قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

 
شاه جهان عزیز

 

سلام.حالت چطور است؟ خوبی؟ چه می کنی؟ چه خبر؟

کسی پیشت نیامده؟ وعده ی جدید نداده اند؟

 حال من هم اگر بگذاری، خوبم. میگذرانم

راستی تو که تلوزیون و رادیو و اینترنت و روزنامه نداری، خبر ها را می شنوی؟

چند وقت پیش، گفتند: هوا آلوده است. ماسک بزنید

هشدار! بیماران قلبی و کودکان بیرون نیایند

هشدار:هوا آلوده ست.

شهر تعطیل است

خوشحال شدم. چند روزی گذشت و خطر که رفع شد، بیرون آمدم

باز هم ترافیک و بوق و شلوغی و هیاهو

و هوا آلوه تر شد

.

.

برف آمد

همه جا سپید شد.سپید سپید

آلودگی رفت

کسانی که در خانه مانده بودند بیرون آمدند. همه شاد. همه خوشحال

حالا با خیال راحت بیرون می آیم. برف بازی می کنم

سردم که می شود زیپ کاپشنم را بالا می کشم. خیلی سرد شود به خانه برمی گردم، شعله ی بخاری را زیاد می کنم، سوپ داغ می خورم

این روز ها تو چه می کنی؟ تو که ماسک و خانه نداشتی، آلودگی با ریه های تو چه کرد؟ ریه ای برایت ماند؟

با زمستان چطوری؟ سقف چادرت ایزوگام هست؟ لباس گرم داری؟

بابا بیرون بیا. آلودگی از بین رفته!وضعیت کشور، سپید

هوا پاک پاک، شهر امن امن است.

خلاصه کنم، همه چیز بر وفق مراد است

مگر نشنیدی برای اداره ی دنیا باید از ما الگو بگیرند؟!

پاشو برو به زندگیت برس. کدام مفسد اقتصادی؟ برو به فکر کفش های سوراخ بچه ات باش

برو خانه.کنار بخاری.یارانه ات را بگیر و زندگیت را بکن

ما که یک عمر خوابیم.بگذار زمستان را راحت تر بخوابیم

این شب ها صدای به هم خوردن دندان هایت خواب را از سرم می پراند

تو هم برو بخواب و خواب آشفته ام را آشفته تر نکن.

یا علی

                                                                             

بعدا نوشت: این عکس رو در پی کامنت ها ی خصوصی دوستان مبنی بر مبهم بودن مخاطب نامه گذاشتم.

۰ نظر ۲۶ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
سهیلا ملکی
 
پارسال برادرم

 

امسال استادم...

سوز سرمایت

تا عمق جانم نفوذ کرده

دی ماه!

۰ نظر ۰۲ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
سهیلا ملکی
 
با چند هفته تاخیر....

 

تو روزنامه ها خوندم که آقای دلخوش(نماینده صومعه سرا) در خلال بررسی لایحه برنامه پنجم برای تصمیم‌گیری درباره بودجه های مصرف نشده،پیشنهاد دادند که:

مانده وجوه مصرف نشده واحدهای آموزشی و دانشگاهی، قابل انتقال به سال بعد باشد و اگر هم باز صرف نشد، به حساب ذخیره ارزی بازگردانده شود. 

جناب لاریجانی هم  با خنده به دلخوش گفتند که :      

 به نظر شما چنین احتمالی در عالم ملک رخ میدهد که بودجه ای هزینه نشود؟!

  توی کره مریخ ممکن است ولی روی زمین، آن هم در ایران، نه!
 

 

*جناب آقای لاریجانی، برای پیدا کردن همچین دانشگاهی نیاز به رفتن به مریخ نیست

یه کم دقت کنید.همین بغل گوشتون.دانشگاه علامه طباطبایی!

۰ نظر ۳۰ آبان ۸۹ ، ۲۰:۳۰
سهیلا ملکی
 
 

 

:چند وقت پیش جایی خوندم

 

نمی خواهم کلاس را به صحنۀ جنگ تشبیه کنم؛ ولی به نظر من طرف مقابل تفکری جبهه‌ای دارد و خودی‌ها ضرورت "حمایت از هم‌سنگری‌ها را حس نمی‌کنند و به بهانه‌های مختلف از اظهارنظر سر باز می‌زنند

چند بار همچین موقعیتی رو تجربه کرده بودم.معمولا بحث سر مسائل سیاسی و اجتماعی و دولت و در معدود مواردی راجع به ولایت فقیه بود

اما امروز

!امروز استاد سر کلاس با وقاحت تمام راجع به ائمه جک گفت

همه خندیدند.حتی کسانی که خنده شون نمیومد

وقتی هم که اعتراض کردم، فقط یک نفر اعلام طرفداری کرد

اونم در حد یک جمله ی بی معنی:آره دیگه استاد

 بچه های خوابگاهی که تو کلاس بودند، چند شب قبلش چه ضجه ها که واسه امام جواد (ع)نمی زدند

در مورد یه موضوع که با گوشت و خون ما عجین شده، ۵۰نفر یک طرف باشن، ۲ نفر یک طرف

تو دانشگاه دولتی.تو مملکت اسلامی

واقعا ما اینقدر کمیم؟

...........................................................................................................................................

چند روزیه فکرم درگیر محمدرضاست

محمد رضایی که الان فقط ازش یه حجله مونده و یه قاب عکس

پنج شنبه.وسط میدون کاج.جون داد

وسط این همه بچه شیعه

پلیس نقش دیوار رو خوب و تمام و کمال اجرا کرد

 ۴۵دقیقه از درد به خودش پیچید

التماس کرد:تو رو خدا کمکم کنید

ملت غیور هم فقط وایستادند و با گوشی های منحوسشون فیلم برداری کردن

جون دادن یه جوونو!در حالی که داره به خودش می پیچه و به مردم التماس میکنه

خیلی مزه داره.نه؟

یکی جلوی پات پرپر بشه، تو نهایت حس انسان دوستانه ات این باشه که:تکون نخور.خون بیشتری ازت ! میره.شاید هم روشون نشده بگن:خیلی تکون نخور.فیلم خراب میشه

.....اگر همچین اتفاقی تو غرب می افتاد، خودمون رو خفه میکردیم که چی

...انسانیت در غرب وحشی از بین رفته است و

خداییش لحظه آخر چه فکری کرد؟

...........................................................................................................................................

تو کتاب خونه دانشکده نشسته بودم و مثلا داشتم درس میخوندم که

از سمت ارشد ها صدای گربه اومد

اول فکر کردم که اشتباه شنیدم. اما چند بار دیگه صدا تکرار شد

این جریان یه ۵ دقیقه ای طول کشید.کتابخونه همهمه شد.کم کم بوی سوختگی بلند شد

صدای گربه دیگه به ضجه شبیه شده بود

.... یه سری کتابخونه رو ترک کردند.یه سری اعتراض و

خلاصه

جریان از این قرار بود که یکی از خانم ها گربه ای رو از حیاط دانشکده برداشته و شسته بودند

!بعد هم داشتند رو بخاری خشکش میکردند

صحنه اخلاقی قضیه اینجا بود که وقتی آقای لطیفی از اون خانم پرسیدند که: چرا گربه رو وارد کتابخونه ؟کردی و نظم رو به هم زدی

:ایشون فقط یه جواب داد

!به خاطر حس حیوان دوستانه

 

 

 

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۸۹ ، ۲۰:۳۰
سهیلا ملکی
 

                            به نام خدا

رهبر معظم انقلاب:اگر خدای ناکرده آمر به معروف و ناهی از منکری مورد جفای مأمور و یا مسئولی قرار بگیرد،خودم وارد قضیه خواهم شد.

 

 

رهبر انقلاب خطاب طلبه سیرجانی:شکر ا...مساعیک

                           

رهبر انقلاب:عدالت خواهی باید به یک مطالبه ی عمومی تبدیل شود.

نامه ی سرگشاده ی بیست چهره ی دانشگاهی و فرهنگی درباره ی طلبه ی سیرجانی"

 به گزارش رجانیوز متن کامل این نامه در ادامه آمده است:

 بیش از چهار سال از طرح مسئله ی زمین خواری های سیرجان توسط حجه الاسلام جهانشاهی می گذرد که به دوبار زندانی شدن ایشان به اتهام تشویش اذهان عمومی انجامیده است.جای تاسف است که هنوز افکار عمومی پاسخ مناسبی را از سوی دستگاههای ذیربط در مورد برخورد سوال برانگیز با ایشان نیافته است.به نظر می رسد محدود شدن فریضه ی عظیم امر به معروف و نهی از منکر به برخی مصادیق محدود و با اولویت کمتر و دور ماندن ماجرای مفاسد اقتصادی از ذیل نهی از منکر عمومی از جمله عوامل اصلی برخی از این ناکامی ها در این حوزه است.

وقت آن رسیده است که مسئولین محترم هیاتی را برای رسیدگی ویژه به دادخواهی این روحانی مخلص و دمیدن روح امید در حرکتهای عدالتخواهی مردمی تشکیل دهند و غیرت و حساسیت خود را نسبت به مظالم پیچیده ی اقتصادی-اجتماعی و همدلی با عدالتخواهان نشان دهند.

 امضا کنندگان نامه به شرح زیر است:

مهدی نصیری،سعید قاسمی،ابراهیم فیاض،حسین کچوییان،عباس سلیمی نمین،فروز رجایی فر،صادق کوشکی،مازیار بیژنی،مسعود ده نمکی،یوسفعلی میرشکاک،سعید زیباکلام،موسی نجفی،ابوالقاسم طالبی،وحید جلیلی،سید نظام الدین موسوی،فرشاد مهدی پور،علیمحمد مودب،مصطفی محدثی خراسانی،حیدر رحیم پور ازغدی.دکتر حسن عباسی نیز ضمن دیدار با طلبه ی سیرجانیاز مواضع وی حمایت کرد و ابراز داشت:جنبش عدالتخواهی امروز ماهیت ابوذری دارد.

بخش هایی از سخنان طلبه ی سیرجانی:

او بعد از 70 روز بست نشینی درباره ی کارش در مصاحبه با نشریه ی پنجره می گوید:کار اصلی مااین است که بحث رهبر معظم انقلاب مبنی بر مطالبه ی عدالت را تحقق بخشیم.

به نظرم بست نشینی ما و حمایت بچه ها از این اقدام،خودش یک مطالبه ی مردمی و به نوعی تحقق بخشیدن به همان مطالبه ی آقاست.حداقل اینست که ما داریم بستری را فراهم می کنیم تا مطالبه ی مردمی را به مرحله ی ظهور و بروز برسانیم.

 آقای جهانشاهی در بخشهایی از مصاحبه با هفته نامه ی یالثاراتدر پاسخ به این سوال که هزینه هایی مانند زندان رفتن هر آدم عاقلی را از عدالتخواهی باز می دارد می گوید:

(( این خیلی کم لطفی است که ما اسم خودمان را می گذاریم شیعه و پیرو امام حسین.بلکه به طور خاص تر نام عدالتخواه را روی خودمان می گذاریم ولی از کوچکترین هزینه ای در راه اهداف و آرمانهای خودمان دریغ می کنیم،یکی هم زندان است!جمله ای از شهید آوینی که من خیلی از آن خوشم می آید و اینجا میگویم))آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست))گفتن این حرفها واقعا برایم سخت است چون این گمان پدید آید که حتما من دارم از خودم تعریف میکنم اما به هر حال باید گفت من از خیلیها این گلایه را دارم که ما واقعا در برابر آرمانهایمان خیلی کم کاری می کنیم و سعی میکنیم هزینه ای نپردازیم .با دیدن حداقل هزینه از میدان کنار می کشیم بعد هم انتظار داریم اتفاقهای بزرگ بیفتد.به آرمانها و هدفهای بزرگی دست پیدا کنیم از این جهت زندان رفتن شاید خط قرمز خیلی ها باشد فکر می کنند ما تا جایی وظیفه داریم که زندان نرویم و واقعا توهم این مشکلات قشر عظیمی از ما را برای کار در زمینه ی عدالتخواهی منفعل کرده است))

وقتی یک حرکت ضد عدالت در جامعه اتفاق می افتد و صدای انسان متعهدی بلند میشود،وقتی دنباله ی آن توسط مردم گرفته شود،کم کم متخلفان در می یابند که مردم جامعه زنده هستند و همین در اجتماع امنیت می آفریند.کسی که حق اجتماع را ضایع می کند زمانیکه مطمئن باشد مجازات می شود همه اطمینان پیدا میکنند که در حکومت اسلامی ظلم بی جواب نمی ماند و این یعنی همان امر به معروف و نهی از منکری که در اسلام خون ارزشمند امام حسین پای آن ریخته شده است.

 اگر ما محرم و صفر برای امام حسین سینه می زنیم و اشک می ریزیم،نباید غروب روز آخر صفر همه ی گریه ها را قورت داده و یک آب هم رویش بنوشیم،بلکه باید همیشه یادمان باشد که امام حسین برای ایجاد حکومت عدالت و اصلاح امت جدش شهید شد و ما اکنون به برکت خون شهیدان از صدر اسلام تا کنون ،حکومت اسلامی را داریم و شکر نعمت آن اینست که به خوبی از آن مراقبت کنیم و آفتهای آن را از بین ببریم.یادمان باشد آنان که در این راه رفتند کاری حسینی کردند و آنان که ماندند و ایستادند کاری زینبی،و آنان که جزء هیچکدام از این گروهها نیستند بدون تعارف یزیدی اند.

 امروز که ساختار جمهوری اسلامی و ملت ایران آمادگی خود را برای مطالبه ی عدالت نشان داده ،زمینه ای به وجود آمده که حرکتهای عدالت طلبانه ی مردمی سربرآوردن و بقایای طاغوت مسلمان نمایی را که با تساهل و تسامح قوه ی قضاییه رشد کرده است،ریشه کن نمایند. با روی کار آمدن دولتی که اصلیترین شعار آن تحقق عدالت است و در این مسیر نیز گامهای ارزنده ای برداشته،زمینه برای ریشه کن کردن پسماندهای عدالت ستیزی در حکومت و جامعه به وجود آمده است و باید دقت شود که هل من ناصر عدالت طلبانه ی رهبر انقلاب بی پاسخ نماند تا اینگونه قدم به قدم آلودگیها از جامعه و حکومت اسلامی بیرون ریخته شوند تا انقلاب عدالتخواهانه مردم ایران به انقلاب جهانی حضرت مهدی بپیوندد. 

ماجرای طلبه ی سیرجانی از کجا شروع شد؟

شروع ماجرای طلبه ی سیرجانی به بحثهای افشای زمین خواری در سیرجان بازمیگردد.زمانی که حجت الاسلام جهانشاهی امام جماعت مسجد امام حسن و مسئول کانون جوانان مساجد سیرجان با انتشار نشریه عدالتخواهی و پخش آن در نماز جمعه ی سیرجان به افشای مفاسد اقتصادی و زمین خواران آن شهر می پردازد و از مردم میخواهد طوماری را که جهت برخورد با این مفاسد به سران سه قوه نوشته شده،امضا کنند.اما اداره اطلاعات استان بلافاصله ضمن جلوگیری از ادامه ی امضای این طومار از جهانشاهی به دلبل برهم زدن نظم شهر شکایت میکند.

 وی در آن طومار به زمین خواری 2500هکتاری برخی با نفوذان شهر اعتراض کرده بود که همین اعتراض ها و بیانیه ها باعث شد تا وی را برای اولین بار به جرم تشویش اذهان عمومی بازداشت و محاکمه و به سه ماه و یک روز حبس محکوم نمایند. او اما پس از آزادی از مبارزه با مفاسد اقتصادی پشیمان نشد تا آنجا که وقتی بیانیه ها و تحصن ها در برابر فرمانداری سیرجان کارگر نیافتاد او تصمیم گرفت از سیرجان تا تهران را در اعتراض به مفاسد اقتصادی راهپیمایی کند.

 طلبه ی عدالتخواه سیرجان 18 خرداد راهپیمایی خود را از سیرجان شروع کرد تا درسی و سومین روز یعنی19تیر سال87،در شهرستان آباده شیراز دستگیر و زندانی شود.

 جهانشاهی پس از دستگیری به جرم انجام اعمال خلاف شأن روحانیت به 5/23ماه حبس،سه سال عدم تردد و اقامت در سیرجان ،سی هزار تومان وجه نقد عوض از شلاق و8 سال خلع لباس محکوم شد.

عجیب است که او هم بند جزایری و مخالفان نظام بود در حالی که به تاسی از رهبر ش به مبارزه با مفاسد اقتصادی پرداخته بود.

بعد از گذشت هشت ماه و هشت روز از حبس،حجت الاسلام جهانشاهی برای دومین بار به فرمان رهبر معظم انقلاب و با دریافت پیام شفاهی ایشان با عنوانشکر الله مساعیکدر حالی که حدود 15 ماه از حبسش باقی ماند هبود آزاد شد.

 آزادی جهانشاهی همراه با اولین جرقه های تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال88 بودکه بعد از انتخابات به فتنه ای سوزان تبدیل شد.آتش سوزان فتنه تا ماهها اجازه ی فعالیت را به جهانشاهی نمیداد.اما او بعد از گذشت 8 ماه و با اطمینان از اینکه از کارش سوءاستفاده علیه نظام نخواهد شد،مجددا شروع به فعالیت کرد.

اولین اقدام او بعد از انتخابات مراجعه به مجلس شورای اسلامی در روز دوشنبه 5بهمن88 بود. او به همراه دوستانش نامه ای را که نوشته بود به تعداد نمایندگان تکثیر کرده و به دفتر تمام نمایندگان مجلس تحویل داد.اما بعد از گذشت سه ماه و نیم از اولین جلسه با کمیسیون اصل نود،کمیسیون مذکور می گوید:بررسی این پرونده در صلاحیت کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی نیست.

علیرضا جهانشاهی همزمان با شهادت صدیقه ی طاهره باز در حرکتی جدید عازم ام القرای جهان اسلام شد تا صدای عدالتخواهی خود را بلند تر از گذشته فریاد کند اما این بار تنها نیست و دانشجویان و طلاب جوان نیز که ندای حق طلبانه ی او را شنیدند وی را همراهی میکنند.

 او اولین شب حضورش در تهران را در مرقد امام خمینی گذراند و صبح روز شنبه اول خرداد 1389 باز هم با پای پیاده این بار به مقصد حرم حضرت عبدالعظیمحرکت کرد. با فرا رسیدن یکشنبه مشخص شد که جهانشاهی حرم حضرت عبدالعظیم را برای توقف انتخاب کرده است،توقفی که آغاز یک بست نشینی چند ماهه است.   
کد لوگو سمت چپ وبلاگکد لوگو سمت چپ وبلاگ
 

 

 

۰ نظر ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی
 
دیروزسر سفره نهار داشتیم اخبار ساعت ۲رو نگاه میکریدم که مراسم اعتکاف رو نشون داد ومن تازه یادم افتاد که یادم رفته ثبت نام کنم

 

مامانم خواست دلداریم بده گفت:بهتر!چیه هنوز نیومده میخواستی بری

میدونستم که فقط واسه دلخوشی من این حرفو میزنه

غذا کوفتم شد.رفتم تو اتاقم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.تقصیر خودم بود.اعتکاف امسال پر

.

.

.

.

.

.امروز یکی از آشناهامون که طلبه ست زنگ زد و گفت:شما میای اعتکاف؟من ۱کارت سهمیه دارم.

اینجوری شد که الان من نشستم و تند تند دارم تایپ میکنم.عجله دارم.باید برم وسایلمو ببندم.

خدا جونم مرسی.سورپرایز خفنی بود.

۰ نظر ۰۳ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی
 
باید وسایلم را ببندم. باید راه بیافتم

 

برای ماندن چند روزی وقت هست ولی حوصله نیست. چیزی که به خاطرش بمانم نیست

همه چمدان هایشان را بسته اند الا من...

چمدانم را نبسته ام چون که چمدانی ندارم. هیچ وقت نداشته ام

هیچ وقت چمدانی نداشته ام که موقع رفتن در دست بگیرم. روی زمین بکشم،به صدای چرخهایش گوش

کنم و پیش خودم فکر کنم لابد من خیلی آدم دارایی هستم که چمدانم اینقدر سنگین است

هیچ وقت چمدانی نداشته ام. همیشه این کیفم است که بارهایم را حمل میکنداما امروز قضیه فرق میکند. بارهایم زیادند و کیفم کوچک

این چند وقت آخر سرم شلوغ بود و من حواسم به زیاد شدنشان نبود

نه میتوانم ببرمشان،نه دل دل کندن دارم

.

.

.

.

.

.برایم یک چمدان فرستادند

بالاخره من هم صاحب چمدان شدم

چمدانم را پر میکنم، درش را به زور میبندم.به دست میگیرمش و راه میافتم

به سوی خانه راه میافتم

به سوی خانه با چمدانی که تا دیروز برایم غریب بود و امروز خاطراتم را حمل میکند

۰ نظر ۰۱ تیر ۸۹ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی
 
امشب دلم گرفته است. هوای چشمهایم ابری ست، غمگینم

 

امشب خودم را در آیینه چشمهایت دیدم. چشمهایت چه زلال بود و من نمی دانستم، نمیدیدم

صدایت را شنیدم. اشک هایم ریخت. این من بودم که در آغوشت می گریستم؟

در این حصار خاموشی 

«آن روز که ستاره صدایم کردی، من بر کجای تاریکی هایت تابیده بودم؟»

عذر تقصیر اگر تا امشب نگاهت را نفهمیدم. باور نکردم

بغض صدایت را نشنیدم

.

.

.

.

باید برگردم، اشک هایم کف راهرو جامانده اند. باید بردارمشان

اشک هایی که برای تو ریخته شوند، خیلی عزیزند

 

 

۰ نظر ۱۷ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی
 

 

امروز آخرین روز دانشکده بود.دانشکده ای که توش یکسال عمرمو گذاشتمو  هیچ چیز یاد نگرفتم.

تا ساعت ۶ کلاس داشتم. فکر کنم آخرین کلاسی بود که تو دانشکده تشکیل شد.

 بعد از کلاس با "م.ش" و "Z.hf " نشستیم تو حیاط . حیاط خلوت بود.

 

چند نفر از بچه های بسیج روی نیمکت نشسته بودند. گل میگفتند و گل میشنفتند. 

حالا ما چی ....

بق کرده بودیم.یه گوشه نشسته بودیمانگار کشتی هامون با بار ابریشم غرق شده بود.

قرار بود بشینیم ببینیم کی آخر از همه از دانشکده خارج میشه.. ! ولی سرویس اومد و نشد .

حدس زدیم "ع.م" آخرین کسی باشه که از دانشکده خارج میشه...

حالا کی واقعا آخرین نفر از دانشکده خارج شد الله اعلم...

خلاصه سوار سرویس شدیم..."م.ش" که انگار سه  شبه نخوابیده بود وسایلشو پرت کرد روی صندلی و رفت صندلی آخر لالا... " Z.hf "  هم با همون آرامش همیشگیش بیرون پنجره رو نگاه می کرد.

به این یکسالی که گذشت فکر می کردم ... تا همین امروز فکر می کردم فقط کسایی باید وبلاگ داشته باشن که حرف خاصی برای گفتن داشته باشن نه اینکه وبلاگ بشه دفترچه خاطرات! ولی اشتباه فکر می کردم...تو همین فکرا بودم که اتوبوس هن و هنی کرد و ایستاد ... کجا ... وسط اتوبان همت !

اتوبوس خراب شده بود . تو این گیر و دار گشت نامحسوس سر رسید. تو اتوبوس هم فقط ما سه نفر بودیم که مثل فشنگ پریدیم پایین .

خلاصه آقا پلیسا ما رو تا سر خیابون خوابگاه رسوندن .کلی هم ذوق کردیم که سوار ماشین پلیس شدیم

 

تو راه کلی دعوامون کردن که اتوبوساتون قدیمی اند و ترددشون غیر مجازه و چرا نمیرید پیش رییس دانشگاه  شکایت کنید. گفتم:نه! مثله اینکه خبر ندارید رییس دانشگامون کیه.البته تو دلم گفتم. ترسیدم اقا پلیسه مثل وزیر علوم رفیق رییس دانشگاهمون از آب در بیاد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

خلاصه با کلی بدبختی رسیدیم خوابگاه. تو نمازخونه جشن ولادت حضرت فاطمه (س) بود . "م.ش"  طبق معمول مستقیم رفت سایت .

   هم رفت جشن " Z.hf "

سه طبقه رو نفس زنان رفتم بالا . رسیدم به اتاق و خودمو پرت کردم رو تخت. اولین سالیه که پیش مادرم نیستم . زنگ زدم به خالم . آخه امسال اولین سالیه که پسرخالم روز مادر رو بهش تبریک نمیگه

خالم هم دیگه هیچ سالی صدای مامان روزت مبارک رو نمیشنوه

بگذریم . اومدیم وبلاگ بسازیم و تابستون از بر و بچ غافل نشیم . تابستون کمتر دلمون برای بچه ها و دانشکده تنگ بشه.کلی منت مسئول سایت رو کشیدیم تا اجازه داد سایت تا صبح در اختیار ما باشه

...دوستان وبلاگ نویس عزیز٬ من رو تو جمع خودتون بپذیرید...

 

 

۰ نظر ۱۲ خرداد ۸۹ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی