قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۱۵ مطلب با موضوع «زندگی طلبگی» ثبت شده است

برای آزمایش قند باید به آزمایشگاه می‌رفتم. قرار بود بعد از حدود یک ماه از خانه بیرون بروم. بابت سرماخوردگی چند روز قبلش هنوز بی‌رمق بودم. باید ناشتا هم می‌رفتم و این ناشتا بودن بی‌رمق‌ترم می‌کرد. خواستم به ارسلان بگویم تو هم با من بیا. نمی‌شد. نه نمی‌شد فاطمه را تنها در خانه گذاشت و نه جراتش را داشتیم در این شرایط از خانه بیرون ببریمش.

ارسلان گیر داده بود که حتما دوتا ماسک بزن، دوتا دستکش دستت کن. تاکید زیادش خیالم را راحت نمی‌کرد. استرس می‌گرفتم. ته دلم کمی دلشوره بود اما وقتی راننده اسنپ را بدون دستکش و ماسک دیدم دلشوره‌ام بیشتر شد. در کوچه و خیابان محل مردم ماسک و دستکش داشتند و هرچقدر به بازار نزدیک‌تر می‌شدیم تعداد مردم بیشتر و مراعات انگار کمتر می‌شد. کارگرهای شهرداری جدول رنگ می‌زدند و با دستمال پارچه‌ای نرده‌های بین خبابان را دستمال می‌کشیدند. چیزی توی دلم فرو می‌ریخت. صدای ذهنم داشت حدس می‌زد کدام یک از این‌ها قرار است کرونا بگیرد؟ اگر مریض شود و چند روز سرکار نرود پیمانکار اخراجش نمی‌کند؟ راننده مرد موسپیدکرده‌ای بود. با خنده می‌گفت طاقت ندارد توی خانه بماند اما زن و بچه‌اش بیست روز است از خانه بیرون نیامده‌اند. چیزی نگفتم. دوست نداشتم به کرونا گرفتنش فکر کنم. وارد آزمایشگاه که شدم و نگهبان را دیدم انگار تازه باورم شد قضیه جدی است. لباس سرهمی شبیه لباس فضانوردها پوشیده بود. ماسک و دستکش داشت و فقط کمی از چشم‌هایش معلوم بود. راستش ترسیدم. دکمه‌ی آسانسور را که زدم پدر و پسری که لباس‌های رنگ‌ورو رفته و ارزان تنشان بود آمدند بیرون. پسر نهایتا 4 سالش بود و دور گردنش آتل گذاشته بودند. روی پیشانی‌اش خون خشک شده بود. احتمالا از طبقه‌ی بالاتر که سی‌تی‌اسکن و رادیولوژی دارد می‌آمدند. از خودم لجم گرفت که دستکش و ماسک اضافه نیاوردم که بتوانم به کسی بدهم. وارد آزمایشگاه که شدم یک لحظه فکر کردم طبقه اشتباهی پیاده شدم. جلوی پیشخانِ شش هفت متری را تا سقف نایلون ضخیم زده بودند. هر یک متر اندازه یک مثلت کوچک بریده شده بود تا بشود نسخه را رد و بدل کرد. کارمندها تا توانسته بودند لباس‌ و ماسک و دستکش و کلاه پوشیده بودند. می‌شد شرایطشان خیالم را راحت کند که احتمال مبتلا شدنشان کمتر می‌شود اما زن و مرد پنجاه شصت ساله‌ای توی صف انتظار با پوشش روزهای عادی نشسته بودند. نمی‌شد نگران نشد. یادم افتاد نکند پول توی حسابم کم باشد. خواستم گوشی را دربیارم و به ارسلان زنگ بزنم. دیدم اگر گوشی را لمس کنم و دستکشم توی این مدت، توی ماشین اسنپ یا توی آسانسور آلوده شده باشد و بزنم روی صفحه‌ی گوشی چه؟ قاب گوشی را می‌شود شست اما خودگوشی را چه کنم؟ توی اطلاعیه‌ها که نوشته بود پد الکلی ویروس را از بین نمی‌برد. راه دیگری جز شستن نمی‌ماند. نمی‌شد گوشی را شست. آزمایش خیلی گران نشد. موقع خون دادن حواسم بود ساق دستم خیلی به دسته صندلی نخورد. تا می‌توانستن رعایت کردم. کسی که خون را گرفت علاوه بر لباس‌های مخصوص عینک محافظت هم زده بود. می‌خواستم بگویم خیر ببینی، بیشتر هم مواظب خودت باش. خیلی جوانی، نکند خانواده‌ات عزادار بشوند. توی این فکرها بودم که گفت باید آزمایش ادرار هم بدهی. قبل‌تر، وقتی مجرد بودم واکنشم نسبت به اتفاقات ناخوشایند داد زدن بود. خشم و ناراحتی و استصالم را این‌طور بیرون می‌ریختم. بعد از متاهلی دیدم این داد زدن نامناسب است. بعد از داد زدن خجالت می‌کشیدم. واکنشم تبدیل به گریه شد تا وقتی فاطمه را از شیر بگیرم. بعد از دوسالگی فاطمه وقتی حالم خوب نبود می‌خوابیدم تا خودم را حفظ کنم. حالا چند وقتی است بدون این‌که اراده کنم دست و پاهایم سست می‌شود و فشارم می‌افتد. فکر این‌که باید بروم توی سرویس بهداشتی عمومی دست و پایم را شل کرد. پیش‌فرضم این بود که چادر و روسری و مانتو و شلوار را الوده بدانم و بعد از برگشت با انها وارد هال خانه نشوم. اما دراوردن دستکش بیرون از خانه، آن هم در دستشویی عمومی و لمس در و شلنگ و شیر روشویی پیش‌بینی نشده بود. استیصال را در موقعیتی تجربه می‌کردم که تصور و احتمالی براش قایل نشده بودم. زنی که خون گرفته بود گفت بروم صبحانه بخورم، دوساعت بعد برگردم و دوباره خون بدهم. برای کنترل خودم فقط نفس عمیق کشیدم. برای برگشت نمی‌خواستم اسنپ بگیرم. برای این‌که گوشی‌ام را لمس نکنم. رفتم سر خیابان و ماشین گرفتم. به ارسلان سپرده بودم توی راهرو، پشت در ورودی لگن بگذارد که تا رسیدم لباس‌های بیرونی را بیاندازم داخلش. می‌خواستم کفش‌هایم را هم بندازم که ارسلان رسید و نگذاشت. گفتم به من نزدیک نشو که اگر مُردم فاطمه لااقل بابا داشته باشد. خندید اما من جدی گفته بودم. به جوراب‌هایم خیلی اطمینان نداشتم اما با همان‌ها تا حمام رفتم. مطمئن نبودم که شامپو و صابون کارساز باشد. دوست داشتم پوست صورت و دست‌هایم را بِکَنَم. حوله و لباس‌های توی لگن را انداختم توی ماشین لباسشویی و گذاشتم با آب 80 درجه شسته شوند. ارسلان صبحانه و آب‌قند آماده کرده بود. لابد به خاطر دیدن قیافه‌ام. چند روز قبلش وقتی رفته بود خرید، بعد از چند روز اینترنتم را روشن کردم. تا وارد تلگرام شدم چشمم افتاد به خبر فوت همسر یک طلبه. زن بارداری که توی مراقبت‌های ویژه بستری بود و همسرش توی همان بیمارستان در کارهای خدماتی و امدارسانی کمک می‌کرده. عکسش غریبانه بود. بعد شنیدن خبر فوت همسرش رفته بود گوشه‌ای و سر و صورتش را بین دست‌هایش پنهان کرده بود. گریه نکردم. اشک نریختم. پاشدم بروم سینی و لگن بیاروم و بگذارم پشت در که وقتی ارسلان رسید خریدها را داخلش بگذارد. از دری که به سمت راهرو باز می‌شد رفتم. چند قدم نرفته بودم که پایم سست شد و نشستم روی زمین. بعد دیدم نای نشستن هم ندارم. کف راهرو دراز کشیدم. انگار خونِ توی دست و پایم داغ‌تر از همیشه بود و خنکای کف راهرو را دلچسب می‌کرد. ارسلان که رسید نمی‌دانم چه گفت فقط گفتم که فکر کنم فشارم افتاده و کمی آب‌قند بیاورد.

روز اولی که خبر وجود کرونا در قم تایید شد قرار بود با مریم و زینب بچه‌هایمان را ببریم تئاتر. مریم و دخترش ماسک‌زده آمدند و نگران بودند. دلداری‌اش دادم که نگران نباشد. روزهای بعد نگرانی‌اش بیشتر شد، دلداری دادن من هم. چند روز بعد از استرس زیر سرم بود و من شماتتش کردم که این لوس‌بازی‌ها چیست که درمی‌آورد. بابت یک نوع از سرماخوردگی که از آنفولانزا هم خطرش کمتر است اینقدر ترسیده؟ داعش که حمله نکرده! با بچه‌هایمان از ترس تجاوز و جنگ آواره‌ی کوه و بیابان که نشدیم. با یک مدت خانه‌نشینی و رعایت بیشتر بهداشت همه چیز حل می‌شود. این‌ها را من گفتم. لطیف‌تر و امیدبخش‌تر این حرف‌ها را به دوست و فامیلی گفتم که از شهرهای دیگر تماس می‌گرفتند و نگران ما که در قم بودیم و نگران خودشان که بالاخره در شهرشان مبتلا می‌شدند بودند. حین مکالمات و چت‌های زیاد و طولانی باید بدون این‌که وارد فضای جدل شوم توضیح می‌دادم که قضیه‌ی مقصر بودن طلبه‌های چینی، فایل صوتی منتسب به حریرچی، گورهای دسته‌جمعی قم، رها شدن اجساد کرونایی و هزار خبر دیگر چیست و دروغ است یا نه. اولش مشکلی نبود. همین که ارسلان پس از سال‌ها در خانه می‌ماند همه‌ی سختی‌ها را آسان می‌کرد. بعد تعداد فوتی‌ها بیشتر شد. رعایت بهداشت فردی و ضدعفونی کردن خریدها سخت‌تر شد. هرروز گوشی‌ام که به خودم قول داده بودم باید همیشه روشن و روی صدا باشد بیشتر زنگ خورد. بیشتر اعلان پیام آمد. خواستم هنوز مقاوم، خواستم شادتر باشیم. به دوست‌هایم گفتم بیایید عکس روزهای خوبمان را در اینستاگرام بگذاریم. می‌خواستم بگویم بیایید اوازهایی که زمان قدیم توی عروسی‌ها می‌خواندیم را به اشتراک بگذاریم. می‌خواستم این را بگویم که خبر آمد شیخ احمد خسروی فوت کرده. واکنش اولم سکوت بود. بعد کمی گریه کردم. بعد خواستم به زن جوانش و بچه‌های قد و نیم‌قدش فکر نکنم تا قوی بمانم. به خاطر فاطمه که مادر قوی لازم داشت. اما دیدم  دلم سرجایش نیست. انگار بند دلم پاره شده بود. نمی‌شد فکر نکرد. با ایمان ضعیف نمی‌شد راحت راضی به رضای خدا شد. شیخ احمد کرونا نداشت اما شرایط بحرانی قم و بیمارستان‌ها را علت فوتش می‌دانستند. دیگر روزها و شرایط عادی نبود. خودم دلداری نیاز داشتم. رمقی برای کمک و آرامش دادن به بقیه نبود. خبر خوبی نمی‌رسید. اپ پیام‌رسان‌ها و شبکه‌های اجتماعی را پاک کردم. این‌طوری اوضاع بهتر بود. بعد از چند روز دست‌هایم اینترنت را روشن کردند و خبر فوت همسر طلبه‌جهادی را خواندم. همان روز ارسلان برای اولین بار آب‌قند اورد. روز آزمایش هم بعد این‌که آب‌قند و صبحانه را خوردم، بعد این‌که کمی آرام شدم دوباره اسنپ گرفتم. آزمایشگاه کنار بیمارستان کامکار یعنی مرکز اصلی پذیرش بیماران کرونایی بود. دونفر سفر را قبول کردند و بعد لغو کردند. نفر سوم آمد. پسر جوانی با با لباس آستین کوتاه و مثل راننده قبلی بدون ماسک و دستکش. کمی لجم گرفت. نسبت به چندساعت قبل، شهر شلوغتر، بازار شلوغتر شده بود. مردم آجیل و شیرینی و شکلات می‌خریدند. از پانصد ششصد نفری که دیدم کمتر از ده نفر دستکش یا ماسک داشتند. دلهره‌ام کمتر شده بود. نگهبان آزمایشگاه را دوباره با همان همان دیدم. دوباره جا خوردم. کارمندهای آزمایشگاه بیشتر شده بودند. یکی از مراجعین علاوه بر داشتن ماسک و دستکش توی گوش‌هایش هم پنبه گذاشته بود و با چسب شیشه‌ای فیکسش کرده بود. دلهره و استرسی که صبح داشتم انگار نبود. داشتم کم‌کم عادت می‌کردم. خون دادم و برگشتم. به راننده‌ی جوان گفته بودم منتظرم بماند. وقتی برگشتم دوباره لباس‌های بیرون را ریختم توی لگن اما این‌بار دیدم همین‌که از آرنج به پایین دست‌ها و صورتم را بشویم کافی است. البته چندباری انگار که ملاک تشخیص ارسلان باشد از او پرسیدم که ایا مطمین است من کرونا ندارم و هربار گفت خیالم راحت باشد و کمی بعد رفت خرید کند. قرار بود دو کیلو گوشت، کمی لبنیات و نان، کمی میوه، یکی دو بسته حبوبات و چندتا مایع شوینده بخرد. وقتی برگشت با خنده گفت قیمت‌ها کمرش را شکسته‌اند و می‌خواهد برود توی اتاق و چند ساعت در را ببندد. از ارسلانی که هرچقدر پاپیچش می‌شوم قیمت چیزی را نمی‌گوید، گفتن چنین حرفی حتی به شوخی هم بعید بود. برای این‌که امید داشته باشم خواستم قیمت بالایی بگویم

و بگوید نه بابا در این حد هم نشد. گفتم:« چقدر شد؟ پونصد؟» 

.گفت نهصد. چند دقیقه بدون اراده زل زدم به خریدها. بعد که توانستم حرف بزنم

گفتم حتما اشتباه شده و فاکتور گرفته یا نه. دو کیلو گوشت شده بود دویست و پنجاه. زیاد بود اما قیمتش همین بود. بعدی‌ها را چک کردم. اشتباه نشده بود. ده پانزده تومانی هم تخفیف داده بودند. نشستم روی مبل و سرم را گرفتن توی دست‌هایم. ارسلان دلداری داد که فدای سرت این چیزها که غصه خوردن ندارد. گفتم برای خودم غصه نمی‌خورم. نگران آن‌هایی هستم که درآمدی ندارند. گفت خدای آن‌ها بزرگ است تو نگران روزی آن‌ها نباش. گفتم کسانی که از بی‌پولی می‌میرند خدایشان بزرگ نیست؟ دوست داشتم آیه و حدیثی بخواند و امیدوارم کند. عوضش آرام گفت: « چی بگم والا! خدا به همه‌مون رحم کنه.»

آن کارگر شهرداری که با دستمال نرده‌های خیابان را تمیز می‌کرد انقدری داشت که در این شرایط خانواده‌اش را سیر کند؟ 

آن پدری که با پسرش توی آسانسور بود چه؟

ما انقدری داشتیم که ولو شده با قناعت کردن بتوانیم به بقیه کمک کنیم؟ آن زن‌هایی که توی روستایمان نان نسیه می‌خریدند چه؟ گفتم شاید وقتی وضعیت بحرانی شود دوباره دولت اجناس کوپنی بدهد. نه! حتما مردم را به حال خودشان رها نمی‌کنند. یادم نیامد برای گرفتن کوپن هم باید پولی پرداخت می‌کردیم یا نه. خودم را لعنت کردم که تا یادم می‌آید همیشه مریضم و انقدری پول درنمی‌اورم که پس‌انداز داشته باشم. برای اولین بار کاغذ و خودکار برداشتم و خریدها را نوشتم و تاریخ زدم. می‌خواستم ببینم چند وعده از هر خوراکی و تا چه روزی مصرف می‌کنیم. به ارسلان و فاطمه گفتم از این به بعد هروقت خوراکی یا غذا خواستند به من بگویند و به غیر از من کسی حق ندارد توی آشپرخانه و سر یخچال برود. توی انباری گشتم و هر چه قابل خوردن بود را گذاشتم دم دست که کمتر خرید برویم. چرا تا حالا برای خورد و خوراکمان نگران نبودم؟ چرا نگران نشده بودم آن خانمی که همسن مامان بود، سرطان داشت و برای تمیز کردن خانه آمده بود، ممکن است از گرسنگی بمیرد؟

فهرست را نوشتم و هربار که از شیر، نان یا میوه خوردیم جلوی اسمشان یک تیک زدم. هنوز هم این کار را انجام می‌دهم اما بدون هول و ولا. خبری از وحشت آن روز نیست و احتمالا بعد چند روز این فهرست هم فراموش می‌شود. دارم به شرایط عادت می‌کنم اما بد قضیه این‌جاست که نمی‌دانم آن آدمی که آن روز از ترس فشارش افتاده بود و داشت تخمین می‌زد چند نفر قرار است با کرونا و گرسنگی بمیرند کارش درست بود یا این آدمی که علی‌الظاهر با شرایط کنار آمده، بیشتر از قبل قناعت دارد اما سعی می‌کند به جز کارهای روزمره به چیزی فکر نکند و مدام تکرار می‌کند کرونا هم یک روز خواهد رفت.

۱ نظر ۰۵ فروردين ۹۹ ، ۱۰:۳۰
سهیلا ملکی

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان. اینطوری لازم نبود ساعت شش صبح راه بیافتد سمت شهر که اگر هفت راه می‌افتاد به ترافیک خروجی پردیسان و ورودی شهر قم می‌خورد. بعد از درسش هم می‌توانست یک سری به ما بزند.
هیچ کدام از پیشنهادهایم قبول نشد. مساله‌ی درس خیلی برایش مهم است، تقریبا برایش رتبه‌ی بعد از اصول دین را دارد. نظر کسی را نمی‌پذیرد. باید خودش به یقین برسد.
هر روز رفت و آمد تا این که یک شب وقتی به خانه برگشت بعد از سلامی کوتاه و آرام رفت توی اتاقش. چند دقیقه بعد صدایم کرد. رفتم توی اتاق و دیدم عمامه‌اش را مرتب گذاشته روی قفسه ای که برای سجاده و چادر و عبای نماز کنار کتابخانه گذاشته‌ام و تاکید کرده‌ام :« عمامه رو اینجا بذار نه هرجایی که دستت رسید.» عمامه را گذاشته‌بود سر جایش، عبا و قبا را آویزان کرده‌بود، کیفش کنار میز مطالعه بود و جوراب‌هایش را گذاشته‌بود توی جعبه ی زرد رنگ مخصوص جوراب که گوشه دیوار است. این یعنی وضعیت عادی نیست وگرنه باید از در که وارد شد کیفش را بگذارد همان جا، بلند بگوید:« سلام بر رئیس بزرگ»، برای فاطمه ادا و شکلکی دربیاورد، بعد فاطمه را با دست راست بگیرد بغلش و همزمان با دست چپ عمامه‌اش را بگذارد روی کانتر اوپن. چندتا چرخ زورخانه‌ای بزند و بنشیند جلوی آشپزخانه جوراب‌هایش را دربیاورد. فاطمه هم عبایش را بکشد دربیاورد و در نهایت بنشیند پیام‌هایش را چک کند و بعد از اینکه نفسش تازه شد، برود دشداشه‌اش را توی اتاقش عوض کند و بلوز بپوشد. دیدم وضعیت عادی نیست. تکیه داده‌بود به پشتی و آرنج‌هایش روی زانوها بود. پرسیدم:« چی شده ارسلان؟» داشت گوشه‌ی لبش را می‌جوید، با کف دست راستش زد روی دست چپش که مشت بود و گفت: «یه استاد خوب پیدا کردم، دعا کن قبول کنه کلاس بذاره.» موضوع در این حد برایش استراتژیک است.


استاد مورد نظر در مدرسه‌ای که ارسلان سال‌های اول طلبگی اش را گذرانده، درس فقه می‌داده. مجتهد است. از این استادها که درس می‌دهند اما تو زندگی یاد می‌گیری. حس می‌کنی حالت خوب شده. ادب و بندگی یاد می‌گیری. آقای استاد، تربیت شده‌ی حضرت بهجت است و او سنگ را نرم می‌کرده چه برسد به این آدم که خودش اهل تهجد و عبادت است. نمی دانم نذر و نیاز کردند یا زیاد رفتند و اصرار کردند تا ایشان پذیرفت کلاس را برگزار کند. ارسلان قبل از نماز صبح می‌رفت مسجد نزدیک خانه به کسی زبان درس بدهد. بعد می‌رفت سمت حرم تا ظهر مشغول درس و مباحثه بود و بعد از آن تا شب سرکار بود. وقتی برمی‌گشت همین که جواب سلامش را می‌دادم می‌پرسیدم:« استادت رو دیدی؟» جواب می‌داد:« آره آره صبر کن الان میام بهت می‌گم.» لباس‌هایش را می‌گذاشت سر جایش و همانجا توی اتاق روی زمین دراز می‌کشید و ده دقیقه‌ای زل می زد به سقف. بعد می‌گفت:«خانم بدو بیا برات تعریف کنم.» طول و عرض خانه جوری نبود که نیاز به دویدن داشته باشد اما برای این که توی ذوقش نخورد با شتاب می آمدم و می‌نشستم که تعریف کند. می گفت که امروز قبل از درس یک حدیث اخلاقی شرح داده، یا نکته‌ای درمورد تغذیه گفته یا وسط درس سرش را بالا آورده و به یکی از طلاب گفته: «عزیزجان، آدم که با زنش مهربان باشد خیلی گره‌هایش باز می‌شود.»
چند وقت بعد، شب جمعه از قضا استادش را در حرم دید و کار هر هفته ما این شد که شب‌های جمعه بین ساعت هفت تا نه برویم حرم. من بروم صحن زیرزمین و ارسلان فاطمه را بگیرد بغلش برود سمت قبور علما، پیدایش کند و به بهانه سلام دادن برود جلو و نکته‌ای بپرسد، التماس دعایی بگوید. یکی از پنجشنبه‌ها توی قسمت خانوادگی زیر زمین نشسته بودم که ارسلان تر و فرز آمد کنارم نشست و باخنده گفت:«از حاج آقا و یکی عکس گرفتم، بیا ببینشون…» مرد متوسط القامت گندمگونی بود با بینی کشیده، شبیه بینی آیت الله بهجت؛ ارثیه‌ی شمالی بودنشان. عمامه‌ی کوچکی داشت و قبای سفید و عبای قهوه‌ای تنش بود. خیلی ساده. خیلی معمولی. نشسته بود کنار پسر هفده هجده ساله‌ای و پسر انگار داشت سوالی می‌پرسید. ارسلان گفت:« لامصب یعنی داره چی می‌پرسه؟» و من برای اولین بار دیدم ارسلان به کسی حسودی می‌کند.
حالا ارسلان هرروز می رود سر کلاس استادش. شب‌ها با غرور و تعجب تعریف می کند که فلان همکلاسی‌هایش دانشجوی دکترای روانشناسی هستند اما کارشان که گیر می‌کند می‌آیند از حاج اقا سوال می‌پرسند و او هم مسلط جواب می‌دهد. یک روز با خوشحالی می‌گوید که استادش رمان‌های روز را می‌خواند. شبی دیگر یادداشت‌هایی را نشان می‌دهد که از صحبت‌های استادشان برداشته، برای داشتن خانواده با نشاط. بعضی روزها طاقت نمی‌آورد که شب شود و همان جا همین که کلاس تمام می‌شود زنگ می‌زند و از اتفاق‌ها و حرف‌های جدید کلاسشان می‌گوید. کتمان نمی‌کنم که خودم هم همیشه آرزو داشتم معلمی داشته‌باشم که اینطور شیفته‌ام کند. شوهری که قبل‌ترها به خاطر من بعد از نماز صبح نمی‌خوابید تا نان تازه بگیرد، الان هم نان تازه می‌گیرد اما می‌دانم علت اصلی بیدار ماندنش این است که مستحباتی را که از استادش توصیه گرفته انجام دهد و یا بنشید درس بخواند برای کلاس آماده شود.
قبلا دستم را می‌گرفت و مدت زیادی زل می‌زد به من و می‌گفت: «برام حرف بزن.» یک روز آمد و گفت:« امروز حاج آقا بهم دست داد و چند دقیقه دستم رو نگه داشت.» بعد دراز کشید و زل زد به سقف. با بی‌تفاوتی و خنده گفتم: «خدا شفات بده» اما توی دلم خیلی برایش خوشحال شدم. معمولا اهل مراعات است و در موقع سلام علیک با بزرگترها، هیچ وقت جسارت به خرج نمی‌دهد که ابتدا کند و دستش را جلو ببرد. از اینکه بینشان صمیمتی ایجاد شده و می‌تواند زمینه‌ی رشدش را فراهم‌تر کند خدا را شکر کردم. حالا صبح‌ها کنار در، جلوی آینه خودش را آماده می‌کند برود سر کلاسش، شانه را می دهم موهایش را مرتب کند و روی قبایش اسپری می زنم. وقتی که رفت در را پشت سرش می‌بندم و توی آینه می‌گویم: «کاش من هم یک روز همچین معلمی داشته‌باشم.»

 

۱۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۳۹
سهیلا ملکی

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند. اشاره کردم که مانعی نیست بگو بیایند و روی مچم را نشان دادم یعنی بپرس کی؟ پرسید و گفت: پس لطفا الان تشریف بیارید چون نیم‌ساعت دیگه می‌ریم بیرون.
سه سال است که حومه‌ی شهر در یکی از مجتمع های هزار واحدی طلاب زندگی می‌کنیم. مسیر رفت و آمد و کرایه ماشین به ارسلان فشار آورده و تصمیم گرفته‌ایم خانه‌ای داخل شهر اجاره کنیم. تا مشتری‌ها برسند تند تند خانه را مرتب کردیم و خودمان هم آماده شدیم که بعدش برویم بازار. همسایه واحد کناری اهل استان فارس است و هر سه شنبه می گوید: میای بریم سه شنبه بازار؟ نماز مغرب رو بخونیم راه می افتیم. بعد از غروب همه ی تره بار خوب فروش رفته پس چرا آن موقع می رویم؟ چون آن وقت خلوت تر است و در باریکی بازار به نامحرم نمی خوریم. غالب طلاب در مساله ی ناموس و محرم و نامحرم طرفدار خصوصی سازی اند و این مجتمع های تازه ساخت طلاب هم که در طرح مسکن مهر ساخته شده معماری اش بر مبنای اندرونی و بیرونی است. از در که وارد می شوی راهروی یک یا دومتری است که توالت اینجا قرار دارد و انتهایش اتاقی است که معمولا می شود اتاق مطالعه. فقیرترین طلاب هیچی هم نداشته باشند کتاب زیاد دارند. نرسیده به اتاق سمت راست یک چارچوب است که برخی پرده می زنند برخی هم نمی زنند. آمار مشخصی وجود ندارد. پشت این پرده هال است و آشپزخانه ای که در کنار واقع شده. آن طرف هال در یک راهروی نیم متری، یک طرف حمام است و یک طرف دیگر اتاقی که بالکنش دیوار یک متری دارد و بالای دیوار هم شیشه ی مات یک متری. از بالکن دیدن بالکن مقابل و طبقات پایین تر ممکن نیست و فقط نمای خارجی بالکن طبقات بالاتر معلوم است. پنجره های هال و اتاق هم تا ۲ متر مات است بدون در. درش قسمت بالاتر است و همان شرایطی که در بالکن حاکم بود اینجا هم هست. چیزی دیده نمی شود مگر اینکه بروی بچسبی به شیشه تا سایه ات را از حیاط ببینند یا اینکه کسی زیر پایش صندلی بگذارد و از قسمت بالای پنجره که مات نیست خانه ی کسی را نگاه کند که الحمدالله تا حالا همچین موردی نداشته ایم. روال معمول این است که موقع مهمانی، آقایان در همان اتاق بیرونی بنشینند و خانم ها در هال باشند. انداختن دو سفره و سایر پذیرایی ها کمی سخت است اما به اینکه دیگر نیازی به حجاب کردن نداریم و نگران لو رفتن حرف های سری زنانه مان نباشیم می ارزد.
داشتم می‌گفتم غالب طلابی که دیده‌ام در مساله‌ی ناموس قائل به خصوصی سازی‌اند اما درمورد وسایل و امکانات تا بخواهی مرام اشتراکی دارند. روی همین اصل، همسایه‌مان که یک پراید مدل ۸۱ دارند هر روز به ما که ماشین نداریم می‌گوید: ما داریم می‌ریم پارک، بیاید باهم بریم. ما داریم می‌ریم درمانگاه، دارویی چیزی نمی‌خوای؟ ما می‌رویم مسافرت این کلید خانه ماست. هرچی لازم داشتید بردارید. و پیش آمده یک هفته روزی سه‌بار عذرخواهی می‌کرد که ببخشید اون روز مهمونمون رو بردیم جمکران دیگه جا نبود به شما هم بگیم. جنوبی جماعت با مرام است، چه طلبه چه غیر طلبه.
همین که خانه آبرومند می‌شود مشتری‌ها می‌رسند و در را که باز می‌کنیم مردی کت و شلواری با یک زن قد بلند که صورتش را کیپ گرفته است وارد می‌شوند. واقعیتش تا دو سال بعد از ازدواجمان هنوز نمی‌توانستم آخوندها را هضم کنم. در کوچه و خیابان تا یکی‌شان را می‌دیدم ناخودآگاه آب دهانم را قورت می‌دادم و چادرم را مرتب می‌کردم. فکرم می‌رفت پیش این که لابد وقتی وارد خانه‌اش می‌شود می‌گوید: سلامٌ علیکم و رحمت‌الله و همسرش که از شدت ایمان در خانه‌هم روسری می‌کند گیره‌ی روسری‌اش را زیر چانه سفت‌تر می‌کند و با حیا می‌گوید: سلام حاج‌اقا، خوش اومدید. سلام عزیزم چطوری قربونت برم فدا مدا که در شان این‌ها نیست. بعد به خودم نهیب می‌زدم که هی سرکار خانم! خودت زن یکی از این هایی. بماند که بعد از آمدنمان به مجتمع طلاب چقدر در سوپرمارکت خودم را مشغول خرید نشان دادم اما کمین کرده بودم که آن آخوند با آن ریش بلندش دوغ می‌خرد یا نوشابه؟ پدر آن بچه که به خاطر پفک مغازه را روی سرش گذاشته به گریه‌های بچه‌اش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ طلبه‌ی ریزنقشی که دانه‌دانه قیمت مصرف‌کننده را چک می‌کرد در نهایت چند تومان خرید کرد؟ کدام نسیه می‌خرد؟ کدام یکی به افزایش قیمت شیر واکنش نشان می‌دهد؟ اصلا آن طلبه‌ای که لباده سورمه‌ای دارد و خانمش چادر عربی سر کرده چرا هربار که جنسی بر می‌دارند یواشکی باهم می‌زنند زیرخنده؟

خلاصه که بعد از سه‌سال زندگی در این‌جا انقدر آدم مختلف دیده‌ام که وقتی می‌گویند قرار است یک طلبه بیاید خانه را ببیند تصورم از یک آدم تی شرت و شلوار شش جیب پوشیده شروع می‌شود تا سید معممی که شمایل علمای لبنان را دارد. شما هم تصویر آخوندی که تسبیح به دست دارد را بگذارید کنار. کلیشه‌ای که از صدا و سیمای ملی گرفته‌اید خیلی ناقص است. (دوست داشتم بگویم صدا و سیمای میلی تا فکر کنید خیلی چیز بارم است ولی چه کنم که این ترکیب را هم خز کرده اند). برگردیم به خانه. آقای مشتری با کت اسپرت و شلوار کتان همراه خانمش که وقتی می‌خواست چادرش را مرتب کند ابروهای رنگ کرده‌ی روشنش و انگشتر پرنگینش معلوم شد، همه‌جای خانه را با دقت نگاه کردند. داخل آشپزخانه را چنان موشکافی کردند که یک آن مطمئن شدم می‌خواهند توی یخچال را هم چک کنند. انگار که نپسندیده باشند رفتند و ما هم رفتیم بازار و برگشتیم. کیک و شیر را شام کردیم و ارسلان فاطمه را برد توی اتاق بخواباند. خریدها را مرتب کردم، مرغ‌ها را شستم و توی فریزر چیدم. شوهرجان خوابش برد و من از فرصت استفاده کردم که خوش گذرانی کنم. تب‌لت را برداشتم نشستم گوشه‌ی هال شروع کردم به الفیا خوانی. چندوقت پیش که قید کنکور ارشد را زدم فکر کردم بعد از دو سال مادری کردن بی‌وقفه باید کمی هم به خودم و علاقه‌هایم برسم. به ساجده گفتم چندتا سایت ادبی معرفی کن و او یکی از پیشنهاداتش الفیا بود. از اول کانال شروع کردم و خواندم و خواندم تا یکی را اصلا نپسندیدم. و همین شعله ی کم‌جان امیدی را در دلم زنده کرد. دیدم من لااقل از این یک نفر بهتر می‌توانم بنویسم و اگر قبولم کنند از نظر سطح کیفی از آخر دوم می شوم. از هیچی که بهتر است. اما ننوشته بودند برای ارسال مطلب با ما تماس بگیرید پس نویسنده‌های خودشان را دارند یا خودشان انتخاب می‌کنند. آن نویسنده هم که مطلبش را نپسندیدم لابد یکی از دوستان و آشنایانشان بوده. ولی سردبیر که قبل از شروع الفیا خوانی در اینستاگرام فالویش کرده بودم گفته بود به خاطر دوستی و آشنایی زیر دین کسی نمی‌رود. البته قریب به مضمونش را گفته بود. به کپشن پست‌هایش هم نمی‌خورد اهل تعارف باشد.

ظهر دل به دریا زدم و با شماره ثابت کانال تماس گرفتم. داخلی ۱۰۹ مرد خوش صدایی گوشی را برداشت و انگار که با شخصیت مهمی صحبت می کند برایم شمرده شمرده توضیح داد که از چه طریقی اقدام کنم. دوست داشتم بگویم آقا حتما بروید گوینده ای دوبلوری چیزی شوید اما منطقا قبل از من هزار نفر این را به او گفته اند و خودش هم به ذهنش رسیده است و لنگ پیشنهاد من نمانده. منی که آخرین دستاورد مهمم از پوشک گرفتن دخترم است توصیه کنم: آقایی که در بنیاد ادبیات داستانی هستید از نعمت صدایتان استفاده کنید. ناگفته نماند که درد کشیده ها می دانند از پوشک گرفتن بچه بدون دردسر در دو سالگی آن هم بدون این که به کودک و خانواده فشار بیاید در نوع خودش کار کمی نیست اما ذات اقدس اله انقدری شعور داده تا بدانم این دلیل نمی شود که در بحث فرهنگ و رسانه دخالت کنم. آقای خوش صدا موقع خداحافظی می گوید قربان شما و من بنا به عادت جواب می دهم التماس دعا. گوشی را گه می گذارم با یادآوری صحنه آخر خنده ام می گیرد. اگرچه انقدر در خانواده و فامیل و دوستان آدم های متنوعی داریم که آدم ها را با قربان شما و التماس دعا خط کشی نکنم اما آدمی است دیگر، دست خودش نیست که خنده اش نگیرد. بعدتر فکر می کنم جنس صدا برای گویندگی شاید کافی باشد اما آدمی که نگاه نمی کند آدم آن طرف خط کیست و این چنین محترمانه و مهربان برخورد می کند باید برود پی کاری مثل پدر پستالوتسی شدن*. از این خیالات می آیم بیرون و یادم می افتد گفت: جزئیات را از فلانی بپرسید و رزومه تون رو براشون بفرستید.

رزومه؟! خدایا من که رزومه ندارم

 

۱۲ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سهیلا ملکی

می خواست از خونه خارج بشه که دست برد هدفون گوش راستش رو تنظیم کنه. سیم رو از بالای گوشش رد داد و عمامه رو جا به جا کرد. از پنجره می شد دید که هنوز آفتاب طلوع نکرده. با یه حالت عرفانی پرسیدم چی گوش می دی؟ گفت: هری پاتر

-_⊙

برا تقویت لیسنیگه البته ولی خب توقع داشتم دعای عهدی زیارت وارثی چیزی باشه

حقیقتا آخرالزمونه

 

 

۱۳ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۲
سهیلا ملکی

کلافه ام. اشپزخانه نامرتب است، فاطمه طبق معمول مدام به من چسبیده و اجازه انجام کاری نمی دهد. چند روز است در کلاس آنلاینم شرکت نکرده ام و باید هرطور شده کاری که قبول کرده ام را سر و سامان دهم و ایمیلش کنم. اینستاگرام، گوگل پلاس و گروه های تلگرامی را بالا و پایبن می کنم. کسلم. فکر می کنم شاید به قول طب سنتی ها این چند وقت انقدر اب یخ و هندوانه خورده ام مغزم سرد شده که حوصله انجام کاری ندارم.
به شوهری که یک سال است مدام خانه نیست تلگرامی 2 خط غر می زنم. تو دلم می گویم ارسلان پیش خودش فکر نمی کند دست این دختر را گرفته ام از شهر و خانواده و دوستانش دور کردم اوردم در این پردیسان، لااقل هر 2 ماه یک بار حرم ببرم که یادش نرود در قم زندگی می کند؟!
بعد یادم می آید که در دوران مجردی همیشه توقع داشتم روحانیون هم خودشان جهادی باشند و هم خانواده هاشان. چیزی به نام زندگی شخصی نداشته باشند و خود و زن و بچه همگی وقف خدمت به مردم باشند، اعتراضی هم نداشته باشند مگر نه اینکه خودشان این راه را انتخاب کرده اند؟!
خب آن وقت فکرش را هم نمی کردم خودم زن آخوند بشوم

بلند می شوم تمیز کردن خانه را از اتاق آخوند مذکور شروع کنم. چندتا حلقه ی رنگی می دهم به فاطمه سرش گرم باشد بلکه چند دقیقه سراغ من نیاید. چندتا شکلک بچگانه در می آورم با تاکید می گویم: دختر مامان، نفس مامان، با ادب مامان، من برم اتاق بابایی رو تمیز کنم باشه؟! و سعی می کنم ه باشه را با لحن مهربان کش بدهم. اگه چیزی خواستی برو از کمد تو اتاق بردار. باشه؟! با دست اتاقش را نشان می دهم و توی ذهنم می دود که معنی اتاق و کمد را می داند اما معنی اگر، چیزی، خواستی و خواستن را می داند یا نه؟! حتما این ها برای بچه ی یک ساله خیلی گنگ است.
در جواب سرش را به یک طرف کج می کند و می گوید: امم، یعنی باشه و می آیم توی اتاق.
کارهای روتین را تند تند انجام می دهم و ده دقیقه ای طول می کشد. اینکه فاطمه در طول این مدت سراغم نیامده خیلی عجیب است. خدا را شکر می کنم که سرش گرم است. اگر اشپزخانه را مرتب کنم کارها تمام است و فقط درست کردن افطاری می ماند. هال و اتاق فاطمه را صبح مرتب کرده ام.
از اتاق بیرون می آیم فاطمه را می ببنم که هرچیزی خواسته از همه جای خانه برداشته و توی هال ریخته. از جا کفشی جلوی در شروع کرده و به قفسه ها و کابینت اشپزخانه سرک کشیده و اسباب بازی هایش را از کمدش برداشته. سرم داغ می شود می خواهم داد بزنم فاطمه! اما یادم می آید که امام صادق علیه السلام زمانی که متوجه شد صحابی اش اسم فرزندش را فاطمه گذاشته به پهنای صورت اشک ریخت و فرمود: حال که اسم او را فاطمه گذاشتی بر سر او داد نزن، او را دشنام مده و به صورتش سیلی نزن
در مورد دشنام و سیلی که اگر اسلام دست و پایم را نبسته بود هم کاری نمی کردم. می ماند داد زدن و تخلیه شدن. اما می دانم اگر داد بزنم او هم داد زدن را یاد می گیرد و با همین ریز ریز خط انداختن روی روح پاکش می شود سرنوشت نسلش تغییر کند. خیلی چیزها را در خود و جامعه اش تغییر بدهد. توی همین فکرها به تک تک وسایلی که جمع کرده نگاه می کنم و متعجب می شوم با چه سرعتی این ها را جمع کرده، موقع جمع کردنشان به چه چیزی فکر می کرده. چه حس داشته. می روم تب لت را بیاورم که این صحنه را در تاریخ زندگی مان صبر کنم و با خودم می گویم: هوففففف تربیت بچه خیلی سخت است خیلی سخت. خدا خودش کمک کند

 

رمضان نود و پنج

 

خونه ما مرکز دنیا

۱۱ نظر ۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲
سهیلا ملکی

چت

 

خدمت شریف شما عرض کنم که از امروز تا 29 روز دیگه کوتاه ترین روزهای ساله. اگر روزه قضا دارید بهترین موقعیته که روزه هاتون رو بگیرید. یا اگر روزه قضا ندارید به نیابت از پدر بزرگ و مادربزرگ یا سایر امواتتون بگیرید. من امروز گرفتم سخت نبود در حالی که سال های قبل به خاطر میگرنم می مردم و زنده می شدم تا افطار بشه. اخرین سالی که روزه گرفتم فقط یک هفته از کل ماه میسر شد. بعدش هم بارداری و بعدش هم شیردهی. 

خلاصه از ما گفتن بود. 

 

پ ن: اگر کسی می خواد از این حرفا بزنه که اصل روزه اینه که سخت باشه و این صحبتا باید بگم که شما مختارید ماه رمضون سال بعد رو یک ماه قبل و یک ماه بعدش روزه بگیرید که طولانی ترین روزها باشه. 

 پ ن2: سحر محر داریم نگران نباشید. نافرمانی مدنی م گرفته بود :دی

۹ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۲
سهیلا ملکی

حقیقتش بعد از سی روز که برگشتم می بینم خانه کاملا در محاصره سوسک هاست و شوهر محترم همچنان عقیده دارد موجود زنده ی ای که آزار نمی رساند را نباید کشت و هیچ سوسکی را نکشته. سوسک باید دقیقا چه بلایی سر ما بیاورد که آزاردهنده محسوب شود؟ :/

جوری شده جای اینکه ما سوسک ها را دنبال کنیم، آن ها دنبالمان می کنند 

 

از همین الان مبارزه تن به تن آغاز شد -_-

۱۰ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۰
سهیلا ملکی

صدایش را می شنوم: خانوم دیگه نمازت داره قضا میشه ها
ارسلان بالای سرم نشسته است. وقتی می گوید دیگه یعنی دفعه چندم است که صدایم زده. چشم هایم را باز می کنم می گوید کمکت کنم؟ با اینکه ضعف دارم می گویم نه ممنون. خیالش که راحت می شود کامل بیدارم بلند می شود و می رود اتاقش. یا برای اینکه آماده شود یا برای اینکه کمی درس بخواند برای قبل از کلاس. احساس می کنم فشارم افتاده. فاطمه سرماخورده و مثل همه ی بچه ها وقتی مریض است بیشتر به من می چسبد. وقتی بیشتر می چسبد بیشتر شیر می خورد و صبح هایم این شکلی می شود. بی رمق
بلند می شوم و می روم وضو بگیرم. دهانم تلخ است. دارم کمی آبی مزه مزه می کنم که فاطمه بیدار می شود. نمی بینمش چیزی هم نمی گوید اما می دانم بیدار شده، همه مادرها بیدار شدن بچه شان را بلدند. قبل از اینکه چیزی بگوید می گویم: سلام دختر گلم، بابایی تو اتاقه ها و برمی گردم عقب که از پشت سر ببینمش. ژولیده اما پر انرژی تلو تلوخوران می دود تو اتاق ارسلان و از خوشحالی جیغ می کشد. مشغول بازی می شوند و من تند تند بقیه وضو را می گیرم. سجاده روی زمین پهن است و دارم چادر را روی سرم تنظیم می کنم که از پنجره چشمم به آسمان می افتد. هوا گرگ و میش است. از خودم لجم می گیرد، بدم می آید. از خودم، از نماز خواندن این موقع بدم می آید. شبیه خواندن نماز عضر قبل از غروب آفتاب

سلام نماز را که می دهم ارسلان و فاطمه می آیند توی هال. عبا و قبا پوشیده و می گوید رییس فاطمه رو می گیری من عمامه م رو بذارم. می گوبم: عزیزم فاطمه 6 ماهه نیست که، داره دوسالش میشه بذارش زمین. فاطمه با خنده می آید پایین و ارسلان توی آینه قدی موهایش را شانه می زند. احساس گرسنگی می کنم می گویم: بریم کله پاچه؟ شانه را می گذارد سرجایش و می گوید: امروز نه، ان شاء الله فردا
فردا جمعه است و ارسلان از این عادت ها دارد. به خاطر من که می داند دوست دارم. حوصله ام نمی آید ادامه بدهم و توی دلم می گویم: من امروز دارم ازت یه چیزی می خوام تو می گی فردا، چقدر مسخره چقدر خنده دار
تلفنش زنگ می خورد. دوستش پایین منتظر است. فاطمه را بغل می کنم و می رویم بالکن که از رفتن بابایش گربه نکند. قبل از اینکه در را ببند داد می زند: خانومم خداحافظ روز خوبی داشته باشی. کمی مکث می کند، چیزی نمی گویم، در را می بندد و می رود.
وقت هایی که بی حوصله ام جای اینکه بیشتر از محبت استفاده کنم ، پسش می زنم. مثل آدم های کم شعور. اما وقتی می دانم رفت که ساعت 8 برگردد که شام بخوریم و ساعت 9 بخوابیم نمی توانم جوابی بدهم

باد پاییزی می زند تو صورتم و یاد پاییزهای مجردی می افتم که پیاده روی برگ ها راه می رفتم و کیف می کردم که پاییز است. نمی دانم چند روز است از خانه بیرون نرفته ام. روزهایی که بیرون رفتم از بلوک خودمان بوده تا بلوک دیگر برای روضه. روضه هایی که گریه نمی کنم چون فاطمه می ترسد. روضه هایی که همیشه می روم تو اتاق کناری صاحبخانه تا فاطمه با بقیه بچه ها بازی کند که خاطره ی خوب از روضه و هیات داشته باشد. دوشنبه ها هم که مدرسه می روم جلوی بلوک سوار آژانس می شوم و جلو مدرسه پیاده می شوم و بالعکس.

فاطمه را میآورم توی اتاق خواب و کمی که شیر خورد می گذارم روی پایم و هرچه شعر و لالایی بلدم می خوانم. می خوانم و می خوانم تا خوابش می برد. حوصله ام نمی آید بلند شوم. دستم را دراز می کنم و تب لت را بر می دارم و اینستاگرام را چک می کنم. پاییز و پاییز و پاییز. یکی از برگ های ولیعصر عکس گذاشته، یکی از برگ ریزان یک درخت از پشت شیشه یک کافه، یکی هم عکس همسر و دختر توی کالسکه اش در حرم
چرا ما از همه چیز دوریم. چرا انقدر خانه ایم. چرا انقدر ارسلان نیست

دلم توی هم می پیچد. دوست ندارم روزم را خراب کنم. فاطمه را می گذارم توی تختش و می روم توی آشپزخانه. یکی از ظرف های کج و کوله را می گذارم روی گاز. سرپا گوجه ای تویش خرد می کنم و ادویه می زنم و روغن می ریزم. شعله را روشن می کنم. کمی که تفت خورد تخم مرغ را تویش می زنم و کمی بعد شعله را خاموش می کنم. تند تند خیاری را خورد می کنم و لیموی شیرازی مورد علافه ام را کنارش قاچ می کنم. چقدر خوب است که ارسلان همیشه لیمو می خرد. چقدر خوب است که می داند چی دوست دارم
نمی گذارم امروزم خراب شود. نان را توی سینی کوچک می گذارم و می روم توی اتاق. باید سریع صبحانه ام را بخورم و تا فاطمه بیدار نشده حداقل چند صفحه کارم را انجام دهم. چشمم به گل های خشک شده ای می افتد که قبلا برایم خریده. با خودم می گویم: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد

خب واقعیتش این است که من بلدم چطور خودم را راضی کنم

 سیزدهم آبان نود و پنج

 

پاییز

۶ نظر ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
سهیلا ملکی

با خنده به ارسلان می گویم: تو که از صبح تا شب خونه نیستی. تازه 9 شب هم که می رسی خونه می گی خانم سریع شام بخوریم که باید درس بخونم. ساعت 10 هم که باید اماده خواب بشیم. حالا شما می خوابی و فاطمه نمی خوابه من باید انقدر باهاش سر و کله بزنم تا خوابش ببره. جوری که بیدار نشه بلند شم اسباب بازیاش رو جمع کنم، ساعت رو برا نماز تنظیم کنم. ببینم گوشی و تب لتت شارژ دارن اگه ندارن بزنم تو شارژ. یه چیزی برا صبحونه فردات اماده کنم. بعد برم تو اتاق مطالعه کتابا و جزوه هایی که موقع درس خوندنت پخش و پلا کردی جمع کنم. منتظر بمونم یه تکون بخوری و سریع بپرسم آب بیارم برات؟ و تو بگی خدا خیرت بده بیار تشنمه. اگه دیدم کاری نمونده بخوابم. بعد فاطمه 600 بار تا صبح بیدار بشه و من در حسرت یک شب خواب اروم بمونم. صبح که بیدار میشم تنهایی تا شب با فاطمه مشغول باشم به نحوی که از میزان شعرهایی که براش خوندم سرم سوت بکشه. تمام تلاشم رو بکنم و آخرش کارم به نذر کردن صلوات بیافته بلکه 10 دقیقه بخوابه تا من تند تند نمازم رو بخونم یا با سرعت نور به کارای خونه رسیدگی کنم. کارایی که باید سر وقت انجام بشه و اگه پشت گوش بندازم در عرض 2 روز میتونن خونه رو به بازار شام تبدیل کنن چون فاطمه همچون پیچک به من می چسبه و کاری نمیتونم انجام بدم. باید حواسم به تو هم باشه. به تمیز و کثیفی و صاف و چروک بودن لباسات. به اینکه 30 جفت جوراب داری و هربار میخوای بری بیرون می گی خانم جوراب دارم؟ کلیدم کجاست؟ گوشیم رو ندیدی؟
از طرفی دیگه معمولا یک سری کار هم که وقت نمی کنی خودت انجام بدی باید برات انجام بدم. مثل تایپ و پیگیری و نوشتن. اصولا هم که چیزی به نام خرید منزل یا لباس و ... نداریم چون فقط جمعه خونه هستی و اون روز همه جا بسته س. باید فاطمه رو بذارم تو کالسکه و برم نزدیک ترین فروشگاه و فاطمه همیشه تو راه برگشت یادش بیافته که پیچکه پس چرا تو کالسکه س و گریه کنه و من با یه دست فاطمه رو بغل بگیرم با یک دست کالسکه رو بیارم و خدا رو شکر کنم که چادر لبنانی خریدم. شام و نهار خودمون و فاطمه سرجاش. خونه باید همیشه خیلی تمیز باشه چون مهمونامون معمولا از شهرهای دیگه میان و عادت دارن وقتی زیارتشون رو کردن بگن ما داریم از حرم میایم خونه تون.تو هم که خونه نیستی تا کمکی بکنی و فاطمه ی پیچک هم که...

در تمام این مدت هم تمام سعی کنم افسردگی و دلتنگی خانواده و دوستای دانشگاه سراغم نیاد.
بعد وسط این بلبشو خودم رو بکشم و 1 ساعت وقت باز کنم که برای کنکور ارشد درس بخونم. یعنی قید 1 ساعت خواب بعد نماز صبح رو بزنم.
 خدا رحم میکنه و مثلا من کنکور ارشد قبول می شم و همه میگن: عجب شوهر خوبی داره که میذاره درس بخونه! خدا شانس بده.


ارسلان مبهوت نگاه می کند و می گویم: راستش می خواستم برای اینکه بخندیم حرفهای خاله زنکی بزنم و شوخی کنم، اصلا توقع نداشتم اخرش انقدر رئال و اجتماعی بشه

 

دروغ میگم؟!

۱۶ نظر ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۷
سهیلا ملکی

توی هال نشسته بودم و تکیه ام به پشتی بود. مهمان ها تازه رفته بودند. ظرفشویی پر از ظرف، کابینت ها نامرتب، کف خانه کثیف و کتاب های سه طبقه ی اول کتابخانه به لطف بچه ی مهمان که تازه راه افتاده، روزی زمین ولو بودند. فاطمه وسط اتاق داشت دست عروسکش را می جوید. از اول مهر کار و درس ارسلان بیشتر شده است. قبلا از ساعت 8 صبح تا 9 شب خانه نبود اما حالا اولین کلاسش ساعت 5 صبح شروع ی شود. من هم که بخاطر بیدار شدن های مکرر فاطمه در طول شب، همیشه کسری خواب دارم هرچه می کنم نهایتا 5:15 بیدار می شوم. یعنی وقتی که حداقل نیم ساعتی می شود ارسلان رفته است. رفته و به مسجد رسیده و نمازش را خوانده و مشغول درس و بحث است.

به خانه به هم ریخته نگاه می کنم و فکر می کنم با این شرایط جدید که بعضی شب ها تا 11 با فاطمه تنهایم و او 90 درصد از روز را به من چسبیده، می توانم درس بخوانم؟ خداروشکر کنکور کارشناسی ارشد به اردیبهشت موکول شده اما از طرفی فاطمه هرچقدر بزرگتر می شود شلوغ کاری هایش هم بیشتر می شود. رسیدگی به کارهای خانه و فاطمه تمام وقت و انرژی ام را می گیرد اما عشق درس خواندن را چه کنم؟

توی همین فکرها هستم که ارسلان می آید زانو به زانو رو به رویم می نشیند. لبخند می زند، زل می زند تو چشم هایم رو می گوید: خانومم خیلی ناراحتم. می گویم: اگه ناراحتی پس چرا می خندی؟ دست هایش رو می اندازد دور گردنم، سرش را به سرم می چسباند و با چشمان بسته می گوید: الان خوشحالم که پیش توام، ناراحتم که فردا از 4 صبح تا شب نمی بینمت. همه گرمای بدنم می رود سمت قلبم و تپشش را بیشتر می کند. جهت لیطمئن قلبی می پرسم: واقعا؟! می گوید: واقعا. فاطمه که افتان و خیزان و چهاردست و پا خودش را به ما رسانده با مشقت از پاهایمان می گذرد، خودش را بینمان می اندازد و بساط خنده مان به راه می شود.

همه خستگی ها و افکار منفی ام دور شده اند و با خودم فکر می کنم ارشد که چیزی نیست دکتری هم می توانم قبول شوم...

 

 

مترو شریعتی به سمت دروازه دولت

رژ کمرنگی به لبانش زده و موهای مشکی اش کمی از جلوی مقنعه بیرون زده است. به خانم بغل دستی اش می گوید: آره بابا جدیه، الکی نیست. یه بار تو دانشگاه راجع بهش حرف زدیم یه جلسه هم با خانواده ش اومدن خونه مون. ترم یک ارشده. فعلا کارای پاره وقت می کنه اما مدرکش رو که بگیره یه کار ثابت پیدا می کنه. اخلاقش هم خوبه. سر به راهه کلا. خانم بغل دستی که از چهره اش نمی توانم مجرد یا متاهل بودنش را تشخیص بدهم می گوید: ببین تو الان جوونی. زیبا هم هستی. یه کم به خودت برسی زیباتر هم می شی. چرا می خوای انقدر زود خودت رو اسیر کنی؟ شال روی سرش فقط کمی از موهای بلوندش را پوشانده و با این ارایش غلیظ نمی توانم حسن یا سوء نیتش را از چهره اش بفهمم. دستش را روی پای دختر می گذارد و می گوید: تو بیا شرکت ما من سفارشت رو می کنم. چندتا کیس خوب هم داریم. خوش تیپ، پولدار، باکلاس. تو بیا با اونا اشنا شو. یه چند سال کار کن درست رو هم بخون. الان من خودم هر 2 ماه یه سفر کاری می رم ترکیه. بیا ببین دنیا چه خبره. بعد چند سال هم دوست داشتی ازدواج کن. چرا بختت رو با همچین موردایی بسوزونی؟ 

مترو به ایستگاه دروازه دولت می رسد. چهره ی دختر پر از تردید شده و محو ادامه ی صحبت های کنارش اش است که پیاده می شوم

 

 

وقتی کلمات انقدر روی زندگی، تصمیم ها و سرنوشت مان تاثیر می گذارند کاش با کلمات فقط خوشبختی ببخشیم...

 

 

 

 

 

 

۵ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۰
سهیلا ملکی