قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

نام سرخپوستی اش می شود وقتی تمام حرف هایت یک دقیقه شود...

پ ن: خون دل ها خورده ایم...



مدت زمان: 59 ثانیه

 

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۸
سهیلا ملکی

دوران شیردهی تموم شد

و من موندم با حسی غریب آمیخته به بغض

چقدر همه چیز زود می گذره

.

.

.

اگر دوسال مادری م ثوابی داشت هدیه می کنم به حضرت زینب سلام الله علیها که فرزندانش رو با عشق فدای اسلام کرد

۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سهیلا ملکی

رحم خدا یعنی چه؟ در پندار عامیانه می گوییم اگر گناه کاریم و به واجبات و تکالیف عمل نکردیم فقط یک امیدواری داریم آن هم رحم خداست. رحمت خدا را برای کجا می دانیم؟ برای آن جا که عمل نکردیم، مسئولیت و تعهد الهی را ملاحظه نداشتیم. پس می گوییم ما که عمل نداریم مگر خدا رحم کند. رحم را، رحمت پروردگار را رقیب و جایگزین عمل کردن می دانیم. اما آیه قرآن به عکس می گوید: ((اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون)) عمل کنید.اطاعت کنید، شاید مورد رحمت پروردگار قرار بگیرید. رحمت خدا آن وقتی است که یک ملتی به مسئولیتش عمل کند. خدا آن وقتی به مردمی رحم می کند که او را اطاعت کنند، تکالیف خود را انجام دهند. 

سید علی خامنه ای. طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن. 1353

۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱
سهیلا ملکی

دیدن پیام نتانیاهو باعث شد آتش سوزنده ی تنفرم از اسراییل شعله ور تر بشه
الحمدلله

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۹
سهیلا ملکی

مسئولان دانشگاهها باید تسهیلات و شرایطی را فراهم کنند که زنان دانشجو و محقق، علاوه بر انجام کارهای علمی خود، بتوانند وظیفه همسرداری و نگهداری از فرزندان را نیز انجام دهند و مجبور به کنار گذاشتن مسیر علمی خود نشوند.
سید علی خامنه ای 1395/10/13
در دیدار با دانشجویان نخبه و مدال آوران بسیجی دانشگاه صنعتی شریف

پ ن: این پست رو در ارتباط با این مساله گذاشتم که بعضا گفته میشه نیازی به حضور زنان در رشته های فنی مهندسی و علوم پایه نیست

۲۳ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۶
سهیلا ملکی

حقیقتا که زندگی مادرها به دو قسمت تقسیم می شود. قبل از توانایی فرزند برای فین کردن و بعد از یاد گرفتن آن

فین کردن! و تو چه می دانی چه نعمتی است. در آن نشانه هایی است برای درک کنندگان. برای شب بیداری کشیدگان

 

۱ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۸
سهیلا ملکی

خب شروع شد. پارسال همین وقتها بود که از قزوین برگشتم تا جدی تر بخوانم اما داستان پشت داستان. اتفاق پشت اتفاق

حالا چند روزی است عزمم را جزم کردم و همزمان فاطمه به طرز خیلی بدی سرما خورده و مادرها می دانند سرما خوردن بچه شیرخواره چه پروسه ای است. الحمدلله الان رو به خوب شدن است اما حدس می زنم تا کنکور چه اتفاق هایی خواهد افتاد و بعدش چه زندگی آرامی خواهم داشت :))

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است‌
هر که را رنجی دهی، خود راحتی است‌

 

پارسال این روزها

دررفتگی

۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۴
سهیلا ملکی

خبر فوت اقای رفسنجانی را در یکی از گروه های تلگرامی دیدم. منطقا اول باور نکردم. بعد یکی از دوستان پیام داد. تا وقتی زیرنویس شبکه خبر را ندیده بودم نمی خواستم باور کنم. شاید به این خاطر که نمی توانستم بپذیرم آدم به این مهمی بدون مقدمه فوت کند. انگار مثلا مرگ بخواهد برای بزرگان استثنا قائل شود. سریع به چند نفر زنگ زدم و خبر دارم. یکی خیلی خوشحال شد. من هم خندیدم ولی همان موقع که خندیدم هم مردد بودم که این خنده من نفسانی ست یا خدایی. بعد از 5 دقیقه اول مردد بودم. شک به تمام وحودم چنگ انداخت. توییتر را چک می کردم و گروه تلگرامی را. این ور خوشحال بودند و آن ور خیلی عصبانی و گریان. هرچند گریه خیلی هاشان از سر دوستی نبود. ولی من این وسط مردد ایستاده بودم. نه می توانستم مثل برخی تمام زحماتی که برای انقلاب کشیده بود را نادیده بگیرم که مطمئن بودم شاید اگر تا اخر عمرم هم زندگی شخصی را رها کنم و شبانه روز به انقلاب خدمت کنم نتوانم به پای سختی هایی که او کشید برسم، از طرفی هم نمی توانستم از کنار تغییراتی که بعد از ریاست جمهوری اش ایجاد شد را بی تفاوت بگذرم و مهتر از آن مسائل مربوط به فتنه 88 که این فتنه خط قرمز ماست. شب وفات حضرت معصومه بود و راهی حرم شدیم. فاطمه را دادم بغل همسرم و طبق معمول راهی زیرزمین شدم. به سمت نزدیک ترین قسمت به مضع شریف بانوی کرامت

رسیدم. سلام دادم. حسی نبود حالی نبود. اهل کشف و شهود نیستم اما در این حد خداوند شعور نصیبم کرده که بفهمم همان خنده های بدون توجه کار دستم داده. آن خنده ها از سر بی تقوایی بود. و خودش در قران شریف گفته که جایی که علم نداری بایست اما من سکوت نکرده بودم، خندیده بودم.  زیارت نامه را خواندم و طلب هدایت کردم.  نمی دانستم رهبر چه پیامی خواهد داد و از این بابت مشوش بودم. مشوش بودم که چطور خودم را ولایی می دانم اما نمی شود قبل از اینکه آقا حرفی بزند بدانم چه خواهد گفت. چطور پیرو ولایت فقیه هستم ولی نمی شناسمش. حتما باید حرف بزند تا تکلیفم را بدانم؟ خودش که قبلا گفته همیشه منتظر من نمانید. در همچین موردی حیران شده ام در واقعه ی ظهور که فتنه ها زمین و آسمان را فرا می گیرد چه خواهم کرد. توی حیاط دسته ی عرب ها سینه زنی می کردند. آن طرف تر روی طبل ها می کوبیدند و دل من هم کوبیده می شد که چطور این همه بلاتکلیفم. 

چیزی نمی دانستم جز اینکه قطعا افق نگاه آقا خیلی بالاتر از نگاه ماست. در مساله فوت اقای منتظری هم نگاهش خیلی بالاتر از ما بود. خیلی کریمانه. در مساله فلان مداح که حتی برخی بچه حزب اللهی ها هم حرمتش را نگه نمی داشتند و با ژست های روشنفکری فحاش خطابش می کردند، وقتی آقا او را دید حنجره اش را بوسید چرا که این حنجره عمری روضه اهل بیت را خوانده بود. 

آمدیم خانه و پیام رهبر را خواندم. چقدر کریمانه و چقدر مومنانه پیام داده بود. برای رفیق قدیمی اش چه صبورانه سخن گفته بود. چیزی می توانستم بگویم جز اینکه مرام را باید از این سید بزرگ یاد گرفت. مرام را، معرفت را و رفاقت را.

شاید هرکسی جز رهبر بود می گفتم رودرواسی کرده. نخواسته بد شود اما انقدری می شناسمش که بدانم با کسی تعارف و شوخی ندارد و اصلا خودش گفته که من انقلابی ام، حرف را صریح و قاطعانه می گویم.

اما من چه می کنم؟ وقتی دوستی در حقم کوتاهی کند، جفایی کند. چه می کنم نمی دانم. از امروز باید دو کار مهم دارم. یک اینکه بیشتر صحبت های اقا را بخوانم و دوم اینکه بنشینم و حساب کتاب کنم ببینم معرفت و مرامم چقدر است. قدر آقا است؟! عمرا!

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۷
سهیلا ملکی

امروز از قبل اذان صبح بیدارم. ولی نه لغات زبان کنکور را تمرین کردم و لای کتاب زبان داستان برای مکالمه را باز کردم. نه به برنامه هر روزه ی درسی رسیدم و نه حتی نگاهی به رمان ها انداختم. اما تا توانستم تو وبلاگ ها چرخیدم. توییتر را دم به دقیقه چک کردم. لا به لایش وقتی بود چند تا از صفحات اینستاگرام را بالا و پایین کردم. این عادت همیشگی من است که دقیقا وقتی باید بیشتر بخوانم کلا نمی خوانم. الان هم برای مهار اسب سرکش درون که محترمانه ترین اسمش همین است، بین دوراهی تعطیلی وبلاگ تا بعد کنکور یا بستن نظرات و خواندن بقیه وبلاگ ها حداکثر روزی نیم ساعت، دومی را انتخاب کردم. 

لذا در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ قسمت جدیدی باز می کنم با عنوان تصمیمات جدید و این می شود اولین مطلبش

امضا: یک عصبانی از خود

 

پ ن: اگر کامنت واجبی بود در خدمتم   sinmaleki@gmail.com

۲ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
سهیلا ملکی

 

  الإمام العسکریّ علیه السلام:

  نَحنُ کَهفٌ لِمَنِ التَجَأَ إلَینا، ونورٌ لِمَنِ استَضاءَ بِنا، و عِصمَةٌ لِمَنِ اعتَصَمَ بِنا، مَن أحَبَّنا کانَ مَعَنا فِی السَّنامِ الأَعلى، و مَنِ انحَرَفَ عَنّا فَإِلَى النّارِ

 

  ما پناهگاهى هستیم براى کسى که به ما پناه آورَد. و نورى هستیم براى آن که از ما پرتو طلبد. و موجب مصونیت کسى هستیم که از ما پناه جوید.

  هر که ما را دوست بدارد در مراتب بالا با ما خواهد بود و هر که از راه ما کج گردد به سوى آتش راه خواهد برد.

  پ ن: خیلی دوست داشتم امروز تو خونه مون جشن ولادتشون باشه ولی خب توفیق نبود.

   عیدتون مبارک

۵ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۷
سهیلا ملکی

فاطمه ما را مامان و بابا صدا می زد اما چند وقتی است به صورت خودجوش می گوید مامانی و به ارسلان می گوید باباجون. هربار که می گوید بعدش مکث می کند واکنش ما را ببیند. ببیند که گل از گلمان می شکفد. غش می کنیم. ضعف می کنیم. دو سالش نشده و راه دلبری را یاد گرفته. ما بیست سالمان است، سی سالمان است و راه دلبری را بلدیم. مهربانی کردن را می شناسیم. راه دل شکستن راه هم بلدیم. 

کاش همیشه مهربانی را انتخاب کنیم. کاش همیشه درپی شاد کردن دل آدم ها باشیم. بدون هیج چشمداشتی...

 

نگاه به باران

 

در حال تماشای باران

۱۲ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۳
سهیلا ملکی

 

شب زیارت ارباب...

 

 

برادر مهدی رسولی

خوبه گوش بدید

 

 

۲ نظر ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۴
سهیلا ملکی

یکی از دوستان ساکن شهر قم یه دختر یک سال و نیمه داره. لیسانس علوم ازمایشگاهی گرفته و از کارش که تو بیمارستان بوده استعفا داده و قصد ادامه تحصیل در این رشته رو هم نداره. بعد از شیر گرفتن دخترش کمی بعد تمایل داره برای بچه ی بعدی اقدام کنه. همسرشون طلبه هستن و تعلیم و تربیت می خونن. دخترش خیلی ارومه و طولانی مدت خوابه. مهمون خیلی کم پیش میاد براشون. به همین خاطر ایشون میگن که زمان خیلی زیادی دارن تو خونه و نمی دونن چطور بهینه ش کنن. 

 

شما پیشنهادتون چیه؟ هرنوع اقدامی که مفید برای خودش و خانواده باشه

۱۲ نظر ۱۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
سهیلا ملکی

یادم نمی آید تا به حال دوستان نزدیکم یا خواهر و برادرم و یا حتی همسرم را بدون اجازه در گروه عضو کرده باشم.از این گروه های تلگرامی. راستش حتی با اجازه هم این کار را نکرده ام. اگر چیزی بوده لینک فرستاده ام که خودشان عضو شوند. اما تا دلتان بخواهد در گروه های مختلف عضوم کرده اند. گروه های همسرانه. تربیت فرزند. فامیلی. اقتصاد مقاومتی. اشپزی. ختم صلوات. سیرمطالعاتی فلان استاد. شده که گروه را ترک کرده ام و دوباره همان لحظه اضافه ام کرده اند. همین الان می خواستم تب لت را به شارژ بزنم و بخوابم دیدم بله! یک گروه جدید

نمی خواهم از حریم خصوصی و احترام حرف بزنم. از اینکه چرا نمی دانند این گروه ها انقدر زیادند اگر هرکسی که دنبالش باشد تا حالا بهترینش را پیدا کرده است. می خواهم از زمان حرف بزنم. از نگاه ادم ها. چون دیگر مطمئن هستم ان کسی که زمان برایش ارزشی ندارد متعاقبا فکر می کند طرف مقابل هم همینقدر بیکار است. خودش برنامه ای ندارد و پس لابد بقیه هم همین طور هستند. اینطوری است که بعضی وقت ها تصمیم می گیرم به کل تلگرام را پاک کنم اما این پاک کردن صورت مساله است.

گذشته از این حرف ها, وقتی من همیشه از کمبود وقت ناله می کنم اما فلانی بی اجازه من را در گروه "درهم و برهم_ جوک,شعر,عکس" عضو می کند چه توقعی دارد؟ بروم و بگویم: هورا هورا ممنوووووون آجی جونم ممنون منو عضویدی. عمرا بتونم مث این گروپ پیدا کنم 

واقعا چه باید کرد؟!

۶ نظر ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۱
سهیلا ملکی

سید علی خامنه ای اول آذر هزار و سیصد و نود

۱۷ نظر ۱۰ دی ۹۵ ، ۰۸:۲۰
سهیلا ملکی

می فرماد که هروقت خواب دیدید صدقه کنار بذارید. اگر بد بود ان شاء الله دفع میشه. اگر هم خوب بود زودتر اتفاق می افته به امید خدا

۳ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۹
سهیلا ملکی

مهر پارسال که شروع کردم برای کنکور ارشد بخوانم فاطمه هفت ماهه بود. افسردگی پس از زایمانم تازه تمام شده بود و کلاس های حوزه همسرم شروع شده بود. برای نگهداری از دختری که به هیچ وجه حاضر نبود غذای کمکی بخورد و مدام به من وصل بود، دست تنها بودم. مدام به من وصل بود یعنی من در طول شبانه روز فقط می توانستم شب که ارسلان می آمد به دستشویی بروم. فاطمه در طول روز فقط نیم ساعت می خوابید و دوست داشت بغلم باشد. از آن نیم ساعت استفاده می کردم که خانه را قابل نشستن بکنم. در این میان در طول هفته دو شب و آخر هفته غالبا مهمان داشتیم. در روزهای هفته هم حداقل چهار روز برای دورهمی مهمان خانم داشتم یا بچه های همسایه می آمدند. اوضاع جوری بود که تمام روز جمعه به خانه تکانی می گذشت. اخر پاییز رفتم قزوین-خانه پدری- که درس بخوانم اما در بدو ورود دست فاطمه به نحو بدی سوخت و یک ماه طول درمانش کشید و باز نشد درس بخوانم. دو روز از برگشتمان به قم نگذشته بود که دست فاطمه در رفت و بخاطر اشتباه پزشکی یک ماه دیگر هم خوب شدن این دست طول کشید. باز هم نبود همسر، بچه ی وابسته، مهمان های مکر سرزده و مریض شدن های فصلی و یا ناشی از دندان دراوردن

 

خب اخرش من به علت نداشتن مدیریت و برخی دیگر از مهارت های زندگی سرجمع 20 روز هم نتوانستم درس بخوانم که نتیجه اس یک رتبه نجومی بود. اما چند روزی است که مجددا شروع کرده ام به خواندن. البته هنوز روال کار خوب نیست اما نمی توانم بگذارم امسال هم از دست برود. امسال که آقا تاکید کرده هم بچه دار شوید هم درس بخوانید مصمم تر شده ام چون دیگر خیالم از آن جهت راحت شده که برای نفسم می خواهم درس بخوانم یا درس می خوانم چون احساس وظیفه می کنم. 

 

پارگراف اول درمورد زندگی من بود اما این وضعیت منحصر به من نیست. منحصر به تمام زنانی است بعد از بچه دار شدن هزار مساله جدید برایشان ایجاد شده، هر روز یک اتفاق پیش بینی نشده دارند اما دوست ندارند از درس خواندن دست بکشند. علی الخصوص زنانی که فعالیت های اجتماعی داشته اند. به همین جهت تصمیم گرفتم از شما کسانی که تجربه دارید کمک فکری بخواهیم. چطور به عنوان یک بانوی دغدغه مند به بهترین وجه مادری و همسری کنیم اما از درس خواندن دور نمانیم؟!

در ادامه ایمیل یکی از دوستانم که مادر هستند و دکتری فلسفه دانشگاه تهران پذیرفته شده اند را می آورم. همچنین یک برنامه غذایی و دو برنامه برای کارهای منزل ارائه شده است که با توجه به شرایط هرکس می تواند تغییر کند و مورد استفاده قرار بگیرد

 

 

پ ن: مخاطب این مطلب کسانی هستند که به ضرورت این که باید درس بخوانند یا اینکه برای زندگی روزمره شان برنامه داشته باشند، رسیده اند. پس جای این بحث که ایا زن در این شرایط باید درس بخواند یا نه، اینجا نیست

 

این پست درمورد برنامه ریزی کارهای منزل است و پست های بعدی درمورد مدیریت زمان و  برنامه مطالعه خواهد بود.

 

۲۰ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۷
سهیلا ملکی

می خواست از خونه خارج بشه که دست برد هدفون گوش راستش رو تنظیم کنه. سیم رو از بالای گوشش رد داد و عمامه رو جا به جا کرد. از پنجره می شد دید که هنوز آفتاب طلوع نکرده. با یه حالت عرفانی پرسیدم چی گوش می دی؟ گفت: هری پاتر

-_⊙

برا تقویت لیسنیگه البته ولی خب توقع داشتم دعای عهدی زیارت وارثی چیزی باشه

حقیقتا آخرالزمونه

 

 

۱۲ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۲
سهیلا ملکی

کلافه ام. اشپزخانه نامرتب است، فاطمه طبق معمول مدام به من چسبیده و اجازه انجام کاری نمی دهد. چند روز است در کلاس آنلاینم شرکت نکرده ام و باید هرطور شده کاری که قبول کرده ام را سر و سامان دهم و ایمیلش کنم. اینستاگرام، گوگل پلاس و گروه های تلگرامی را بالا و پایبن می کنم. کسلم. فکر می کنم شاید به قول طب سنتی ها این چند وقت انقدر اب یخ و هندوانه خورده ام مغزم سرد شده که حوصله انجام کاری ندارم.
به شوهری که یک سال است مدام خانه نیست تلگرامی 2 خط غر می زنم. تو دلم می گویم ارسلان پیش خودش فکر نمی کند دست این دختر را گرفته ام از شهر و خانواده و دوستانش دور کردم اوردم در این پردیسان، لااقل هر 2 ماه یک بار حرم ببرم که یادش نرود در قم زندگی می کند؟!
بعد یادم می آید که در دوران مجردی همیشه توقع داشتم روحانیون هم خودشان جهادی باشند و هم خانواده هاشان. چیزی به نام زندگی شخصی نداشته باشند و خود و زن و بچه همگی وقف خدمت به مردم باشند، اعتراضی هم نداشته باشند مگر نه اینکه خودشان این راه را انتخاب کرده اند؟!
خب آن وقت فکرش را هم نمی کردم خودم زن آخوند بشوم

بلند می شوم تمیز کردن خانه را از اتاق آخوند مذکور شروع کنم. چندتا حلقه ی رنگی می دهم به فاطمه سرش گرم باشد بلکه چند دقیقه سراغ من نیاید. چندتا شکلک بچگانه در می آورم با تاکید می گویم: دختر مامان، نفس مامان، با ادب مامان، من برم اتاق بابایی رو تمیز کنم باشه؟! و سعی می کنم ه باشه را با لحن مهربان کش بدهم. اگه چیزی خواستی برو از کمد تو اتاق بردار. باشه؟! با دست اتاقش را نشان می دهم و توی ذهنم می دود که معنی اتاق و کمد را می داند اما معنی اگر، چیزی، خواستی و خواستن را می داند یا نه؟! حتما این ها برای بچه ی یک ساله خیلی گنگ است.
در جواب سرش را به یک طرف کج می کند و می گوید: امم، یعنی باشه و می آیم توی اتاق.
کارهای روتین را تند تند انجام می دهم و ده دقیقه ای طول می کشد. اینکه فاطمه در طول این مدت سراغم نیامده خیلی عجیب است. خدا را شکر می کنم که سرش گرم است. اگر اشپزخانه را مرتب کنم کارها تمام است و فقط درست کردن افطاری می ماند. هال و اتاق فاطمه را صبح مرتب کرده ام.
از اتاق بیرون می آیم فاطمه را می ببنم که هرچیزی خواسته از همه جای خانه برداشته و توی هال ریخته. از جا کفشی جلوی در شروع کرده و به قفسه ها و کابینت اشپزخانه سرک کشیده و اسباب بازی هایش را از کمدش برداشته. سرم داغ می شود می خواهم داد بزنم فاطمه! اما یادم می آید که امام صادق علیه السلام زمانی که متوجه شد صحابی اش اسم فرزندش را فاطمه گذاشته به پهنای صورت اشک ریخت و فرمود: حال که اسم او را فاطمه گذاشتی بر سر او داد نزن، او را دشنام مده و به صورتش سیلی نزن
در مورد دشنام و سیلی که اگر اسلام دست و پایم را نبسته بود هم کاری نمی کردم. می ماند داد زدن و تخلیه شدن. اما می دانم اگر داد بزنم او هم داد زدن را یاد می گیرد و با همین ریز ریز خط انداختن روی روح پاکش می شود سرنوشت نسلش تغییر کند. خیلی چیزها را در خود و جامعه اش تغییر بدهد. توی همین فکرها به تک تک وسایلی که جمع کرده نگاه می کنم و متعجب می شوم با چه سرعتی این ها را جمع کرده، موقع جمع کردنشان به چه چیزی فکر می کرده. چه حس داشته. می روم تب لت را بیاورم که این صحنه را در تاریخ زندگی مان صبر کنم و با خودم می گویم: هوففففف تربیت بچه خیلی سخت است خیلی سخت. خدا خودش کمک کند

 

رمضان نود و پنج

 

خونه ما مرکز دنیا

۱۱ نظر ۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲
سهیلا ملکی

رفتم داروخانه قرص بگیرم. دکتر داروخانه مرد ریش سفیدکرده ای بود. پرسیدم : قرص زینک پلاس داربد؟ 2تا جعبه قرص اورد و شمرده شمرده با حالتی پدرانه گفت: ببینید این خارجیه قیمتش 47 هزار تومنه، و این یکی ایرانیه قیمتش 20 هزار تومنه، اما اون چیزی که تو این هست دقیقا تو همین هم هست، فقط به خاطر گمرگ گرون شده. از اینکه حاضر شده بود از سود بیشتر چشم پوشی کند توی دلم خوشحال و متعجب شده بودم. گفتم: شما ایرانی رو بدید، من سعی می کنم کالای ایرانی مصرف کنم. لبخندی دوید توی صورتش و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد یک ورق قرص دراورد و ماشین حساب را گذاشت جلویش تا قیمت را حساب کند. گفتم یه ورق دادید؟ یه بسته کامل می خواستم. با همان ارامش قبلی که سعی در توجیه کردنم داشت گفت: این 20 تا دونه داره، همین رو روزی یک دونه و نه بیشتر بخورید، بعدش هم هفته ای یک سیخ کباب جگر بخورید، به جای نمک تصفیه شده هم نمک دریای مرغوب استفاده کنید کامل کم خونی تون از بین می ره. هنوز نتوانسته بودم ماجرا را هضم کنم کارت عابر را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم: پس لطفا یه ژل دندون بدید و به فاطمه اشاره کردم و ادامه دادم: داره 8تا دندون هم زمان درمیاره، خیلی اذیت میشه. مکثی کرد و گفت: امممم ژل البته برای بزرگسالاست باید خیلی کم بزنید. بعد قاطع تر و با همان لحن پدرانه که من همه ش منتظر بودم اول جمله اش بگوید باباجان! توضیح داد: خود همین درد کشیدن موقع دندون دراوردن برای سیستم ایمنی بدن و رشد اون مفیده. نبرید بهتره
گفتم: شما همین طوری بکنید که همه داروهاتون می مونه، فروش نمی ره. حین اینکه کارت عابرم را از روی پیشخوان برمی داشت گفت: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده، رمزتون چنده؟ توی دلم گفتم: قد افلح المومنون

پ ن1: " به راستی که مومنان رستگار شدند" سوره مومنون آیه 1
پ ن 2: البته گل رو آقامون خریدن

 

تیرماه نود و پنج

قم آرام

۲۰ نظر ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سهیلا ملکی