قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

سلام

یکسری دلایل که مهمترینش سهولت دسترسیه باعث شده برگردم عقب و دوباره کانال راه ایجاد کنم. 

البته اگر مطلب به درد بخوری بود اینجا هم خواهم گذاشت ولی محوریت با کاناله :)

 

خدمت شما:

@ghabzendegi

۰ نظر ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۹
سهیلا ملکی

سلام

خانمی به نام مهسا برام کامنت خصوصی گذاشتن.

عزیزم من درمورد کامنتتون با استادی که در پست پایین ازشون گفتم، صحبت کردم. ایشون فرمودند هیچ مانعی نداره و اقدام کنین.

درمورد اون مشکل هم چشم. اگر لایق باشم حتما دعاگو خواهم بود. ان شاء الله خبر رفع این مشکل رو برامون بذارید ازتون شیرینی بگیریم :)

 

شخص دیگری ادرس کانال خانم علی اشرفی رو خواستن. یادم اومد مطلب ایشون رو در کانال ستون آزاد خوندم. آدرس کانال تلگرام @SotunAzad

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۷
سهیلا ملکی

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان. اینطوری لازم نبود ساعت شش صبح راه بیافتد سمت شهر که اگر هفت راه می‌افتاد به ترافیک خروجی پردیسان و ورودی شهر قم می‌خورد. بعد از درسش هم می‌توانست یک سری به ما بزند.
هیچ کدام از پیشنهادهایم قبول نشد. مساله‌ی درس خیلی برایش مهم است، تقریبا برایش رتبه‌ی بعد از اصول دین را دارد. نظر کسی را نمی‌پذیرد. باید خودش به یقین برسد.
هر روز رفت و آمد تا این که یک شب وقتی به خانه برگشت بعد از سلامی کوتاه و آرام رفت توی اتاقش. چند دقیقه بعد صدایم کرد. رفتم توی اتاق و دیدم عمامه‌اش را مرتب گذاشته روی قفسه ای که برای سجاده و چادر و عبای نماز کنار کتابخانه گذاشته‌ام و تاکید کرده‌ام :« عمامه رو اینجا بذار نه هرجایی که دستت رسید.» عمامه را گذاشته‌بود سر جایش، عبا و قبا را آویزان کرده‌بود، کیفش کنار میز مطالعه بود و جوراب‌هایش را گذاشته‌بود توی جعبه ی زرد رنگ مخصوص جوراب که گوشه دیوار است. این یعنی وضعیت عادی نیست وگرنه باید از در که وارد شد کیفش را بگذارد همان جا، بلند بگوید:« سلام بر رئیس بزرگ»، برای فاطمه ادا و شکلکی دربیاورد، بعد فاطمه را با دست راست بگیرد بغلش و همزمان با دست چپ عمامه‌اش را بگذارد روی کانتر اوپن. چندتا چرخ زورخانه‌ای بزند و بنشیند جلوی آشپزخانه جوراب‌هایش را دربیاورد. فاطمه هم عبایش را بکشد دربیاورد و در نهایت بنشیند پیام‌هایش را چک کند و بعد از اینکه نفسش تازه شد، برود دشداشه‌اش را توی اتاقش عوض کند و بلوز بپوشد. دیدم وضعیت عادی نیست. تکیه داده‌بود به پشتی و آرنج‌هایش روی زانوها بود. پرسیدم:« چی شده ارسلان؟» داشت گوشه‌ی لبش را می‌جوید، با کف دست راستش زد روی دست چپش که مشت بود و گفت: «یه استاد خوب پیدا کردم، دعا کن قبول کنه کلاس بذاره.» موضوع در این حد برایش استراتژیک است.


استاد مورد نظر در مدرسه‌ای که ارسلان سال‌های اول طلبگی اش را گذرانده، درس فقه می‌داده. مجتهد است. از این استادها که درس می‌دهند اما تو زندگی یاد می‌گیری. حس می‌کنی حالت خوب شده. ادب و بندگی یاد می‌گیری. آقای استاد، تربیت شده‌ی حضرت بهجت است و او سنگ را نرم می‌کرده چه برسد به این آدم که خودش اهل تهجد و عبادت است. نمی دانم نذر و نیاز کردند یا زیاد رفتند و اصرار کردند تا ایشان پذیرفت کلاس را برگزار کند. ارسلان قبل از نماز صبح می‌رفت مسجد نزدیک خانه به کسی زبان درس بدهد. بعد می‌رفت سمت حرم تا ظهر مشغول درس و مباحثه بود و بعد از آن تا شب سرکار بود. وقتی برمی‌گشت همین که جواب سلامش را می‌دادم می‌پرسیدم:« استادت رو دیدی؟» جواب می‌داد:« آره آره صبر کن الان میام بهت می‌گم.» لباس‌هایش را می‌گذاشت سر جایش و همانجا توی اتاق روی زمین دراز می‌کشید و ده دقیقه‌ای زل می زد به سقف. بعد می‌گفت:«خانم بدو بیا برات تعریف کنم.» طول و عرض خانه جوری نبود که نیاز به دویدن داشته باشد اما برای این که توی ذوقش نخورد با شتاب می آمدم و می‌نشستم که تعریف کند. می گفت که امروز قبل از درس یک حدیث اخلاقی شرح داده، یا نکته‌ای درمورد تغذیه گفته یا وسط درس سرش را بالا آورده و به یکی از طلاب گفته: «عزیزجان، آدم که با زنش مهربان باشد خیلی گره‌هایش باز می‌شود.»
چند وقت بعد، شب جمعه از قضا استادش را در حرم دید و کار هر هفته ما این شد که شب‌های جمعه بین ساعت هفت تا نه برویم حرم. من بروم صحن زیرزمین و ارسلان فاطمه را بگیرد بغلش برود سمت قبور علما، پیدایش کند و به بهانه سلام دادن برود جلو و نکته‌ای بپرسد، التماس دعایی بگوید. یکی از پنجشنبه‌ها توی قسمت خانوادگی زیر زمین نشسته بودم که ارسلان تر و فرز آمد کنارم نشست و باخنده گفت:«از حاج آقا و یکی عکس گرفتم، بیا ببینشون…» مرد متوسط القامت گندمگونی بود با بینی کشیده، شبیه بینی آیت الله بهجت؛ ارثیه‌ی شمالی بودنشان. عمامه‌ی کوچکی داشت و قبای سفید و عبای قهوه‌ای تنش بود. خیلی ساده. خیلی معمولی. نشسته بود کنار پسر هفده هجده ساله‌ای و پسر انگار داشت سوالی می‌پرسید. ارسلان گفت:« لامصب یعنی داره چی می‌پرسه؟» و من برای اولین بار دیدم ارسلان به کسی حسودی می‌کند.
حالا ارسلان هرروز می رود سر کلاس استادش. شب‌ها با غرور و تعجب تعریف می کند که فلان همکلاسی‌هایش دانشجوی دکترای روانشناسی هستند اما کارشان که گیر می‌کند می‌آیند از حاج اقا سوال می‌پرسند و او هم مسلط جواب می‌دهد. یک روز با خوشحالی می‌گوید که استادش رمان‌های روز را می‌خواند. شبی دیگر یادداشت‌هایی را نشان می‌دهد که از صحبت‌های استادشان برداشته، برای داشتن خانواده با نشاط. بعضی روزها طاقت نمی‌آورد که شب شود و همان جا همین که کلاس تمام می‌شود زنگ می‌زند و از اتفاق‌ها و حرف‌های جدید کلاسشان می‌گوید. کتمان نمی‌کنم که خودم هم همیشه آرزو داشتم معلمی داشته‌باشم که اینطور شیفته‌ام کند. شوهری که قبل‌ترها به خاطر من بعد از نماز صبح نمی‌خوابید تا نان تازه بگیرد، الان هم نان تازه می‌گیرد اما می‌دانم علت اصلی بیدار ماندنش این است که مستحباتی را که از استادش توصیه گرفته انجام دهد و یا بنشید درس بخواند برای کلاس آماده شود.
قبلا دستم را می‌گرفت و مدت زیادی زل می‌زد به من و می‌گفت: «برام حرف بزن.» یک روز آمد و گفت:« امروز حاج آقا بهم دست داد و چند دقیقه دستم رو نگه داشت.» بعد دراز کشید و زل زد به سقف. با بی‌تفاوتی و خنده گفتم: «خدا شفات بده» اما توی دلم خیلی برایش خوشحال شدم. معمولا اهل مراعات است و در موقع سلام علیک با بزرگترها، هیچ وقت جسارت به خرج نمی‌دهد که ابتدا کند و دستش را جلو ببرد. از اینکه بینشان صمیمتی ایجاد شده و می‌تواند زمینه‌ی رشدش را فراهم‌تر کند خدا را شکر کردم. حالا صبح‌ها کنار در، جلوی آینه خودش را آماده می‌کند برود سر کلاسش، شانه را می دهم موهایش را مرتب کند و روی قبایش اسپری می زنم. وقتی که رفت در را پشت سرش می‌بندم و توی آینه می‌گویم: «کاش من هم یک روز همچین معلمی داشته‌باشم.»

 

۹ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۳۹
سهیلا ملکی

📌با توجه به درفشانی‌های اخیر شهردار اسبق تهران، مجرم و مفسد اقتصادی دوره اصلاحات و مسئول ستاد انتخابات دکتر حسن روحانی در خصوص برخورد با تروریست با زبان دیپلماسی، پیشنهاد میکنم زن و بچه ایشان و اعتدالی‌های عزیز را تحویل داعش بدهیم و ایشان را به همراه تیم مذاکره کننده هسته‌ای بفرستیم برای حل مساله از طریق دیپلماسی.

📍سلامی هم عرض بکنیم به غیرت‌های بر باد رفته، به شعورهای نداشته، به جربزه های مضمحل

از کانال زینب علی اشرفی

۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۴
سهیلا ملکی

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند. اشاره کردم که مانعی نیست بگو بیایند و روی مچم را نشان دادم یعنی بپرس کی؟ پرسید و گفت: پس لطفا الان تشریف بیارید چون نیم‌ساعت دیگه می‌ریم بیرون.
سه سال است که حومه‌ی شهر در یکی از مجتمع های هزار واحدی طلاب زندگی می‌کنیم. مسیر رفت و آمد و کرایه ماشین به ارسلان فشار آورده و تصمیم گرفته‌ایم خانه‌ای داخل شهر اجاره کنیم. تا مشتری‌ها برسند تند تند خانه را مرتب کردیم و خودمان هم آماده شدیم که بعدش برویم بازار. همسایه واحد کناری اهل استان فارس است و هر سه شنبه می گوید: میای بریم سه شنبه بازار؟ نماز مغرب رو بخونیم راه می افتیم. بعد از غروب همه ی تره بار خوب فروش رفته پس چرا آن موقع می رویم؟ چون آن وقت خلوت تر است و در باریکی بازار به نامحرم نمی خوریم. غالب طلاب در مساله ی ناموس و محرم و نامحرم طرفدار خصوصی سازی اند و این مجتمع های تازه ساخت طلاب هم که در طرح مسکن مهر ساخته شده معماری اش بر مبنای اندرونی و بیرونی است. از در که وارد می شوی راهروی یک یا دومتری است که توالت اینجا قرار دارد و انتهایش اتاقی است که معمولا می شود اتاق مطالعه. فقیرترین طلاب هیچی هم نداشته باشند کتاب زیاد دارند. نرسیده به اتاق سمت راست یک چارچوب است که برخی پرده می زنند برخی هم نمی زنند. آمار مشخصی وجود ندارد. پشت این پرده هال است و آشپزخانه ای که در کنار واقع شده. آن طرف هال در یک راهروی نیم متری، یک طرف حمام است و یک طرف دیگر اتاقی که بالکنش دیوار یک متری دارد و بالای دیوار هم شیشه ی مات یک متری. از بالکن دیدن بالکن مقابل و طبقات پایین تر ممکن نیست و فقط نمای خارجی بالکن طبقات بالاتر معلوم است. پنجره های هال و اتاق هم تا ۲ متر مات است بدون در. درش قسمت بالاتر است و همان شرایطی که در بالکن حاکم بود اینجا هم هست. چیزی دیده نمی شود مگر اینکه بروی بچسبی به شیشه تا سایه ات را از حیاط ببینند یا اینکه کسی زیر پایش صندلی بگذارد و از قسمت بالای پنجره که مات نیست خانه ی کسی را نگاه کند که الحمدالله تا حالا همچین موردی نداشته ایم. روال معمول این است که موقع مهمانی، آقایان در همان اتاق بیرونی بنشینند و خانم ها در هال باشند. انداختن دو سفره و سایر پذیرایی ها کمی سخت است اما به اینکه دیگر نیازی به حجاب کردن نداریم و نگران لو رفتن حرف های سری زنانه مان نباشیم می ارزد.
داشتم می‌گفتم غالب طلابی که دیده‌ام در مساله‌ی ناموس قائل به خصوصی سازی‌اند اما درمورد وسایل و امکانات تا بخواهی مرام اشتراکی دارند. روی همین اصل، همسایه‌مان که یک پراید مدل ۸۱ دارند هر روز به ما که ماشین نداریم می‌گوید: ما داریم می‌ریم پارک، بیاید باهم بریم. ما داریم می‌ریم درمانگاه، دارویی چیزی نمی‌خوای؟ ما می‌رویم مسافرت این کلید خانه ماست. هرچی لازم داشتید بردارید. و پیش آمده یک هفته روزی سه‌بار عذرخواهی می‌کرد که ببخشید اون روز مهمونمون رو بردیم جمکران دیگه جا نبود به شما هم بگیم. جنوبی جماعت با مرام است، چه طلبه چه غیر طلبه.
همین که خانه آبرومند می‌شود مشتری‌ها می‌رسند و در را که باز می‌کنیم مردی کت و شلواری با یک زن قد بلند که صورتش را کیپ گرفته است وارد می‌شوند. واقعیتش تا دو سال بعد از ازدواجمان هنوز نمی‌توانستم آخوندها را هضم کنم. در کوچه و خیابان تا یکی‌شان را می‌دیدم ناخودآگاه آب دهانم را قورت می‌دادم و چادرم را مرتب می‌کردم. فکرم می‌رفت پیش این که لابد وقتی وارد خانه‌اش می‌شود می‌گوید: سلامٌ علیکم و رحمت‌الله و همسرش که از شدت ایمان در خانه‌هم روسری می‌کند گیره‌ی روسری‌اش را زیر چانه سفت‌تر می‌کند و با حیا می‌گوید: سلام حاج‌اقا، خوش اومدید. سلام عزیزم چطوری قربونت برم فدا مدا که در شان این‌ها نیست. بعد به خودم نهیب می‌زدم که هی سرکار خانم! خودت زن یکی از این هایی. بماند که بعد از آمدنمان به مجتمع طلاب چقدر در سوپرمارکت خودم را مشغول خرید نشان دادم اما کمین کرده بودم که آن آخوند با آن ریش بلندش دوغ می‌خرد یا نوشابه؟ پدر آن بچه که به خاطر پفک مغازه را روی سرش گذاشته به گریه‌های بچه‌اش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ طلبه‌ی ریزنقشی که دانه‌دانه قیمت مصرف‌کننده را چک می‌کرد در نهایت چند تومان خرید کرد؟ کدام نسیه می‌خرد؟ کدام یکی به افزایش قیمت شیر واکنش نشان می‌دهد؟ اصلا آن طلبه‌ای که لباده سورمه‌ای دارد و خانمش چادر عربی سر کرده چرا هربار که جنسی بر می‌دارند یواشکی باهم می‌زنند زیرخنده؟

خلاصه که بعد از سه‌سال زندگی در این‌جا انقدر آدم مختلف دیده‌ام که وقتی می‌گویند قرار است یک طلبه بیاید خانه را ببیند تصورم از یک آدم تی شرت و شلوار شش جیب پوشیده شروع می‌شود تا سید معممی که شمایل علمای لبنان را دارد. شما هم تصویر آخوندی که تسبیح به دست دارد را بگذارید کنار. کلیشه‌ای که از صدا و سیمای ملی گرفته‌اید خیلی ناقص است. (دوست داشتم بگویم صدا و سیمای میلی تا فکر کنید خیلی چیز بارم است ولی چه کنم که این ترکیب را هم خز کرده اند). برگردیم به خانه. آقای مشتری با کت اسپرت و شلوار کتان همراه خانمش که وقتی می‌خواست چادرش را مرتب کند ابروهای رنگ کرده‌ی روشنش و انگشتر پرنگینش معلوم شد، همه‌جای خانه را با دقت نگاه کردند. داخل آشپزخانه را چنان موشکافی کردند که یک آن مطمئن شدم می‌خواهند توی یخچال را هم چک کنند. انگار که نپسندیده باشند رفتند و ما هم رفتیم بازار و برگشتیم. کیک و شیر را شام کردیم و ارسلان فاطمه را برد توی اتاق بخواباند. خریدها را مرتب کردم، مرغ‌ها را شستم و توی فریزر چیدم. شوهرجان خوابش برد و من از فرصت استفاده کردم که خوش گذرانی کنم. تب‌لت را برداشتم نشستم گوشه‌ی هال شروع کردم به الفیا خوانی. چندوقت پیش که قید کنکور ارشد را زدم فکر کردم بعد از دو سال مادری کردن بی‌وقفه باید کمی هم به خودم و علاقه‌هایم برسم. به ساجده گفتم چندتا سایت ادبی معرفی کن و او یکی از پیشنهاداتش الفیا بود. از اول کانال شروع کردم و خواندم و خواندم تا یکی را اصلا نپسندیدم. و همین شعله ی کم‌جان امیدی را در دلم زنده کرد. دیدم من لااقل از این یک نفر بهتر می‌توانم بنویسم و اگر قبولم کنند از نظر سطح کیفی از آخر دوم می شوم. از هیچی که بهتر است. اما ننوشته بودند برای ارسال مطلب با ما تماس بگیرید پس نویسنده‌های خودشان را دارند یا خودشان انتخاب می‌کنند. آن نویسنده هم که مطلبش را نپسندیدم لابد یکی از دوستان و آشنایانشان بوده. ولی سردبیر که قبل از شروع الفیا خوانی در اینستاگرام فالویش کرده بودم گفته بود به خاطر دوستی و آشنایی زیر دین کسی نمی‌رود. البته قریب به مضمونش را گفته بود. به کپشن پست‌هایش هم نمی‌خورد اهل تعارف باشد.

ظهر دل به دریا زدم و با شماره ثابت کانال تماس گرفتم. داخلی ۱۰۹ مرد خوش صدایی گوشی را برداشت و انگار که با شخصیت مهمی صحبت می کند برایم شمرده شمرده توضیح داد که از چه طریقی اقدام کنم. دوست داشتم بگویم آقا حتما بروید گوینده ای دوبلوری چیزی شوید اما منطقا قبل از من هزار نفر این را به او گفته اند و خودش هم به ذهنش رسیده است و لنگ پیشنهاد من نمانده. منی که آخرین دستاورد مهمم از پوشک گرفتن دخترم است توصیه کنم: آقایی که در بنیاد ادبیات داستانی هستید از نعمت صدایتان استفاده کنید. ناگفته نماند که درد کشیده ها می دانند از پوشک گرفتن بچه بدون دردسر در دو سالگی آن هم بدون این که به کودک و خانواده فشار بیاید در نوع خودش کار کمی نیست اما ذات اقدس اله انقدری شعور داده تا بدانم این دلیل نمی شود که در بحث فرهنگ و رسانه دخالت کنم. آقای خوش صدا موقع خداحافظی می گوید قربان شما و من بنا به عادت جواب می دهم التماس دعا. گوشی را گه می گذارم با یادآوری صحنه آخر خنده ام می گیرد. اگرچه انقدر در خانواده و فامیل و دوستان آدم های متنوعی داریم که آدم ها را با قربان شما و التماس دعا خط کشی نکنم اما آدمی است دیگر، دست خودش نیست که خنده اش نگیرد. بعدتر فکر می کنم جنس صدا برای گویندگی شاید کافی باشد اما آدمی که نگاه نمی کند آدم آن طرف خط کیست و این چنین محترمانه و مهربان برخورد می کند باید برود پی کاری مثل پدر پستالوتسی شدن*. از این خیالات می آیم بیرون و یادم می افتد گفت: جزئیات را از فلانی بپرسید و رزومه تون رو براشون بفرستید.

رزومه؟! خدایا من که رزومه ندارم

 

۱۲ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سهیلا ملکی

برای من خواندن رمان اوه مثل خوردن این شیرینی نخودی ها بود. همین قدر نوستالژیک، نرم، بدون تکلف و لذت بخش.
هرچند که نوع روایت برایم نامانوس بود اما نثر روان و بیان طنزآمیز مشکلات اجتماعی جامعه ی مدرن اجازه نمی داد خواندنش را به اوقات بیکاری ام موکول کنم. پرداخت قوی شخصیت های داستان آن ها را بسیار ملموس کرده و بعید است بعد از تمام کردن کتاب تا مدت ها به اوه فکر نکنید. اوه، این مرد ساکت، سختکوش و عاشق. اگر شلوغی بیهوده روی جلد را در نظر نگیرم، برای من خواندن مردی به نام اوه یک لذت ممتد بود. و به خاطر پایان خوب، بهترین رمانی بود که سال گذشته خواندم.
ضمنا هیچ وقت بین خوانندن رمان و دیدن فیلمی که بر اساس آن ساخته شده مردد نشوید. فیلم ها ساخته می شوند تا گند بزنند به آن همه زیبایی و هنر
در پایان از فاطمه که به شیرینی خور بلامنازعی تبدیل شده تشکر می کنم :)

اوه

۸ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۶
سهیلا ملکی

این یک روایت از دکتر داروسازی است که اولین بار وقتی داروی خارجی ای را خواسته بودم، نمونه ی ابرانی اش را نیز آورد و شمرده شمرده برایم گفت: هرچیزی تو این خارحیه هست دقیقا تو همین ایرانیه هم هست و این فقط چون گمرک خورده گرون تره وگرنه کیفیتشون یکیه. وقتی داروی های دیگری خواسته بودم با لحن یک پدر دلسوز توصیه کرده بود داروی غیرضروری نخرم، خودم و دخترم را به دارو عادت ندهم. وقتی با تعجب گفته بودم: اینطوری که شما پیش می رید داروهاتون همه می مونه سرتون جواب داده بود: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده.
این روزها که آشناتر شده ایم سپرده بود اگر کسی در دارو و درمان مشکلی داشت خبرش کنم. دو روز قبل از عید زنگ زد به همسرم که من در طول عید مسافرت هستم و باید یک امانتی به دستتان برسانم. آمد جلوی مجتمع. چندتا معرفی نامه داده که اگر نیازمندی را می شناسم که توان پرداخت ویزیت را ندارد یکی از این ها را بدهم تا پیش یکی از چند دکتری برود که دوست آقای دکتر هستند و فقط برای پول نیست که کار می کنند. چند دکتز را معرفی کرد که در طول عید در مطبشان هستند و اصرار داشت قبل از عید به دستمان برساند که در مدت عید اقای دکتر مشهد است و نکند کار کسی لنگ بماند. شاید کار کسی با این ها راه افتاد
و من به مردی فکر می کنم که موقع طراحی این برگه ها به فکر کار خیر بود اما نه با تکبر، نه با خود برتربینی. نه با کمتر دانستن فقرا. مردی که گرفتن نبض دل را هم بلد است و بیمار را دوست خودش معرفی می کند تا نکند آن نیازمند غرورش زیر بار نداری ترکی بردارد. به دکترها سپرده این قضیه را حتی به منشی شان هم نگویند که نکند به این ها کمتر از بقیه ی بیماران احترام کنند. موقع دادن برگه گفت: البته دروغ هم نمیشه چون ما آدم ها همه به نحوی خواهر و برادر هستیم، پس دوست هم هستیم.
به این فکر می کنم که شهر ما پر از پیامبرانی ست که آرام و بی صدا عشق و مهربانی پخش می کنند، بدون این که شناخته شوند.
با وجود این آدم ها همه ی فصل ها بهار است. این روایت فقط یک روایت از مردمان نیک روزگار ماست.

مرد بهاری

۱۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۲
سهیلا ملکی

_ پریا با اینکه هم اسکوتر داره هم کفش اسکیت باباش براش دوچرخه خریده. اون وقت من، من بیجاره هیچکدوم رو ندارم. هرچقدر به بابام قول دادم دختر خوبی باشم به مامانم قول دادم ناخونام رو نجوم اتاقم رو خودم مرتب کنم، قبول نکردن که نکردن. می دونم بابام حرفی نداره. مامانمه که راضی نمیشه. میگه حیاط مجتمع براى اسکیت مناسب نیست. اسکوتر هم خطر داره. راستش خودم هم یه کم می ترسم که بخورم زمین اما دوچرخه، دوچرخه رو میشه به چرخ عقبش کمکی وصل کرد. یعنی میشه واسه عیدی برام بخرن؟ یا مثلا جایزه کارنامه ترم اول. وای که هرکاری می کنم نمی تونم از فکرش بیام بیرون. دوچرخه ی صورتی که یه سبد خوشگل جلوش داره. خدایا باور کن اگه این یدونه رو برام نخرن تا آخر عمرم غمگین و غصه دار می مونم.


+من بچه ی دوم خانواده بودم. کیف و کفش و لباسی که استفاده می کردم رو قبل از من خواهرم استفاده کرده بود و من تمام سعی م رو می کردم که سالم به دست خواهر کوچکترم برسه. البته لباس عید معمولا از این قاعده استثنا بود. گاهی یک چیز در آن واحد برای همگی بود و گاهی هم یک سری چیزها رو هیچ کدام نداشتیم. یکی از اون نداشته هامون دوچرخه ای بود که نه تنها به مامان و بابا نگفتیم بلکه از شرم به روی همدیگه هم نیاوردیم. دوچرخه ی آنه شرلی یا آن سبد جلو که می شد پر از گل و سبزه ش کرد رویایی بود که با بستن چشم هامون بهش می رسیدیم. رویای شیرین هرشب. این طرز زندگی من را طوری بار اورد که برای خرج کردن پول حسابگر باشم و برای بخشش مهر و محبت تا می تونم دست و دلباز. و همین سبک زندگی کمک کرد تا با حقوق کارمندی همسرم و زندگی قسطی به راحتی کنار بیام. قبض ها و قسط ها را سرموقع پرداخت کنیم و ریز ریز پس انداز کنم. اخر پارسال هم از کنار مخارج خونه 300 تومن پس انداز کرده بودم که برای نرگس یک پلاک و زنجیر سبک بخرم. چیزی که درموقع نیاز بشه به پول تبدیلش کرد. معمولا زیر بار خواسته های نرگس که دوستم فلان چیز رو داره نمی رم و سعی می کنم منصرفش کنم اما این بار وقتی خواسته ش یک دوچرخه دخترانه سبد دار بود چطور می تونستم نه بگم؟! تمام کودکی م کنار نرگس ایستاده بود و از ته دل اون رو می خواست.
.
#داستان_بافی #پادری_گرافی

۹ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۳
سهیلا ملکی

نام سرخپوستی اش می شود وقتی تمام حرف هایت یک دقیقه شود...

پ ن: خون دل ها خورده ایم...



مدت زمان: 59 ثانیه

 

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۸
سهیلا ملکی

دوران شیردهی تموم شد

و من موندم با حسی غریب آمیخته به بغض

چقدر همه چیز زود می گذره

.

.

.

اگر دوسال مادری م ثوابی داشت هدیه می کنم به حضرت زینب سلام الله علیها که فرزندانش رو با عشق فدای اسلام کرد

۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سهیلا ملکی

رحم خدا یعنی چه؟ در پندار عامیانه می گوییم اگر گناه کاریم و به واجبات و تکالیف عمل نکردیم فقط یک امیدواری داریم آن هم رحم خداست. رحمت خدا را برای کجا می دانیم؟ برای آن جا که عمل نکردیم، مسئولیت و تعهد الهی را ملاحظه نداشتیم. پس می گوییم ما که عمل نداریم مگر خدا رحم کند. رحم را، رحمت پروردگار را رقیب و جایگزین عمل کردن می دانیم. اما آیه قرآن به عکس می گوید: ((اطیعوا الله و الرسول لعلکم ترحمون)) عمل کنید.اطاعت کنید، شاید مورد رحمت پروردگار قرار بگیرید. رحمت خدا آن وقتی است که یک ملتی به مسئولیتش عمل کند. خدا آن وقتی به مردمی رحم می کند که او را اطاعت کنند، تکالیف خود را انجام دهند. 

سید علی خامنه ای. طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن. 1353

۷ نظر ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱
سهیلا ملکی

دیدن پیام نتانیاهو باعث شد آتش سوزنده ی تنفرم از اسراییل شعله ور تر بشه
الحمدلله

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۱۹
سهیلا ملکی

مسئولان دانشگاهها باید تسهیلات و شرایطی را فراهم کنند که زنان دانشجو و محقق، علاوه بر انجام کارهای علمی خود، بتوانند وظیفه همسرداری و نگهداری از فرزندان را نیز انجام دهند و مجبور به کنار گذاشتن مسیر علمی خود نشوند.
سید علی خامنه ای 1395/10/13
در دیدار با دانشجویان نخبه و مدال آوران بسیجی دانشگاه صنعتی شریف

پ ن: این پست رو در ارتباط با این مساله گذاشتم که بعضا گفته میشه نیازی به حضور زنان در رشته های فنی مهندسی و علوم پایه نیست

۲۳ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۶
سهیلا ملکی

حقیقتا که زندگی مادرها به دو قسمت تقسیم می شود. قبل از توانایی فرزند برای فین کردن و بعد از یاد گرفتن آن

فین کردن! و تو چه می دانی چه نعمتی است. در آن نشانه هایی است برای درک کنندگان. برای شب بیداری کشیدگان

 

۱ نظر ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۸
سهیلا ملکی

خب شروع شد. پارسال همین وقتها بود که از قزوین برگشتم تا جدی تر بخوانم اما داستان پشت داستان. اتفاق پشت اتفاق

حالا چند روزی است عزمم را جزم کردم و همزمان فاطمه به طرز خیلی بدی سرما خورده و مادرها می دانند سرما خوردن بچه شیرخواره چه پروسه ای است. الحمدلله الان رو به خوب شدن است اما حدس می زنم تا کنکور چه اتفاق هایی خواهد افتاد و بعدش چه زندگی آرامی خواهم داشت :))

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است‌
هر که را رنجی دهی، خود راحتی است‌

 

پارسال این روزها

دررفتگی

۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۴
سهیلا ملکی

خبر فوت اقای رفسنجانی را در یکی از گروه های تلگرامی دیدم. منطقا اول باور نکردم. بعد یکی از دوستان پیام داد. تا وقتی زیرنویس شبکه خبر را ندیده بودم نمی خواستم باور کنم. شاید به این خاطر که نمی توانستم بپذیرم آدم به این مهمی بدون مقدمه فوت کند. انگار مثلا مرگ بخواهد برای بزرگان استثنا قائل شود. سریع به چند نفر زنگ زدم و خبر دارم. یکی خیلی خوشحال شد. من هم خندیدم ولی همان موقع که خندیدم هم مردد بودم که این خنده من نفسانی ست یا خدایی. بعد از 5 دقیقه اول مردد بودم. شک به تمام وحودم چنگ انداخت. توییتر را چک می کردم و گروه تلگرامی را. این ور خوشحال بودند و آن ور خیلی عصبانی و گریان. هرچند گریه خیلی هاشان از سر دوستی نبود. ولی من این وسط مردد ایستاده بودم. نه می توانستم مثل برخی تمام زحماتی که برای انقلاب کشیده بود را نادیده بگیرم که مطمئن بودم شاید اگر تا اخر عمرم هم زندگی شخصی را رها کنم و شبانه روز به انقلاب خدمت کنم نتوانم به پای سختی هایی که او کشید برسم، از طرفی هم نمی توانستم از کنار تغییراتی که بعد از ریاست جمهوری اش ایجاد شد را بی تفاوت بگذرم و مهتر از آن مسائل مربوط به فتنه 88 که این فتنه خط قرمز ماست. شب وفات حضرت معصومه بود و راهی حرم شدیم. فاطمه را دادم بغل همسرم و طبق معمول راهی زیرزمین شدم. به سمت نزدیک ترین قسمت به مضع شریف بانوی کرامت

رسیدم. سلام دادم. حسی نبود حالی نبود. اهل کشف و شهود نیستم اما در این حد خداوند شعور نصیبم کرده که بفهمم همان خنده های بدون توجه کار دستم داده. آن خنده ها از سر بی تقوایی بود. و خودش در قران شریف گفته که جایی که علم نداری بایست اما من سکوت نکرده بودم، خندیده بودم.  زیارت نامه را خواندم و طلب هدایت کردم.  نمی دانستم رهبر چه پیامی خواهد داد و از این بابت مشوش بودم. مشوش بودم که چطور خودم را ولایی می دانم اما نمی شود قبل از اینکه آقا حرفی بزند بدانم چه خواهد گفت. چطور پیرو ولایت فقیه هستم ولی نمی شناسمش. حتما باید حرف بزند تا تکلیفم را بدانم؟ خودش که قبلا گفته همیشه منتظر من نمانید. در همچین موردی حیران شده ام در واقعه ی ظهور که فتنه ها زمین و آسمان را فرا می گیرد چه خواهم کرد. توی حیاط دسته ی عرب ها سینه زنی می کردند. آن طرف تر روی طبل ها می کوبیدند و دل من هم کوبیده می شد که چطور این همه بلاتکلیفم. 

چیزی نمی دانستم جز اینکه قطعا افق نگاه آقا خیلی بالاتر از نگاه ماست. در مساله فوت اقای منتظری هم نگاهش خیلی بالاتر از ما بود. خیلی کریمانه. در مساله فلان مداح که حتی برخی بچه حزب اللهی ها هم حرمتش را نگه نمی داشتند و با ژست های روشنفکری فحاش خطابش می کردند، وقتی آقا او را دید حنجره اش را بوسید چرا که این حنجره عمری روضه اهل بیت را خوانده بود. 

آمدیم خانه و پیام رهبر را خواندم. چقدر کریمانه و چقدر مومنانه پیام داده بود. برای رفیق قدیمی اش چه صبورانه سخن گفته بود. چیزی می توانستم بگویم جز اینکه مرام را باید از این سید بزرگ یاد گرفت. مرام را، معرفت را و رفاقت را.

شاید هرکسی جز رهبر بود می گفتم رودرواسی کرده. نخواسته بد شود اما انقدری می شناسمش که بدانم با کسی تعارف و شوخی ندارد و اصلا خودش گفته که من انقلابی ام، حرف را صریح و قاطعانه می گویم.

اما من چه می کنم؟ وقتی دوستی در حقم کوتاهی کند، جفایی کند. چه می کنم نمی دانم. از امروز باید دو کار مهم دارم. یک اینکه بیشتر صحبت های اقا را بخوانم و دوم اینکه بنشینم و حساب کتاب کنم ببینم معرفت و مرامم چقدر است. قدر آقا است؟! عمرا!

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۷
سهیلا ملکی

امروز از قبل اذان صبح بیدارم. ولی نه لغات زبان کنکور را تمرین کردم و لای کتاب زبان داستان برای مکالمه را باز کردم. نه به برنامه هر روزه ی درسی رسیدم و نه حتی نگاهی به رمان ها انداختم. اما تا توانستم تو وبلاگ ها چرخیدم. توییتر را دم به دقیقه چک کردم. لا به لایش وقتی بود چند تا از صفحات اینستاگرام را بالا و پایین کردم. این عادت همیشگی من است که دقیقا وقتی باید بیشتر بخوانم کلا نمی خوانم. الان هم برای مهار اسب سرکش درون که محترمانه ترین اسمش همین است، بین دوراهی تعطیلی وبلاگ تا بعد کنکور یا بستن نظرات و خواندن بقیه وبلاگ ها حداکثر روزی نیم ساعت، دومی را انتخاب کردم. 

لذا در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ قسمت جدیدی باز می کنم با عنوان تصمیمات جدید و این می شود اولین مطلبش

امضا: یک عصبانی از خود

 

پ ن: اگر کامنت واجبی بود در خدمتم   sinmaleki@gmail.com

۲ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
سهیلا ملکی

 

  الإمام العسکریّ علیه السلام:

  نَحنُ کَهفٌ لِمَنِ التَجَأَ إلَینا، ونورٌ لِمَنِ استَضاءَ بِنا، و عِصمَةٌ لِمَنِ اعتَصَمَ بِنا، مَن أحَبَّنا کانَ مَعَنا فِی السَّنامِ الأَعلى، و مَنِ انحَرَفَ عَنّا فَإِلَى النّارِ

 

  ما پناهگاهى هستیم براى کسى که به ما پناه آورَد. و نورى هستیم براى آن که از ما پرتو طلبد. و موجب مصونیت کسى هستیم که از ما پناه جوید.

  هر که ما را دوست بدارد در مراتب بالا با ما خواهد بود و هر که از راه ما کج گردد به سوى آتش راه خواهد برد.

  پ ن: خیلی دوست داشتم امروز تو خونه مون جشن ولادتشون باشه ولی خب توفیق نبود.

   عیدتون مبارک

۵ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۷
سهیلا ملکی

فاطمه ما را مامان و بابا صدا می زد اما چند وقتی است به صورت خودجوش می گوید مامانی و به ارسلان می گوید باباجون. هربار که می گوید بعدش مکث می کند واکنش ما را ببیند. ببیند که گل از گلمان می شکفد. غش می کنیم. ضعف می کنیم. دو سالش نشده و راه دلبری را یاد گرفته. ما بیست سالمان است، سی سالمان است و راه دلبری را بلدیم. مهربانی کردن را می شناسیم. راه دل شکستن راه هم بلدیم. 

کاش همیشه مهربانی را انتخاب کنیم. کاش همیشه درپی شاد کردن دل آدم ها باشیم. بدون هیج چشمداشتی...

 

نگاه به باران

 

در حال تماشای باران

۱۲ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۳
سهیلا ملکی

 

شب زیارت ارباب...

 

 

برادر مهدی رسولی

خوبه گوش بدید

 

 

۲ نظر ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۴
سهیلا ملکی