قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۳ مطلب با موضوع «قم» ثبت شده است

این یک روایت از دکتر داروسازی است که اولین بار وقتی داروی خارجی ای را خواسته بودم، نمونه ی ابرانی اش را نیز آورد و شمرده شمرده برایم گفت: هرچیزی تو این خارحیه هست دقیقا تو همین ایرانیه هم هست و این فقط چون گمرک خورده گرون تره وگرنه کیفیتشون یکیه. وقتی داروی های دیگری خواسته بودم با لحن یک پدر دلسوز توصیه کرده بود داروی غیرضروری نخرم، خودم و دخترم را به دارو عادت ندهم. وقتی با تعجب گفته بودم: اینطوری که شما پیش می رید داروهاتون همه می مونه سرتون جواب داده بود: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده.
این روزها که آشناتر شده ایم سپرده بود اگر کسی در دارو و درمان مشکلی داشت خبرش کنم. دو روز قبل از عید زنگ زد به همسرم که من در طول عید مسافرت هستم و باید یک امانتی به دستتان برسانم. آمد جلوی مجتمع. چندتا معرفی نامه داده که اگر نیازمندی را می شناسم که توان پرداخت ویزیت را ندارد یکی از این ها را بدهم تا پیش یکی از چند دکتری برود که دوست آقای دکتر هستند و فقط برای پول نیست که کار می کنند. چند دکتز را معرفی کرد که در طول عید در مطبشان هستند و اصرار داشت قبل از عید به دستمان برساند که در مدت عید اقای دکتر مشهد است و نکند کار کسی لنگ بماند. شاید کار کسی با این ها راه افتاد
و من به مردی فکر می کنم که موقع طراحی این برگه ها به فکر کار خیر بود اما نه با تکبر، نه با خود برتربینی. نه با کمتر دانستن فقرا. مردی که گرفتن نبض دل را هم بلد است و بیمار را دوست خودش معرفی می کند تا نکند آن نیازمند غرورش زیر بار نداری ترکی بردارد. به دکترها سپرده این قضیه را حتی به منشی شان هم نگویند که نکند به این ها کمتر از بقیه ی بیماران احترام کنند. موقع دادن برگه گفت: البته دروغ هم نمیشه چون ما آدم ها همه به نحوی خواهر و برادر هستیم، پس دوست هم هستیم.
به این فکر می کنم که شهر ما پر از پیامبرانی ست که آرام و بی صدا عشق و مهربانی پخش می کنند، بدون این که شناخته شوند.
با وجود این آدم ها همه ی فصل ها بهار است. این روایت فقط یک روایت از مردمان نیک روزگار ماست.

مرد بهاری

۱۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۲
سهیلا ملکی

می فرماد که هروقت خواب دیدید صدقه کنار بذارید. اگر بد بود ان شاء الله دفع میشه. اگر هم خوب بود زودتر اتفاق می افته به امید خدا

۳ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۹
سهیلا ملکی

رفتم داروخانه قرص بگیرم. دکتر داروخانه مرد ریش سفیدکرده ای بود. پرسیدم : قرص زینک پلاس داربد؟ 2تا جعبه قرص اورد و شمرده شمرده با حالتی پدرانه گفت: ببینید این خارجیه قیمتش 47 هزار تومنه، و این یکی ایرانیه قیمتش 20 هزار تومنه، اما اون چیزی که تو این هست دقیقا تو همین هم هست، فقط به خاطر گمرگ گرون شده. از اینکه حاضر شده بود از سود بیشتر چشم پوشی کند توی دلم خوشحال و متعجب شده بودم. گفتم: شما ایرانی رو بدید، من سعی می کنم کالای ایرانی مصرف کنم. لبخندی دوید توی صورتش و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد یک ورق قرص دراورد و ماشین حساب را گذاشت جلویش تا قیمت را حساب کند. گفتم یه ورق دادید؟ یه بسته کامل می خواستم. با همان ارامش قبلی که سعی در توجیه کردنم داشت گفت: این 20 تا دونه داره، همین رو روزی یک دونه و نه بیشتر بخورید، بعدش هم هفته ای یک سیخ کباب جگر بخورید، به جای نمک تصفیه شده هم نمک دریای مرغوب استفاده کنید کامل کم خونی تون از بین می ره. هنوز نتوانسته بودم ماجرا را هضم کنم کارت عابر را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم: پس لطفا یه ژل دندون بدید و به فاطمه اشاره کردم و ادامه دادم: داره 8تا دندون هم زمان درمیاره، خیلی اذیت میشه. مکثی کرد و گفت: امممم ژل البته برای بزرگسالاست باید خیلی کم بزنید. بعد قاطع تر و با همان لحن پدرانه که من همه ش منتظر بودم اول جمله اش بگوید باباجان! توضیح داد: خود همین درد کشیدن موقع دندون دراوردن برای سیستم ایمنی بدن و رشد اون مفیده. نبرید بهتره
گفتم: شما همین طوری بکنید که همه داروهاتون می مونه، فروش نمی ره. حین اینکه کارت عابرم را از روی پیشخوان برمی داشت گفت: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده، رمزتون چنده؟ توی دلم گفتم: قد افلح المومنون

پ ن1: " به راستی که مومنان رستگار شدند" سوره مومنون آیه 1
پ ن 2: البته گل رو آقامون خریدن

 

تیرماه نود و پنج

قم آرام

۲۱ نظر ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سهیلا ملکی