قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۱۴ مطلب با موضوع «زندگی طلبگی» ثبت شده است

از اوایل بهار ارسلان افتاد به تب و تاب این‌که برای سال تحصیلی بعدی استاد خوبی پیدا کند. ده سال در حوزه درس خوانده و باید وارد درس خارج فقه می‌شد. من دو پیشنهاد داشتم. اولی اینکه برود پای درس پسر یکی از مراجع که علم و فقاهتش معروف شده. دومی هم پیشنهادی بود که غالب زن‌ها می‌دهند: جایی که نزدیک خانه باشد. مثلا یکی از مساجد نزدیک خانه، در همین پردیسان خودمان. اینطوری لازم نبود ساعت شش صبح راه بیافتد سمت شهر که اگر هفت راه می‌افتاد به ترافیک خروجی پردیسان و ورودی شهر قم می‌خورد. بعد از درسش هم می‌توانست یک سری به ما بزند.
هیچ کدام از پیشنهادهایم قبول نشد. مساله‌ی درس خیلی برایش مهم است، تقریبا برایش رتبه‌ی بعد از اصول دین را دارد. نظر کسی را نمی‌پذیرد. باید خودش به یقین برسد.
هر روز رفت و آمد تا این که یک شب وقتی به خانه برگشت بعد از سلامی کوتاه و آرام رفت توی اتاقش. چند دقیقه بعد صدایم کرد. رفتم توی اتاق و دیدم عمامه‌اش را مرتب گذاشته روی قفسه ای که برای سجاده و چادر و عبای نماز کنار کتابخانه گذاشته‌ام و تاکید کرده‌ام :« عمامه رو اینجا بذار نه هرجایی که دستت رسید.» عمامه را گذاشته‌بود سر جایش، عبا و قبا را آویزان کرده‌بود، کیفش کنار میز مطالعه بود و جوراب‌هایش را گذاشته‌بود توی جعبه ی زرد رنگ مخصوص جوراب که گوشه دیوار است. این یعنی وضعیت عادی نیست وگرنه باید از در که وارد شد کیفش را بگذارد همان جا، بلند بگوید:« سلام بر رئیس بزرگ»، برای فاطمه ادا و شکلکی دربیاورد، بعد فاطمه را با دست راست بگیرد بغلش و همزمان با دست چپ عمامه‌اش را بگذارد روی کانتر اوپن. چندتا چرخ زورخانه‌ای بزند و بنشیند جلوی آشپزخانه جوراب‌هایش را دربیاورد. فاطمه هم عبایش را بکشد دربیاورد و در نهایت بنشیند پیام‌هایش را چک کند و بعد از اینکه نفسش تازه شد، برود دشداشه‌اش را توی اتاقش عوض کند و بلوز بپوشد. دیدم وضعیت عادی نیست. تکیه داده‌بود به پشتی و آرنج‌هایش روی زانوها بود. پرسیدم:« چی شده ارسلان؟» داشت گوشه‌ی لبش را می‌جوید، با کف دست راستش زد روی دست چپش که مشت بود و گفت: «یه استاد خوب پیدا کردم، دعا کن قبول کنه کلاس بذاره.» موضوع در این حد برایش استراتژیک است.


استاد مورد نظر در مدرسه‌ای که ارسلان سال‌های اول طلبگی اش را گذرانده، درس فقه می‌داده. مجتهد است. از این استادها که درس می‌دهند اما تو زندگی یاد می‌گیری. حس می‌کنی حالت خوب شده. ادب و بندگی یاد می‌گیری. آقای استاد، تربیت شده‌ی حضرت بهجت است و او سنگ را نرم می‌کرده چه برسد به این آدم که خودش اهل تهجد و عبادت است. نمی دانم نذر و نیاز کردند یا زیاد رفتند و اصرار کردند تا ایشان پذیرفت کلاس را برگزار کند. ارسلان قبل از نماز صبح می‌رفت مسجد نزدیک خانه به کسی زبان درس بدهد. بعد می‌رفت سمت حرم تا ظهر مشغول درس و مباحثه بود و بعد از آن تا شب سرکار بود. وقتی برمی‌گشت همین که جواب سلامش را می‌دادم می‌پرسیدم:« استادت رو دیدی؟» جواب می‌داد:« آره آره صبر کن الان میام بهت می‌گم.» لباس‌هایش را می‌گذاشت سر جایش و همانجا توی اتاق روی زمین دراز می‌کشید و ده دقیقه‌ای زل می زد به سقف. بعد می‌گفت:«خانم بدو بیا برات تعریف کنم.» طول و عرض خانه جوری نبود که نیاز به دویدن داشته باشد اما برای این که توی ذوقش نخورد با شتاب می آمدم و می‌نشستم که تعریف کند. می گفت که امروز قبل از درس یک حدیث اخلاقی شرح داده، یا نکته‌ای درمورد تغذیه گفته یا وسط درس سرش را بالا آورده و به یکی از طلاب گفته: «عزیزجان، آدم که با زنش مهربان باشد خیلی گره‌هایش باز می‌شود.»
چند وقت بعد، شب جمعه از قضا استادش را در حرم دید و کار هر هفته ما این شد که شب‌های جمعه بین ساعت هفت تا نه برویم حرم. من بروم صحن زیرزمین و ارسلان فاطمه را بگیرد بغلش برود سمت قبور علما، پیدایش کند و به بهانه سلام دادن برود جلو و نکته‌ای بپرسد، التماس دعایی بگوید. یکی از پنجشنبه‌ها توی قسمت خانوادگی زیر زمین نشسته بودم که ارسلان تر و فرز آمد کنارم نشست و باخنده گفت:«از حاج آقا و یکی عکس گرفتم، بیا ببینشون…» مرد متوسط القامت گندمگونی بود با بینی کشیده، شبیه بینی آیت الله بهجت؛ ارثیه‌ی شمالی بودنشان. عمامه‌ی کوچکی داشت و قبای سفید و عبای قهوه‌ای تنش بود. خیلی ساده. خیلی معمولی. نشسته بود کنار پسر هفده هجده ساله‌ای و پسر انگار داشت سوالی می‌پرسید. ارسلان گفت:« لامصب یعنی داره چی می‌پرسه؟» و من برای اولین بار دیدم ارسلان به کسی حسودی می‌کند.
حالا ارسلان هرروز می رود سر کلاس استادش. شب‌ها با غرور و تعجب تعریف می کند که فلان همکلاسی‌هایش دانشجوی دکترای روانشناسی هستند اما کارشان که گیر می‌کند می‌آیند از حاج اقا سوال می‌پرسند و او هم مسلط جواب می‌دهد. یک روز با خوشحالی می‌گوید که استادش رمان‌های روز را می‌خواند. شبی دیگر یادداشت‌هایی را نشان می‌دهد که از صحبت‌های استادشان برداشته، برای داشتن خانواده با نشاط. بعضی روزها طاقت نمی‌آورد که شب شود و همان جا همین که کلاس تمام می‌شود زنگ می‌زند و از اتفاق‌ها و حرف‌های جدید کلاسشان می‌گوید. کتمان نمی‌کنم که خودم هم همیشه آرزو داشتم معلمی داشته‌باشم که اینطور شیفته‌ام کند. شوهری که قبل‌ترها به خاطر من بعد از نماز صبح نمی‌خوابید تا نان تازه بگیرد، الان هم نان تازه می‌گیرد اما می‌دانم علت اصلی بیدار ماندنش این است که مستحباتی را که از استادش توصیه گرفته انجام دهد و یا بنشید درس بخواند برای کلاس آماده شود.
قبلا دستم را می‌گرفت و مدت زیادی زل می‌زد به من و می‌گفت: «برام حرف بزن.» یک روز آمد و گفت:« امروز حاج آقا بهم دست داد و چند دقیقه دستم رو نگه داشت.» بعد دراز کشید و زل زد به سقف. با بی‌تفاوتی و خنده گفتم: «خدا شفات بده» اما توی دلم خیلی برایش خوشحال شدم. معمولا اهل مراعات است و در موقع سلام علیک با بزرگترها، هیچ وقت جسارت به خرج نمی‌دهد که ابتدا کند و دستش را جلو ببرد. از اینکه بینشان صمیمتی ایجاد شده و می‌تواند زمینه‌ی رشدش را فراهم‌تر کند خدا را شکر کردم. حالا صبح‌ها کنار در، جلوی آینه خودش را آماده می‌کند برود سر کلاسش، شانه را می دهم موهایش را مرتب کند و روی قبایش اسپری می زنم. وقتی که رفت در را پشت سرش می‌بندم و توی آینه می‌گویم: «کاش من هم یک روز همچین معلمی داشته‌باشم.»

 

۹ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۳۹
سهیلا ملکی

ارسلان فاطمه را نشانده بود روی گردنش و راه می رفت که گوشی‌اش زنگ خورد. نشست روی زمین و رسمی سلام علیک کرد. این یعنی طرف را نشناخته وگرنه معمولا الف سلامش به نشانه‌ی صمیمیت بلندتر از این ها ادا می‌کند. انگار بخواهد بگوید نه پرسید: الان؟! دست گیرم شد که از بنگاه تماس گرفته‌اند. اشاره کردم که مانعی نیست بگو بیایند و روی مچم را نشان دادم یعنی بپرس کی؟ پرسید و گفت: پس لطفا الان تشریف بیارید چون نیم‌ساعت دیگه می‌ریم بیرون.
سه سال است که حومه‌ی شهر در یکی از مجتمع های هزار واحدی طلاب زندگی می‌کنیم. مسیر رفت و آمد و کرایه ماشین به ارسلان فشار آورده و تصمیم گرفته‌ایم خانه‌ای داخل شهر اجاره کنیم. تا مشتری‌ها برسند تند تند خانه را مرتب کردیم و خودمان هم آماده شدیم که بعدش برویم بازار. همسایه واحد کناری اهل استان فارس است و هر سه شنبه می گوید: میای بریم سه شنبه بازار؟ نماز مغرب رو بخونیم راه می افتیم. بعد از غروب همه ی تره بار خوب فروش رفته پس چرا آن موقع می رویم؟ چون آن وقت خلوت تر است و در باریکی بازار به نامحرم نمی خوریم. غالب طلاب در مساله ی ناموس و محرم و نامحرم طرفدار خصوصی سازی اند و این مجتمع های تازه ساخت طلاب هم که در طرح مسکن مهر ساخته شده معماری اش بر مبنای اندرونی و بیرونی است. از در که وارد می شوی راهروی یک یا دومتری است که توالت اینجا قرار دارد و انتهایش اتاقی است که معمولا می شود اتاق مطالعه. فقیرترین طلاب هیچی هم نداشته باشند کتاب زیاد دارند. نرسیده به اتاق سمت راست یک چارچوب است که برخی پرده می زنند برخی هم نمی زنند. آمار مشخصی وجود ندارد. پشت این پرده هال است و آشپزخانه ای که در کنار واقع شده. آن طرف هال در یک راهروی نیم متری، یک طرف حمام است و یک طرف دیگر اتاقی که بالکنش دیوار یک متری دارد و بالای دیوار هم شیشه ی مات یک متری. از بالکن دیدن بالکن مقابل و طبقات پایین تر ممکن نیست و فقط نمای خارجی بالکن طبقات بالاتر معلوم است. پنجره های هال و اتاق هم تا ۲ متر مات است بدون در. درش قسمت بالاتر است و همان شرایطی که در بالکن حاکم بود اینجا هم هست. چیزی دیده نمی شود مگر اینکه بروی بچسبی به شیشه تا سایه ات را از حیاط ببینند یا اینکه کسی زیر پایش صندلی بگذارد و از قسمت بالای پنجره که مات نیست خانه ی کسی را نگاه کند که الحمدالله تا حالا همچین موردی نداشته ایم. روال معمول این است که موقع مهمانی، آقایان در همان اتاق بیرونی بنشینند و خانم ها در هال باشند. انداختن دو سفره و سایر پذیرایی ها کمی سخت است اما به اینکه دیگر نیازی به حجاب کردن نداریم و نگران لو رفتن حرف های سری زنانه مان نباشیم می ارزد.
داشتم می‌گفتم غالب طلابی که دیده‌ام در مساله‌ی ناموس قائل به خصوصی سازی‌اند اما درمورد وسایل و امکانات تا بخواهی مرام اشتراکی دارند. روی همین اصل، همسایه‌مان که یک پراید مدل ۸۱ دارند هر روز به ما که ماشین نداریم می‌گوید: ما داریم می‌ریم پارک، بیاید باهم بریم. ما داریم می‌ریم درمانگاه، دارویی چیزی نمی‌خوای؟ ما می‌رویم مسافرت این کلید خانه ماست. هرچی لازم داشتید بردارید. و پیش آمده یک هفته روزی سه‌بار عذرخواهی می‌کرد که ببخشید اون روز مهمونمون رو بردیم جمکران دیگه جا نبود به شما هم بگیم. جنوبی جماعت با مرام است، چه طلبه چه غیر طلبه.
همین که خانه آبرومند می‌شود مشتری‌ها می‌رسند و در را که باز می‌کنیم مردی کت و شلواری با یک زن قد بلند که صورتش را کیپ گرفته است وارد می‌شوند. واقعیتش تا دو سال بعد از ازدواجمان هنوز نمی‌توانستم آخوندها را هضم کنم. در کوچه و خیابان تا یکی‌شان را می‌دیدم ناخودآگاه آب دهانم را قورت می‌دادم و چادرم را مرتب می‌کردم. فکرم می‌رفت پیش این که لابد وقتی وارد خانه‌اش می‌شود می‌گوید: سلامٌ علیکم و رحمت‌الله و همسرش که از شدت ایمان در خانه‌هم روسری می‌کند گیره‌ی روسری‌اش را زیر چانه سفت‌تر می‌کند و با حیا می‌گوید: سلام حاج‌اقا، خوش اومدید. سلام عزیزم چطوری قربونت برم فدا مدا که در شان این‌ها نیست. بعد به خودم نهیب می‌زدم که هی سرکار خانم! خودت زن یکی از این هایی. بماند که بعد از آمدنمان به مجتمع طلاب چقدر در سوپرمارکت خودم را مشغول خرید نشان دادم اما کمین کرده بودم که آن آخوند با آن ریش بلندش دوغ می‌خرد یا نوشابه؟ پدر آن بچه که به خاطر پفک مغازه را روی سرش گذاشته به گریه‌های بچه‌اش چه واکنشی نشان می‌دهد؟ طلبه‌ی ریزنقشی که دانه‌دانه قیمت مصرف‌کننده را چک می‌کرد در نهایت چند تومان خرید کرد؟ کدام نسیه می‌خرد؟ کدام یکی به افزایش قیمت شیر واکنش نشان می‌دهد؟ اصلا آن طلبه‌ای که لباده سورمه‌ای دارد و خانمش چادر عربی سر کرده چرا هربار که جنسی بر می‌دارند یواشکی باهم می‌زنند زیرخنده؟

خلاصه که بعد از سه‌سال زندگی در این‌جا انقدر آدم مختلف دیده‌ام که وقتی می‌گویند قرار است یک طلبه بیاید خانه را ببیند تصورم از یک آدم تی شرت و شلوار شش جیب پوشیده شروع می‌شود تا سید معممی که شمایل علمای لبنان را دارد. شما هم تصویر آخوندی که تسبیح به دست دارد را بگذارید کنار. کلیشه‌ای که از صدا و سیمای ملی گرفته‌اید خیلی ناقص است. (دوست داشتم بگویم صدا و سیمای میلی تا فکر کنید خیلی چیز بارم است ولی چه کنم که این ترکیب را هم خز کرده اند). برگردیم به خانه. آقای مشتری با کت اسپرت و شلوار کتان همراه خانمش که وقتی می‌خواست چادرش را مرتب کند ابروهای رنگ کرده‌ی روشنش و انگشتر پرنگینش معلوم شد، همه‌جای خانه را با دقت نگاه کردند. داخل آشپزخانه را چنان موشکافی کردند که یک آن مطمئن شدم می‌خواهند توی یخچال را هم چک کنند. انگار که نپسندیده باشند رفتند و ما هم رفتیم بازار و برگشتیم. کیک و شیر را شام کردیم و ارسلان فاطمه را برد توی اتاق بخواباند. خریدها را مرتب کردم، مرغ‌ها را شستم و توی فریزر چیدم. شوهرجان خوابش برد و من از فرصت استفاده کردم که خوش گذرانی کنم. تب‌لت را برداشتم نشستم گوشه‌ی هال شروع کردم به الفیا خوانی. چندوقت پیش که قید کنکور ارشد را زدم فکر کردم بعد از دو سال مادری کردن بی‌وقفه باید کمی هم به خودم و علاقه‌هایم برسم. به ساجده گفتم چندتا سایت ادبی معرفی کن و او یکی از پیشنهاداتش الفیا بود. از اول کانال شروع کردم و خواندم و خواندم تا یکی را اصلا نپسندیدم. و همین شعله ی کم‌جان امیدی را در دلم زنده کرد. دیدم من لااقل از این یک نفر بهتر می‌توانم بنویسم و اگر قبولم کنند از نظر سطح کیفی از آخر دوم می شوم. از هیچی که بهتر است. اما ننوشته بودند برای ارسال مطلب با ما تماس بگیرید پس نویسنده‌های خودشان را دارند یا خودشان انتخاب می‌کنند. آن نویسنده هم که مطلبش را نپسندیدم لابد یکی از دوستان و آشنایانشان بوده. ولی سردبیر که قبل از شروع الفیا خوانی در اینستاگرام فالویش کرده بودم گفته بود به خاطر دوستی و آشنایی زیر دین کسی نمی‌رود. البته قریب به مضمونش را گفته بود. به کپشن پست‌هایش هم نمی‌خورد اهل تعارف باشد.

ظهر دل به دریا زدم و با شماره ثابت کانال تماس گرفتم. داخلی ۱۰۹ مرد خوش صدایی گوشی را برداشت و انگار که با شخصیت مهمی صحبت می کند برایم شمرده شمرده توضیح داد که از چه طریقی اقدام کنم. دوست داشتم بگویم آقا حتما بروید گوینده ای دوبلوری چیزی شوید اما منطقا قبل از من هزار نفر این را به او گفته اند و خودش هم به ذهنش رسیده است و لنگ پیشنهاد من نمانده. منی که آخرین دستاورد مهمم از پوشک گرفتن دخترم است توصیه کنم: آقایی که در بنیاد ادبیات داستانی هستید از نعمت صدایتان استفاده کنید. ناگفته نماند که درد کشیده ها می دانند از پوشک گرفتن بچه بدون دردسر در دو سالگی آن هم بدون این که به کودک و خانواده فشار بیاید در نوع خودش کار کمی نیست اما ذات اقدس اله انقدری شعور داده تا بدانم این دلیل نمی شود که در بحث فرهنگ و رسانه دخالت کنم. آقای خوش صدا موقع خداحافظی می گوید قربان شما و من بنا به عادت جواب می دهم التماس دعا. گوشی را گه می گذارم با یادآوری صحنه آخر خنده ام می گیرد. اگرچه انقدر در خانواده و فامیل و دوستان آدم های متنوعی داریم که آدم ها را با قربان شما و التماس دعا خط کشی نکنم اما آدمی است دیگر، دست خودش نیست که خنده اش نگیرد. بعدتر فکر می کنم جنس صدا برای گویندگی شاید کافی باشد اما آدمی که نگاه نمی کند آدم آن طرف خط کیست و این چنین محترمانه و مهربان برخورد می کند باید برود پی کاری مثل پدر پستالوتسی شدن*. از این خیالات می آیم بیرون و یادم می افتد گفت: جزئیات را از فلانی بپرسید و رزومه تون رو براشون بفرستید.

رزومه؟! خدایا من که رزومه ندارم

 

۱۲ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۴
سهیلا ملکی

می خواست از خونه خارج بشه که دست برد هدفون گوش راستش رو تنظیم کنه. سیم رو از بالای گوشش رد داد و عمامه رو جا به جا کرد. از پنجره می شد دید که هنوز آفتاب طلوع نکرده. با یه حالت عرفانی پرسیدم چی گوش می دی؟ گفت: هری پاتر

-_⊙

برا تقویت لیسنیگه البته ولی خب توقع داشتم دعای عهدی زیارت وارثی چیزی باشه

حقیقتا آخرالزمونه

 

 

۱۳ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۲
سهیلا ملکی

کلافه ام. اشپزخانه نامرتب است، فاطمه طبق معمول مدام به من چسبیده و اجازه انجام کاری نمی دهد. چند روز است در کلاس آنلاینم شرکت نکرده ام و باید هرطور شده کاری که قبول کرده ام را سر و سامان دهم و ایمیلش کنم. اینستاگرام، گوگل پلاس و گروه های تلگرامی را بالا و پایبن می کنم. کسلم. فکر می کنم شاید به قول طب سنتی ها این چند وقت انقدر اب یخ و هندوانه خورده ام مغزم سرد شده که حوصله انجام کاری ندارم.
به شوهری که یک سال است مدام خانه نیست تلگرامی 2 خط غر می زنم. تو دلم می گویم ارسلان پیش خودش فکر نمی کند دست این دختر را گرفته ام از شهر و خانواده و دوستانش دور کردم اوردم در این پردیسان، لااقل هر 2 ماه یک بار حرم ببرم که یادش نرود در قم زندگی می کند؟!
بعد یادم می آید که در دوران مجردی همیشه توقع داشتم روحانیون هم خودشان جهادی باشند و هم خانواده هاشان. چیزی به نام زندگی شخصی نداشته باشند و خود و زن و بچه همگی وقف خدمت به مردم باشند، اعتراضی هم نداشته باشند مگر نه اینکه خودشان این راه را انتخاب کرده اند؟!
خب آن وقت فکرش را هم نمی کردم خودم زن آخوند بشوم

بلند می شوم تمیز کردن خانه را از اتاق آخوند مذکور شروع کنم. چندتا حلقه ی رنگی می دهم به فاطمه سرش گرم باشد بلکه چند دقیقه سراغ من نیاید. چندتا شکلک بچگانه در می آورم با تاکید می گویم: دختر مامان، نفس مامان، با ادب مامان، من برم اتاق بابایی رو تمیز کنم باشه؟! و سعی می کنم ه باشه را با لحن مهربان کش بدهم. اگه چیزی خواستی برو از کمد تو اتاق بردار. باشه؟! با دست اتاقش را نشان می دهم و توی ذهنم می دود که معنی اتاق و کمد را می داند اما معنی اگر، چیزی، خواستی و خواستن را می داند یا نه؟! حتما این ها برای بچه ی یک ساله خیلی گنگ است.
در جواب سرش را به یک طرف کج می کند و می گوید: امم، یعنی باشه و می آیم توی اتاق.
کارهای روتین را تند تند انجام می دهم و ده دقیقه ای طول می کشد. اینکه فاطمه در طول این مدت سراغم نیامده خیلی عجیب است. خدا را شکر می کنم که سرش گرم است. اگر اشپزخانه را مرتب کنم کارها تمام است و فقط درست کردن افطاری می ماند. هال و اتاق فاطمه را صبح مرتب کرده ام.
از اتاق بیرون می آیم فاطمه را می ببنم که هرچیزی خواسته از همه جای خانه برداشته و توی هال ریخته. از جا کفشی جلوی در شروع کرده و به قفسه ها و کابینت اشپزخانه سرک کشیده و اسباب بازی هایش را از کمدش برداشته. سرم داغ می شود می خواهم داد بزنم فاطمه! اما یادم می آید که امام صادق علیه السلام زمانی که متوجه شد صحابی اش اسم فرزندش را فاطمه گذاشته به پهنای صورت اشک ریخت و فرمود: حال که اسم او را فاطمه گذاشتی بر سر او داد نزن، او را دشنام مده و به صورتش سیلی نزن
در مورد دشنام و سیلی که اگر اسلام دست و پایم را نبسته بود هم کاری نمی کردم. می ماند داد زدن و تخلیه شدن. اما می دانم اگر داد بزنم او هم داد زدن را یاد می گیرد و با همین ریز ریز خط انداختن روی روح پاکش می شود سرنوشت نسلش تغییر کند. خیلی چیزها را در خود و جامعه اش تغییر بدهد. توی همین فکرها به تک تک وسایلی که جمع کرده نگاه می کنم و متعجب می شوم با چه سرعتی این ها را جمع کرده، موقع جمع کردنشان به چه چیزی فکر می کرده. چه حس داشته. می روم تب لت را بیاورم که این صحنه را در تاریخ زندگی مان صبر کنم و با خودم می گویم: هوففففف تربیت بچه خیلی سخت است خیلی سخت. خدا خودش کمک کند

 

رمضان نود و پنج

 

خونه ما مرکز دنیا

۱۱ نظر ۰۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲
سهیلا ملکی

چت

 

خدمت شریف شما عرض کنم که از امروز تا 29 روز دیگه کوتاه ترین روزهای ساله. اگر روزه قضا دارید بهترین موقعیته که روزه هاتون رو بگیرید. یا اگر روزه قضا ندارید به نیابت از پدر بزرگ و مادربزرگ یا سایر امواتتون بگیرید. من امروز گرفتم سخت نبود در حالی که سال های قبل به خاطر میگرنم می مردم و زنده می شدم تا افطار بشه. اخرین سالی که روزه گرفتم فقط یک هفته از کل ماه میسر شد. بعدش هم بارداری و بعدش هم شیردهی. 

خلاصه از ما گفتن بود. 

 

پ ن: اگر کسی می خواد از این حرفا بزنه که اصل روزه اینه که سخت باشه و این صحبتا باید بگم که شما مختارید ماه رمضون سال بعد رو یک ماه قبل و یک ماه بعدش روزه بگیرید که طولانی ترین روزها باشه. 

 پ ن2: سحر محر داریم نگران نباشید. نافرمانی مدنی م گرفته بود :دی

۹ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۰۲
سهیلا ملکی

حقیقتش بعد از سی روز که برگشتم می بینم خانه کاملا در محاصره سوسک هاست و شوهر محترم همچنان عقیده دارد موجود زنده ی ای که آزار نمی رساند را نباید کشت و هیچ سوسکی را نکشته. سوسک باید دقیقا چه بلایی سر ما بیاورد که آزاردهنده محسوب شود؟ :/

جوری شده جای اینکه ما سوسک ها را دنبال کنیم، آن ها دنبالمان می کنند 

 

از همین الان مبارزه تن به تن آغاز شد -_-

۱۰ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۴۰
سهیلا ملکی

صدایش را می شنوم: خانوم دیگه نمازت داره قضا میشه ها
ارسلان بالای سرم نشسته است. وقتی می گوید دیگه یعنی دفعه چندم است که صدایم زده. چشم هایم را باز می کنم می گوید کمکت کنم؟ با اینکه ضعف دارم می گویم نه ممنون. خیالش که راحت می شود کامل بیدارم بلند می شود و می رود اتاقش. یا برای اینکه آماده شود یا برای اینکه کمی درس بخواند برای قبل از کلاس. احساس می کنم فشارم افتاده. فاطمه سرماخورده و مثل همه ی بچه ها وقتی مریض است بیشتر به من می چسبد. وقتی بیشتر می چسبد بیشتر شیر می خورد و صبح هایم این شکلی می شود. بی رمق
بلند می شوم و می روم وضو بگیرم. دهانم تلخ است. دارم کمی آبی مزه مزه می کنم که فاطمه بیدار می شود. نمی بینمش چیزی هم نمی گوید اما می دانم بیدار شده، همه مادرها بیدار شدن بچه شان را بلدند. قبل از اینکه چیزی بگوید می گویم: سلام دختر گلم، بابایی تو اتاقه ها و برمی گردم عقب که از پشت سر ببینمش. ژولیده اما پر انرژی تلو تلوخوران می دود تو اتاق ارسلان و از خوشحالی جیغ می کشد. مشغول بازی می شوند و من تند تند بقیه وضو را می گیرم. سجاده روی زمین پهن است و دارم چادر را روی سرم تنظیم می کنم که از پنجره چشمم به آسمان می افتد. هوا گرگ و میش است. از خودم لجم می گیرد، بدم می آید. از خودم، از نماز خواندن این موقع بدم می آید. شبیه خواندن نماز عضر قبل از غروب آفتاب

سلام نماز را که می دهم ارسلان و فاطمه می آیند توی هال. عبا و قبا پوشیده و می گوید رییس فاطمه رو می گیری من عمامه م رو بذارم. می گوبم: عزیزم فاطمه 6 ماهه نیست که، داره دوسالش میشه بذارش زمین. فاطمه با خنده می آید پایین و ارسلان توی آینه قدی موهایش را شانه می زند. احساس گرسنگی می کنم می گویم: بریم کله پاچه؟ شانه را می گذارد سرجایش و می گوید: امروز نه، ان شاء الله فردا
فردا جمعه است و ارسلان از این عادت ها دارد. به خاطر من که می داند دوست دارم. حوصله ام نمی آید ادامه بدهم و توی دلم می گویم: من امروز دارم ازت یه چیزی می خوام تو می گی فردا، چقدر مسخره چقدر خنده دار
تلفنش زنگ می خورد. دوستش پایین منتظر است. فاطمه را بغل می کنم و می رویم بالکن که از رفتن بابایش گربه نکند. قبل از اینکه در را ببند داد می زند: خانومم خداحافظ روز خوبی داشته باشی. کمی مکث می کند، چیزی نمی گویم، در را می بندد و می رود.
وقت هایی که بی حوصله ام جای اینکه بیشتر از محبت استفاده کنم ، پسش می زنم. مثل آدم های کم شعور. اما وقتی می دانم رفت که ساعت 8 برگردد که شام بخوریم و ساعت 9 بخوابیم نمی توانم جوابی بدهم

باد پاییزی می زند تو صورتم و یاد پاییزهای مجردی می افتم که پیاده روی برگ ها راه می رفتم و کیف می کردم که پاییز است. نمی دانم چند روز است از خانه بیرون نرفته ام. روزهایی که بیرون رفتم از بلوک خودمان بوده تا بلوک دیگر برای روضه. روضه هایی که گریه نمی کنم چون فاطمه می ترسد. روضه هایی که همیشه می روم تو اتاق کناری صاحبخانه تا فاطمه با بقیه بچه ها بازی کند که خاطره ی خوب از روضه و هیات داشته باشد. دوشنبه ها هم که مدرسه می روم جلوی بلوک سوار آژانس می شوم و جلو مدرسه پیاده می شوم و بالعکس.

فاطمه را میآورم توی اتاق خواب و کمی که شیر خورد می گذارم روی پایم و هرچه شعر و لالایی بلدم می خوانم. می خوانم و می خوانم تا خوابش می برد. حوصله ام نمی آید بلند شوم. دستم را دراز می کنم و تب لت را بر می دارم و اینستاگرام را چک می کنم. پاییز و پاییز و پاییز. یکی از برگ های ولیعصر عکس گذاشته، یکی از برگ ریزان یک درخت از پشت شیشه یک کافه، یکی هم عکس همسر و دختر توی کالسکه اش در حرم
چرا ما از همه چیز دوریم. چرا انقدر خانه ایم. چرا انقدر ارسلان نیست

دلم توی هم می پیچد. دوست ندارم روزم را خراب کنم. فاطمه را می گذارم توی تختش و می روم توی آشپزخانه. یکی از ظرف های کج و کوله را می گذارم روی گاز. سرپا گوجه ای تویش خرد می کنم و ادویه می زنم و روغن می ریزم. شعله را روشن می کنم. کمی که تفت خورد تخم مرغ را تویش می زنم و کمی بعد شعله را خاموش می کنم. تند تند خیاری را خورد می کنم و لیموی شیرازی مورد علافه ام را کنارش قاچ می کنم. چقدر خوب است که ارسلان همیشه لیمو می خرد. چقدر خوب است که می داند چی دوست دارم
نمی گذارم امروزم خراب شود. نان را توی سینی کوچک می گذارم و می روم توی اتاق. باید سریع صبحانه ام را بخورم و تا فاطمه بیدار نشده حداقل چند صفحه کارم را انجام دهم. چشمم به گل های خشک شده ای می افتد که قبلا برایم خریده. با خودم می گویم: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد

خب واقعیتش این است که من بلدم چطور خودم را راضی کنم

 سیزدهم آبان نود و پنج

 

پاییز

۶ نظر ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۲
سهیلا ملکی

با خنده به ارسلان می گویم: تو که از صبح تا شب خونه نیستی. تازه 9 شب هم که می رسی خونه می گی خانم سریع شام بخوریم که باید درس بخونم. ساعت 10 هم که باید اماده خواب بشیم. حالا شما می خوابی و فاطمه نمی خوابه من باید انقدر باهاش سر و کله بزنم تا خوابش ببره. جوری که بیدار نشه بلند شم اسباب بازیاش رو جمع کنم، ساعت رو برا نماز تنظیم کنم. ببینم گوشی و تب لتت شارژ دارن اگه ندارن بزنم تو شارژ. یه چیزی برا صبحونه فردات اماده کنم. بعد برم تو اتاق مطالعه کتابا و جزوه هایی که موقع درس خوندنت پخش و پلا کردی جمع کنم. منتظر بمونم یه تکون بخوری و سریع بپرسم آب بیارم برات؟ و تو بگی خدا خیرت بده بیار تشنمه. اگه دیدم کاری نمونده بخوابم. بعد فاطمه 600 بار تا صبح بیدار بشه و من در حسرت یک شب خواب اروم بمونم. صبح که بیدار میشم تنهایی تا شب با فاطمه مشغول باشم به نحوی که از میزان شعرهایی که براش خوندم سرم سوت بکشه. تمام تلاشم رو بکنم و آخرش کارم به نذر کردن صلوات بیافته بلکه 10 دقیقه بخوابه تا من تند تند نمازم رو بخونم یا با سرعت نور به کارای خونه رسیدگی کنم. کارایی که باید سر وقت انجام بشه و اگه پشت گوش بندازم در عرض 2 روز میتونن خونه رو به بازار شام تبدیل کنن چون فاطمه همچون پیچک به من می چسبه و کاری نمیتونم انجام بدم. باید حواسم به تو هم باشه. به تمیز و کثیفی و صاف و چروک بودن لباسات. به اینکه 30 جفت جوراب داری و هربار میخوای بری بیرون می گی خانم جوراب دارم؟ کلیدم کجاست؟ گوشیم رو ندیدی؟
از طرفی دیگه معمولا یک سری کار هم که وقت نمی کنی خودت انجام بدی باید برات انجام بدم. مثل تایپ و پیگیری و نوشتن. اصولا هم که چیزی به نام خرید منزل یا لباس و ... نداریم چون فقط جمعه خونه هستی و اون روز همه جا بسته س. باید فاطمه رو بذارم تو کالسکه و برم نزدیک ترین فروشگاه و فاطمه همیشه تو راه برگشت یادش بیافته که پیچکه پس چرا تو کالسکه س و گریه کنه و من با یه دست فاطمه رو بغل بگیرم با یک دست کالسکه رو بیارم و خدا رو شکر کنم که چادر لبنانی خریدم. شام و نهار خودمون و فاطمه سرجاش. خونه باید همیشه خیلی تمیز باشه چون مهمونامون معمولا از شهرهای دیگه میان و عادت دارن وقتی زیارتشون رو کردن بگن ما داریم از حرم میایم خونه تون.تو هم که خونه نیستی تا کمکی بکنی و فاطمه ی پیچک هم که...

در تمام این مدت هم تمام سعی کنم افسردگی و دلتنگی خانواده و دوستای دانشگاه سراغم نیاد.
بعد وسط این بلبشو خودم رو بکشم و 1 ساعت وقت باز کنم که برای کنکور ارشد درس بخونم. یعنی قید 1 ساعت خواب بعد نماز صبح رو بزنم.
 خدا رحم میکنه و مثلا من کنکور ارشد قبول می شم و همه میگن: عجب شوهر خوبی داره که میذاره درس بخونه! خدا شانس بده.


ارسلان مبهوت نگاه می کند و می گویم: راستش می خواستم برای اینکه بخندیم حرفهای خاله زنکی بزنم و شوخی کنم، اصلا توقع نداشتم اخرش انقدر رئال و اجتماعی بشه

 

دروغ میگم؟!

۱۶ نظر ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۱:۰۷
سهیلا ملکی

توی هال نشسته بودم و تکیه ام به پشتی بود. مهمان ها تازه رفته بودند. ظرفشویی پر از ظرف، کابینت ها نامرتب، کف خانه کثیف و کتاب های سه طبقه ی اول کتابخانه به لطف بچه ی مهمان که تازه راه افتاده، روزی زمین ولو بودند. فاطمه وسط اتاق داشت دست عروسکش را می جوید. از اول مهر کار و درس ارسلان بیشتر شده است. قبلا از ساعت 8 صبح تا 9 شب خانه نبود اما حالا اولین کلاسش ساعت 5 صبح شروع ی شود. من هم که بخاطر بیدار شدن های مکرر فاطمه در طول شب، همیشه کسری خواب دارم هرچه می کنم نهایتا 5:15 بیدار می شوم. یعنی وقتی که حداقل نیم ساعتی می شود ارسلان رفته است. رفته و به مسجد رسیده و نمازش را خوانده و مشغول درس و بحث است.

به خانه به هم ریخته نگاه می کنم و فکر می کنم با این شرایط جدید که بعضی شب ها تا 11 با فاطمه تنهایم و او 90 درصد از روز را به من چسبیده، می توانم درس بخوانم؟ خداروشکر کنکور کارشناسی ارشد به اردیبهشت موکول شده اما از طرفی فاطمه هرچقدر بزرگتر می شود شلوغ کاری هایش هم بیشتر می شود. رسیدگی به کارهای خانه و فاطمه تمام وقت و انرژی ام را می گیرد اما عشق درس خواندن را چه کنم؟

توی همین فکرها هستم که ارسلان می آید زانو به زانو رو به رویم می نشیند. لبخند می زند، زل می زند تو چشم هایم رو می گوید: خانومم خیلی ناراحتم. می گویم: اگه ناراحتی پس چرا می خندی؟ دست هایش رو می اندازد دور گردنم، سرش را به سرم می چسباند و با چشمان بسته می گوید: الان خوشحالم که پیش توام، ناراحتم که فردا از 4 صبح تا شب نمی بینمت. همه گرمای بدنم می رود سمت قلبم و تپشش را بیشتر می کند. جهت لیطمئن قلبی می پرسم: واقعا؟! می گوید: واقعا. فاطمه که افتان و خیزان و چهاردست و پا خودش را به ما رسانده با مشقت از پاهایمان می گذرد، خودش را بینمان می اندازد و بساط خنده مان به راه می شود.

همه خستگی ها و افکار منفی ام دور شده اند و با خودم فکر می کنم ارشد که چیزی نیست دکتری هم می توانم قبول شوم...

 

 

مترو شریعتی به سمت دروازه دولت

رژ کمرنگی به لبانش زده و موهای مشکی اش کمی از جلوی مقنعه بیرون زده است. به خانم بغل دستی اش می گوید: آره بابا جدیه، الکی نیست. یه بار تو دانشگاه راجع بهش حرف زدیم یه جلسه هم با خانواده ش اومدن خونه مون. ترم یک ارشده. فعلا کارای پاره وقت می کنه اما مدرکش رو که بگیره یه کار ثابت پیدا می کنه. اخلاقش هم خوبه. سر به راهه کلا. خانم بغل دستی که از چهره اش نمی توانم مجرد یا متاهل بودنش را تشخیص بدهم می گوید: ببین تو الان جوونی. زیبا هم هستی. یه کم به خودت برسی زیباتر هم می شی. چرا می خوای انقدر زود خودت رو اسیر کنی؟ شال روی سرش فقط کمی از موهای بلوندش را پوشانده و با این ارایش غلیظ نمی توانم حسن یا سوء نیتش را از چهره اش بفهمم. دستش را روی پای دختر می گذارد و می گوید: تو بیا شرکت ما من سفارشت رو می کنم. چندتا کیس خوب هم داریم. خوش تیپ، پولدار، باکلاس. تو بیا با اونا اشنا شو. یه چند سال کار کن درست رو هم بخون. الان من خودم هر 2 ماه یه سفر کاری می رم ترکیه. بیا ببین دنیا چه خبره. بعد چند سال هم دوست داشتی ازدواج کن. چرا بختت رو با همچین موردایی بسوزونی؟ 

مترو به ایستگاه دروازه دولت می رسد. چهره ی دختر پر از تردید شده و محو ادامه ی صحبت های کنارش اش است که پیاده می شوم

 

 

وقتی کلمات انقدر روی زندگی، تصمیم ها و سرنوشت مان تاثیر می گذارند کاش با کلمات فقط خوشبختی ببخشیم...

 

 

 

 

 

 

۵ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۰
سهیلا ملکی
 
ارسلان تا می بیند حالم خوب است می پرسد: می خوای به فلانی زنگ بزنی؟ اون دوستت هم از بس بهت زنگ زده جواب ندادی امروز به گوشی من پیام داده

 

می گویم: نه دوست ندارم با کسی حرف بزنم. مجبور میشم الکی خودمو شاد و رو به راه نشون بدم. بهتر شدم به همه شون زنگ میزنم. 

امروز 4 فروردین است و فاطمه 1 ماه است به دنیا امده است. در 4 اسفند

شب قبل از زایمان و 2 روز بعد زایمان که حالم خوب بود به کسانی که شماره شان را داشته م پیام دادم اما بعدش حالم طوری نبود که جواب پیام بدهم. تا امروز بیشتر پیام ها و تماس های دریافتی ام بی پاسخ بوده و درواقع هر 4یا 5 روز یه بار اتفاقی چشمم به گوشی ام افتاده. اگر روزی حس کرده ام بهترم مثلا اعلان های شبکه های اجنماعی را چک کردم یا نتی زدم اما باز بی حال شدم و جواب کامنت هایش را ندادم. شاید هنوز هم زود باشد که قضاوتی بکنم اما فکر می کنم سخت ترین روزهای عمرم را سپری کردم. روزهایی 20 ساعت خوابیدم. روزهای درد کشیدن و ناتوانی. روزهایی که مادری ام تنها در شیر دادن خلاصه شد اما باز فکر می کردم مادری کردن سخت است و من دیگر نمی توانم. شب هایی که افسردگی پس از زایمان دست از سرم بر نمی داشت و هرچند تمام تلاشم را کردم که اصلا به روی خودم نیاورم و روحیه ام خوب باشد باز هم ابجی یک بار گریه کردنم را دید. پرسید: اخه چرا گریه میکنی؟ و من در عین حال که هزار دلیل برای گریه ام داشتم می دیدم بی دلیل در حال اشک ریختن هستم. 

اما امروز دیدم بهترم. چند روزی است که میتوانم بشینم و ضعف و سرگیجه و دردهایم خیلی کم شده است. تصمیم گرفتم حالا که والدین گرامی رفته اند عید دیدنی، ارسلان مشغول درس است و فاطمه خوابیده بنشینم و تا جایی که وقت شود جواب انبوه پیام ها، کامنتها، اعلان ها رابدهم. 

بسم الله :)

پ ن: ای کسانی که ایمان اورده اید، بخورید و بیاشامید اما _اگر از نزدیکانش نیستید و اصلا بار اولی است که میبیندش :|_به عیادت کسی که 3 روز است زایمان کرده نروید، اگر می روید لااقل تا 2 نصفه شب نمانید، اگر تا 2نصفه شب می مانید لااقل تمام مدت به او انرژی منفی ندهید. باور کنید که همین 1 شب ان ادم سرحال را از پا انداخت. هرچند خودم هم باورم نمی شود اما شما باور کنید ; )

پ ن: چون با تب لت میام برای دوستان وبلاگی نمیتونم کامنت بذارم

۱ نظر ۰۳ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی