قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۲ مطلب با موضوع «تصمیم جدید» ثبت شده است

خبر فوت اقای رفسنجانی را در یکی از گروه های تلگرامی دیدم. منطقا اول باور نکردم. بعد یکی از دوستان پیام داد. تا وقتی زیرنویس شبکه خبر را ندیده بودم نمی خواستم باور کنم. شاید به این خاطر که نمی توانستم بپذیرم آدم به این مهمی بدون مقدمه فوت کند. انگار مثلا مرگ بخواهد برای بزرگان استثنا قائل شود. سریع به چند نفر زنگ زدم و خبر دارم. یکی خیلی خوشحال شد. من هم خندیدم ولی همان موقع که خندیدم هم مردد بودم که این خنده من نفسانی ست یا خدایی. بعد از 5 دقیقه اول مردد بودم. شک به تمام وحودم چنگ انداخت. توییتر را چک می کردم و گروه تلگرامی را. این ور خوشحال بودند و آن ور خیلی عصبانی و گریان. هرچند گریه خیلی هاشان از سر دوستی نبود. ولی من این وسط مردد ایستاده بودم. نه می توانستم مثل برخی تمام زحماتی که برای انقلاب کشیده بود را نادیده بگیرم که مطمئن بودم شاید اگر تا اخر عمرم هم زندگی شخصی را رها کنم و شبانه روز به انقلاب خدمت کنم نتوانم به پای سختی هایی که او کشید برسم، از طرفی هم نمی توانستم از کنار تغییراتی که بعد از ریاست جمهوری اش ایجاد شد را بی تفاوت بگذرم و مهتر از آن مسائل مربوط به فتنه 88 که این فتنه خط قرمز ماست. شب وفات حضرت معصومه بود و راهی حرم شدیم. فاطمه را دادم بغل همسرم و طبق معمول راهی زیرزمین شدم. به سمت نزدیک ترین قسمت به مضع شریف بانوی کرامت

رسیدم. سلام دادم. حسی نبود حالی نبود. اهل کشف و شهود نیستم اما در این حد خداوند شعور نصیبم کرده که بفهمم همان خنده های بدون توجه کار دستم داده. آن خنده ها از سر بی تقوایی بود. و خودش در قران شریف گفته که جایی که علم نداری بایست اما من سکوت نکرده بودم، خندیده بودم.  زیارت نامه را خواندم و طلب هدایت کردم.  نمی دانستم رهبر چه پیامی خواهد داد و از این بابت مشوش بودم. مشوش بودم که چطور خودم را ولایی می دانم اما نمی شود قبل از اینکه آقا حرفی بزند بدانم چه خواهد گفت. چطور پیرو ولایت فقیه هستم ولی نمی شناسمش. حتما باید حرف بزند تا تکلیفم را بدانم؟ خودش که قبلا گفته همیشه منتظر من نمانید. در همچین موردی حیران شده ام در واقعه ی ظهور که فتنه ها زمین و آسمان را فرا می گیرد چه خواهم کرد. توی حیاط دسته ی عرب ها سینه زنی می کردند. آن طرف تر روی طبل ها می کوبیدند و دل من هم کوبیده می شد که چطور این همه بلاتکلیفم. 

چیزی نمی دانستم جز اینکه قطعا افق نگاه آقا خیلی بالاتر از نگاه ماست. در مساله فوت اقای منتظری هم نگاهش خیلی بالاتر از ما بود. خیلی کریمانه. در مساله فلان مداح که حتی برخی بچه حزب اللهی ها هم حرمتش را نگه نمی داشتند و با ژست های روشنفکری فحاش خطابش می کردند، وقتی آقا او را دید حنجره اش را بوسید چرا که این حنجره عمری روضه اهل بیت را خوانده بود. 

آمدیم خانه و پیام رهبر را خواندم. چقدر کریمانه و چقدر مومنانه پیام داده بود. برای رفیق قدیمی اش چه صبورانه سخن گفته بود. چیزی می توانستم بگویم جز اینکه مرام را باید از این سید بزرگ یاد گرفت. مرام را، معرفت را و رفاقت را.

شاید هرکسی جز رهبر بود می گفتم رودرواسی کرده. نخواسته بد شود اما انقدری می شناسمش که بدانم با کسی تعارف و شوخی ندارد و اصلا خودش گفته که من انقلابی ام، حرف را صریح و قاطعانه می گویم.

اما من چه می کنم؟ وقتی دوستی در حقم کوتاهی کند، جفایی کند. چه می کنم نمی دانم. از امروز باید دو کار مهم دارم. یک اینکه بیشتر صحبت های اقا را بخوانم و دوم اینکه بنشینم و حساب کتاب کنم ببینم معرفت و مرامم چقدر است. قدر آقا است؟! عمرا!

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۷
سهیلا ملکی

امروز از قبل اذان صبح بیدارم. ولی نه لغات زبان کنکور را تمرین کردم و لای کتاب زبان داستان برای مکالمه را باز کردم. نه به برنامه هر روزه ی درسی رسیدم و نه حتی نگاهی به رمان ها انداختم. اما تا توانستم تو وبلاگ ها چرخیدم. توییتر را دم به دقیقه چک کردم. لا به لایش وقتی بود چند تا از صفحات اینستاگرام را بالا و پایین کردم. این عادت همیشگی من است که دقیقا وقتی باید بیشتر بخوانم کلا نمی خوانم. الان هم برای مهار اسب سرکش درون که محترمانه ترین اسمش همین است، بین دوراهی تعطیلی وبلاگ تا بعد کنکور یا بستن نظرات و خواندن بقیه وبلاگ ها حداکثر روزی نیم ساعت، دومی را انتخاب کردم. 

لذا در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگ قسمت جدیدی باز می کنم با عنوان تصمیمات جدید و این می شود اولین مطلبش

امضا: یک عصبانی از خود

 

پ ن: اگر کامنت واجبی بود در خدمتم   sinmaleki@gmail.com

۲ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
سهیلا ملکی