قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۶۳ مطلب با موضوع «زندگی» ثبت شده است

این یک روایت از دکتر داروسازی است که اولین بار وقتی داروی خارجی ای را خواسته بودم، نمونه ی ابرانی اش را نیز آورد و شمرده شمرده برایم گفت: هرچیزی تو این خارحیه هست دقیقا تو همین ایرانیه هم هست و این فقط چون گمرک خورده گرون تره وگرنه کیفیتشون یکیه. وقتی داروی های دیگری خواسته بودم با لحن یک پدر دلسوز توصیه کرده بود داروی غیرضروری نخرم، خودم و دخترم را به دارو عادت ندهم. وقتی با تعجب گفته بودم: اینطوری که شما پیش می رید داروهاتون همه می مونه سرتون جواب داده بود: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده.
این روزها که آشناتر شده ایم سپرده بود اگر کسی در دارو و درمان مشکلی داشت خبرش کنم. دو روز قبل از عید زنگ زد به همسرم که من در طول عید مسافرت هستم و باید یک امانتی به دستتان برسانم. آمد جلوی مجتمع. چندتا معرفی نامه داده که اگر نیازمندی را می شناسم که توان پرداخت ویزیت را ندارد یکی از این ها را بدهم تا پیش یکی از چند دکتری برود که دوست آقای دکتر هستند و فقط برای پول نیست که کار می کنند. چند دکتز را معرفی کرد که در طول عید در مطبشان هستند و اصرار داشت قبل از عید به دستمان برساند که در مدت عید اقای دکتر مشهد است و نکند کار کسی لنگ بماند. شاید کار کسی با این ها راه افتاد
و من به مردی فکر می کنم که موقع طراحی این برگه ها به فکر کار خیر بود اما نه با تکبر، نه با خود برتربینی. نه با کمتر دانستن فقرا. مردی که گرفتن نبض دل را هم بلد است و بیمار را دوست خودش معرفی می کند تا نکند آن نیازمند غرورش زیر بار نداری ترکی بردارد. به دکترها سپرده این قضیه را حتی به منشی شان هم نگویند که نکند به این ها کمتر از بقیه ی بیماران احترام کنند. موقع دادن برگه گفت: البته دروغ هم نمیشه چون ما آدم ها همه به نحوی خواهر و برادر هستیم، پس دوست هم هستیم.
به این فکر می کنم که شهر ما پر از پیامبرانی ست که آرام و بی صدا عشق و مهربانی پخش می کنند، بدون این که شناخته شوند.
با وجود این آدم ها همه ی فصل ها بهار است. این روایت فقط یک روایت از مردمان نیک روزگار ماست.

مرد بهاری

۱۰ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۵۲
سهیلا ملکی

_ پریا با اینکه هم اسکوتر داره هم کفش اسکیت باباش براش دوچرخه خریده. اون وقت من، من بیجاره هیچکدوم رو ندارم. هرچقدر به بابام قول دادم دختر خوبی باشم به مامانم قول دادم ناخونام رو نجوم اتاقم رو خودم مرتب کنم، قبول نکردن که نکردن. می دونم بابام حرفی نداره. مامانمه که راضی نمیشه. میگه حیاط مجتمع براى اسکیت مناسب نیست. اسکوتر هم خطر داره. راستش خودم هم یه کم می ترسم که بخورم زمین اما دوچرخه، دوچرخه رو میشه به چرخ عقبش کمکی وصل کرد. یعنی میشه واسه عیدی برام بخرن؟ یا مثلا جایزه کارنامه ترم اول. وای که هرکاری می کنم نمی تونم از فکرش بیام بیرون. دوچرخه ی صورتی که یه سبد خوشگل جلوش داره. خدایا باور کن اگه این یدونه رو برام نخرن تا آخر عمرم غمگین و غصه دار می مونم.


+من بچه ی دوم خانواده بودم. کیف و کفش و لباسی که استفاده می کردم رو قبل از من خواهرم استفاده کرده بود و من تمام سعی م رو می کردم که سالم به دست خواهر کوچکترم برسه. البته لباس عید معمولا از این قاعده استثنا بود. گاهی یک چیز در آن واحد برای همگی بود و گاهی هم یک سری چیزها رو هیچ کدام نداشتیم. یکی از اون نداشته هامون دوچرخه ای بود که نه تنها به مامان و بابا نگفتیم بلکه از شرم به روی همدیگه هم نیاوردیم. دوچرخه ی آنه شرلی یا آن سبد جلو که می شد پر از گل و سبزه ش کرد رویایی بود که با بستن چشم هامون بهش می رسیدیم. رویای شیرین هرشب. این طرز زندگی من را طوری بار اورد که برای خرج کردن پول حسابگر باشم و برای بخشش مهر و محبت تا می تونم دست و دلباز. و همین سبک زندگی کمک کرد تا با حقوق کارمندی همسرم و زندگی قسطی به راحتی کنار بیام. قبض ها و قسط ها را سرموقع پرداخت کنیم و ریز ریز پس انداز کنم. اخر پارسال هم از کنار مخارج خونه 300 تومن پس انداز کرده بودم که برای نرگس یک پلاک و زنجیر سبک بخرم. چیزی که درموقع نیاز بشه به پول تبدیلش کرد. معمولا زیر بار خواسته های نرگس که دوستم فلان چیز رو داره نمی رم و سعی می کنم منصرفش کنم اما این بار وقتی خواسته ش یک دوچرخه دخترانه سبد دار بود چطور می تونستم نه بگم؟! تمام کودکی م کنار نرگس ایستاده بود و از ته دل اون رو می خواست.
.
#داستان_بافی #پادری_گرافی

۹ نظر ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۳
سهیلا ملکی

نام سرخپوستی اش می شود وقتی تمام حرف هایت یک دقیقه شود...

پ ن: خون دل ها خورده ایم...



مدت زمان: 59 ثانیه

 

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۸
سهیلا ملکی

دوران شیردهی تموم شد

و من موندم با حسی غریب آمیخته به بغض

چقدر همه چیز زود می گذره

.

.

.

اگر دوسال مادری م ثوابی داشت هدیه می کنم به حضرت زینب سلام الله علیها که فرزندانش رو با عشق فدای اسلام کرد

۱۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۰
سهیلا ملکی

خب شروع شد. پارسال همین وقتها بود که از قزوین برگشتم تا جدی تر بخوانم اما داستان پشت داستان. اتفاق پشت اتفاق

حالا چند روزی است عزمم را جزم کردم و همزمان فاطمه به طرز خیلی بدی سرما خورده و مادرها می دانند سرما خوردن بچه شیرخواره چه پروسه ای است. الحمدلله الان رو به خوب شدن است اما حدس می زنم تا کنکور چه اتفاق هایی خواهد افتاد و بعدش چه زندگی آرامی خواهم داشت :))

هر بلائی کز تو آید، رحمتی است‌
هر که را رنجی دهی، خود راحتی است‌

 

پارسال این روزها

دررفتگی

۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۰۴
سهیلا ملکی

خبر فوت اقای رفسنجانی را در یکی از گروه های تلگرامی دیدم. منطقا اول باور نکردم. بعد یکی از دوستان پیام داد. تا وقتی زیرنویس شبکه خبر را ندیده بودم نمی خواستم باور کنم. شاید به این خاطر که نمی توانستم بپذیرم آدم به این مهمی بدون مقدمه فوت کند. انگار مثلا مرگ بخواهد برای بزرگان استثنا قائل شود. سریع به چند نفر زنگ زدم و خبر دارم. یکی خیلی خوشحال شد. من هم خندیدم ولی همان موقع که خندیدم هم مردد بودم که این خنده من نفسانی ست یا خدایی. بعد از 5 دقیقه اول مردد بودم. شک به تمام وحودم چنگ انداخت. توییتر را چک می کردم و گروه تلگرامی را. این ور خوشحال بودند و آن ور خیلی عصبانی و گریان. هرچند گریه خیلی هاشان از سر دوستی نبود. ولی من این وسط مردد ایستاده بودم. نه می توانستم مثل برخی تمام زحماتی که برای انقلاب کشیده بود را نادیده بگیرم که مطمئن بودم شاید اگر تا اخر عمرم هم زندگی شخصی را رها کنم و شبانه روز به انقلاب خدمت کنم نتوانم به پای سختی هایی که او کشید برسم، از طرفی هم نمی توانستم از کنار تغییراتی که بعد از ریاست جمهوری اش ایجاد شد را بی تفاوت بگذرم و مهتر از آن مسائل مربوط به فتنه 88 که این فتنه خط قرمز ماست. شب وفات حضرت معصومه بود و راهی حرم شدیم. فاطمه را دادم بغل همسرم و طبق معمول راهی زیرزمین شدم. به سمت نزدیک ترین قسمت به مضع شریف بانوی کرامت

رسیدم. سلام دادم. حسی نبود حالی نبود. اهل کشف و شهود نیستم اما در این حد خداوند شعور نصیبم کرده که بفهمم همان خنده های بدون توجه کار دستم داده. آن خنده ها از سر بی تقوایی بود. و خودش در قران شریف گفته که جایی که علم نداری بایست اما من سکوت نکرده بودم، خندیده بودم.  زیارت نامه را خواندم و طلب هدایت کردم.  نمی دانستم رهبر چه پیامی خواهد داد و از این بابت مشوش بودم. مشوش بودم که چطور خودم را ولایی می دانم اما نمی شود قبل از اینکه آقا حرفی بزند بدانم چه خواهد گفت. چطور پیرو ولایت فقیه هستم ولی نمی شناسمش. حتما باید حرف بزند تا تکلیفم را بدانم؟ خودش که قبلا گفته همیشه منتظر من نمانید. در همچین موردی حیران شده ام در واقعه ی ظهور که فتنه ها زمین و آسمان را فرا می گیرد چه خواهم کرد. توی حیاط دسته ی عرب ها سینه زنی می کردند. آن طرف تر روی طبل ها می کوبیدند و دل من هم کوبیده می شد که چطور این همه بلاتکلیفم. 

چیزی نمی دانستم جز اینکه قطعا افق نگاه آقا خیلی بالاتر از نگاه ماست. در مساله فوت اقای منتظری هم نگاهش خیلی بالاتر از ما بود. خیلی کریمانه. در مساله فلان مداح که حتی برخی بچه حزب اللهی ها هم حرمتش را نگه نمی داشتند و با ژست های روشنفکری فحاش خطابش می کردند، وقتی آقا او را دید حنجره اش را بوسید چرا که این حنجره عمری روضه اهل بیت را خوانده بود. 

آمدیم خانه و پیام رهبر را خواندم. چقدر کریمانه و چقدر مومنانه پیام داده بود. برای رفیق قدیمی اش چه صبورانه سخن گفته بود. چیزی می توانستم بگویم جز اینکه مرام را باید از این سید بزرگ یاد گرفت. مرام را، معرفت را و رفاقت را.

شاید هرکسی جز رهبر بود می گفتم رودرواسی کرده. نخواسته بد شود اما انقدری می شناسمش که بدانم با کسی تعارف و شوخی ندارد و اصلا خودش گفته که من انقلابی ام، حرف را صریح و قاطعانه می گویم.

اما من چه می کنم؟ وقتی دوستی در حقم کوتاهی کند، جفایی کند. چه می کنم نمی دانم. از امروز باید دو کار مهم دارم. یک اینکه بیشتر صحبت های اقا را بخوانم و دوم اینکه بنشینم و حساب کتاب کنم ببینم معرفت و مرامم چقدر است. قدر آقا است؟! عمرا!

۲۰ دی ۹۵ ، ۱۲:۱۷
سهیلا ملکی

فاطمه ما را مامان و بابا صدا می زد اما چند وقتی است به صورت خودجوش می گوید مامانی و به ارسلان می گوید باباجون. هربار که می گوید بعدش مکث می کند واکنش ما را ببیند. ببیند که گل از گلمان می شکفد. غش می کنیم. ضعف می کنیم. دو سالش نشده و راه دلبری را یاد گرفته. ما بیست سالمان است، سی سالمان است و راه دلبری را بلدیم. مهربانی کردن را می شناسیم. راه دل شکستن راه هم بلدیم. 

کاش همیشه مهربانی را انتخاب کنیم. کاش همیشه درپی شاد کردن دل آدم ها باشیم. بدون هیج چشمداشتی...

 

نگاه به باران

 

در حال تماشای باران

۱۲ نظر ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۳
سهیلا ملکی

می فرماد که هروقت خواب دیدید صدقه کنار بذارید. اگر بد بود ان شاء الله دفع میشه. اگر هم خوب بود زودتر اتفاق می افته به امید خدا

۳ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۷:۵۹
سهیلا ملکی

مهر پارسال که شروع کردم برای کنکور ارشد بخوانم فاطمه هفت ماهه بود. افسردگی پس از زایمانم تازه تمام شده بود و کلاس های حوزه همسرم شروع شده بود. برای نگهداری از دختری که به هیچ وجه حاضر نبود غذای کمکی بخورد و مدام به من وصل بود، دست تنها بودم. مدام به من وصل بود یعنی من در طول شبانه روز فقط می توانستم شب که ارسلان می آمد به دستشویی بروم. فاطمه در طول روز فقط نیم ساعت می خوابید و دوست داشت بغلم باشد. از آن نیم ساعت استفاده می کردم که خانه را قابل نشستن بکنم. در این میان در طول هفته دو شب و آخر هفته غالبا مهمان داشتیم. در روزهای هفته هم حداقل چهار روز برای دورهمی مهمان خانم داشتم یا بچه های همسایه می آمدند. اوضاع جوری بود که تمام روز جمعه به خانه تکانی می گذشت. اخر پاییز رفتم قزوین-خانه پدری- که درس بخوانم اما در بدو ورود دست فاطمه به نحو بدی سوخت و یک ماه طول درمانش کشید و باز نشد درس بخوانم. دو روز از برگشتمان به قم نگذشته بود که دست فاطمه در رفت و بخاطر اشتباه پزشکی یک ماه دیگر هم خوب شدن این دست طول کشید. باز هم نبود همسر، بچه ی وابسته، مهمان های مکر سرزده و مریض شدن های فصلی و یا ناشی از دندان دراوردن

 

خب اخرش من به علت نداشتن مدیریت و برخی دیگر از مهارت های زندگی سرجمع 20 روز هم نتوانستم درس بخوانم که نتیجه اس یک رتبه نجومی بود. اما چند روزی است که مجددا شروع کرده ام به خواندن. البته هنوز روال کار خوب نیست اما نمی توانم بگذارم امسال هم از دست برود. امسال که آقا تاکید کرده هم بچه دار شوید هم درس بخوانید مصمم تر شده ام چون دیگر خیالم از آن جهت راحت شده که برای نفسم می خواهم درس بخوانم یا درس می خوانم چون احساس وظیفه می کنم. 

 

پارگراف اول درمورد زندگی من بود اما این وضعیت منحصر به من نیست. منحصر به تمام زنانی است بعد از بچه دار شدن هزار مساله جدید برایشان ایجاد شده، هر روز یک اتفاق پیش بینی نشده دارند اما دوست ندارند از درس خواندن دست بکشند. علی الخصوص زنانی که فعالیت های اجتماعی داشته اند. به همین جهت تصمیم گرفتم از شما کسانی که تجربه دارید کمک فکری بخواهیم. چطور به عنوان یک بانوی دغدغه مند به بهترین وجه مادری و همسری کنیم اما از درس خواندن دور نمانیم؟!

در ادامه ایمیل یکی از دوستانم که مادر هستند و دکتری فلسفه دانشگاه تهران پذیرفته شده اند را می آورم. همچنین یک برنامه غذایی و دو برنامه برای کارهای منزل ارائه شده است که با توجه به شرایط هرکس می تواند تغییر کند و مورد استفاده قرار بگیرد

 

 

پ ن: مخاطب این مطلب کسانی هستند که به ضرورت این که باید درس بخوانند یا اینکه برای زندگی روزمره شان برنامه داشته باشند، رسیده اند. پس جای این بحث که ایا زن در این شرایط باید درس بخواند یا نه، اینجا نیست

 

این پست درمورد برنامه ریزی کارهای منزل است و پست های بعدی درمورد مدیریت زمان و  برنامه مطالعه خواهد بود.

 

۲۰ نظر ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۷
سهیلا ملکی

می خواست از خونه خارج بشه که دست برد هدفون گوش راستش رو تنظیم کنه. سیم رو از بالای گوشش رد داد و عمامه رو جا به جا کرد. از پنجره می شد دید که هنوز آفتاب طلوع نکرده. با یه حالت عرفانی پرسیدم چی گوش می دی؟ گفت: هری پاتر

-_⊙

برا تقویت لیسنیگه البته ولی خب توقع داشتم دعای عهدی زیارت وارثی چیزی باشه

حقیقتا آخرالزمونه

 

 

۱۳ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۲
سهیلا ملکی