قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

۲۴ مطلب با موضوع «جامعه» ثبت شده است

نام سرخپوستی اش می شود وقتی تمام حرف هایت یک دقیقه شود...

پ ن: خون دل ها خورده ایم...



مدت زمان: 59 ثانیه

 

۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۳۸
سهیلا ملکی

یادم نمی آید تا به حال دوستان نزدیکم یا خواهر و برادرم و یا حتی همسرم را بدون اجازه در گروه عضو کرده باشم.از این گروه های تلگرامی. راستش حتی با اجازه هم این کار را نکرده ام. اگر چیزی بوده لینک فرستاده ام که خودشان عضو شوند. اما تا دلتان بخواهد در گروه های مختلف عضوم کرده اند. گروه های همسرانه. تربیت فرزند. فامیلی. اقتصاد مقاومتی. اشپزی. ختم صلوات. سیرمطالعاتی فلان استاد. شده که گروه را ترک کرده ام و دوباره همان لحظه اضافه ام کرده اند. همین الان می خواستم تب لت را به شارژ بزنم و بخوابم دیدم بله! یک گروه جدید

نمی خواهم از حریم خصوصی و احترام حرف بزنم. از اینکه چرا نمی دانند این گروه ها انقدر زیادند اگر هرکسی که دنبالش باشد تا حالا بهترینش را پیدا کرده است. می خواهم از زمان حرف بزنم. از نگاه ادم ها. چون دیگر مطمئن هستم ان کسی که زمان برایش ارزشی ندارد متعاقبا فکر می کند طرف مقابل هم همینقدر بیکار است. خودش برنامه ای ندارد و پس لابد بقیه هم همین طور هستند. اینطوری است که بعضی وقت ها تصمیم می گیرم به کل تلگرام را پاک کنم اما این پاک کردن صورت مساله است.

گذشته از این حرف ها, وقتی من همیشه از کمبود وقت ناله می کنم اما فلانی بی اجازه من را در گروه "درهم و برهم_ جوک,شعر,عکس" عضو می کند چه توقعی دارد؟ بروم و بگویم: هورا هورا ممنوووووون آجی جونم ممنون منو عضویدی. عمرا بتونم مث این گروپ پیدا کنم 

واقعا چه باید کرد؟!

۷ نظر ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۱
سهیلا ملکی

رفتم داروخانه قرص بگیرم. دکتر داروخانه مرد ریش سفیدکرده ای بود. پرسیدم : قرص زینک پلاس داربد؟ 2تا جعبه قرص اورد و شمرده شمرده با حالتی پدرانه گفت: ببینید این خارجیه قیمتش 47 هزار تومنه، و این یکی ایرانیه قیمتش 20 هزار تومنه، اما اون چیزی که تو این هست دقیقا تو همین هم هست، فقط به خاطر گمرگ گرون شده. از اینکه حاضر شده بود از سود بیشتر چشم پوشی کند توی دلم خوشحال و متعجب شده بودم. گفتم: شما ایرانی رو بدید، من سعی می کنم کالای ایرانی مصرف کنم. لبخندی دوید توی صورتش و بدون اینکه سرش را بالا بیاورد یک ورق قرص دراورد و ماشین حساب را گذاشت جلویش تا قیمت را حساب کند. گفتم یه ورق دادید؟ یه بسته کامل می خواستم. با همان ارامش قبلی که سعی در توجیه کردنم داشت گفت: این 20 تا دونه داره، همین رو روزی یک دونه و نه بیشتر بخورید، بعدش هم هفته ای یک سیخ کباب جگر بخورید، به جای نمک تصفیه شده هم نمک دریای مرغوب استفاده کنید کامل کم خونی تون از بین می ره. هنوز نتوانسته بودم ماجرا را هضم کنم کارت عابر را روی پیشخوان گذاشتم و گفتم: پس لطفا یه ژل دندون بدید و به فاطمه اشاره کردم و ادامه دادم: داره 8تا دندون هم زمان درمیاره، خیلی اذیت میشه. مکثی کرد و گفت: امممم ژل البته برای بزرگسالاست باید خیلی کم بزنید. بعد قاطع تر و با همان لحن پدرانه که من همه ش منتظر بودم اول جمله اش بگوید باباجان! توضیح داد: خود همین درد کشیدن موقع دندون دراوردن برای سیستم ایمنی بدن و رشد اون مفیده. نبرید بهتره
گفتم: شما همین طوری بکنید که همه داروهاتون می مونه، فروش نمی ره. حین اینکه کارت عابرم را از روی پیشخوان برمی داشت گفت: روزی من رو که مشتری ها نمی دن، روزی من رو خدا می ده، رمزتون چنده؟ توی دلم گفتم: قد افلح المومنون

پ ن1: " به راستی که مومنان رستگار شدند" سوره مومنون آیه 1
پ ن 2: البته گل رو آقامون خریدن

 

تیرماه نود و پنج

قم آرام

۲۱ نظر ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۲
سهیلا ملکی

رفته بودم دکتر زنان برای چکاپ سالانه. خانم دکتر که حدود 35 ساله بود داشت برایم توضیح می داد که چکاپ کامل شامل چه چیزهایی است.به ایدز و هپاتیت که رسید گفتم: خب من مطمئنم از 2 سال قبل که آزمایش دادم تا الان رفتار پرخطر نداشتم. منظورم هر فعلی بود که بنواند ویروس را منتقل کند چون نه جراحی داشته ام نه از تیغ آرایشگاه ها استفاده کردم و نه حتی آمپول و سرمی. بنده خدا با چشم هایی که آرایش ملایمی داشت مهربانانه نگاهم کرد و گفت: بله من منظورم نبود که شما رابطه مخاطره آمیز داشتی، خب چون ما تو ایران که پارتنرهای متعدد نداریم و رابطه مون منحصر به همسره. ما تو ایران زندگی می کنیم و به هرحال محدودیت داریم. محدود زندگی می کنیم و سکوت کرد.
این جمله آخر را جوری با غصه گفت که می خواستم بلند شوم بروم پشت میز بغلش کنم و بگویم: طاقت بیار رفیق. علی حضرت برمی گرده. قوی باش قوی!

اما خب خیلی مودب و این شکلی طور ●-⊙ بای بای کردم و خارج شدم. کتاب همراهم نبود دو خط بخوانم و جوگیر شوم و پست قبل را ادامه بدهم. پس کتاب بخوانیم، کتاب :)

 

پ ن: از اونجایی که در هفته قبل چند نفری که _خزعبلات بنده رو قابل دونستن_و وبلاگ رو دنبال کردن، از جامعه پزشکی هستن عرض کنم خدمتشون که خواهر و برادر بزرگوار، این پست رو به خودتون نگیرید. این سرنوشت منه. مجمتع طلاب هم که اومدیم زندگی کنیم همه عجیب غریباش به پست ما خورده ::ی

۶ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۲
سهیلا ملکی

کلا آدم حرف گوش کنی هستم. یعنی تا حرفی به نظرم درست بیاید تمام هم و غمم عمل به آن می شود. یک نوع قانون پذیری خاص. حالا قانون حقوقی باشد یا اخلاقی یا شرعی، فرقی نمی کند. در هرصورت تابع حرق حق هستم.
نمونه ش این که الان از فروشگاه ترمینال قم بیرون آمدم و سر انگشتی حساب کردم دیدم این آب معدنی کوچک، یک بسته لواشک پذیرایی که برای محمد خریدم و یک بسته پفک کوچک نباید 5 هزار تومان می شد. باید می رفتم پولم را پس می گرفتم؟ سریع به خودم جواب دادم ترمینال ها همیشه اینجوری اند. این که کسی اینطوری بی اخلاقی کند چون ترمینال است و کار مردم لنگ است قانعم نکرد ولی حقیقتش این بود که بودن تعداد زیادی مرد در فروشگاه مانع رفتنم می شد. توی اتوبوس نشستم. دانه دانه پفک ها را یعنی تنها چیزی که با این دندان کشیده و لثه ی آش و لاش می توانم در دهان آب کنم و تا قزوین گرسنگی ام را کنترل کنم، در دهانم اب کردم، کتاب ابن مشغله را باز کردم دوباره بخوانمش و برسم به آن قسمت که به دکترها گیر می دهد و هم حرص بخورم هم کیف کنم. اما اول چشمم افتاد به جمله ای که چندسال پیش زیرش خط کشیده بودم:

"زندگی ملک وقف است دوست من! حق نداری روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی یا بگذاری دیگران روی آن فساد کنند... حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام می دهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر مظلوم و بی پناه بنمائی"

خب این طوری شد که دیدم نمی شود. باید بروم و جلوی فساد را بگیرم. اگر او یک مرد سبیل کلفت است خب منم یک زن هستم که 2 سال است درمقابل سختی های مادری کم نیاورده ام . چقدر قوی واقعا. چقدر خستگی ناپذیر. کیفم را گذاشتم توی صندلی و پوست خالی پفک را انداختم توی نایلون کنار اب و لواشک و راه افتادم سمت فروشگاه. توی راه تمام جواب هایی که احتمال داشت بشنوم را حدس زدم و برایشان جواب اماده کردم. دست اخر هم به نتیجه رسیدم جوری باشد که وقتی بیشترین مشتری جلوی پیشخوان هستند حرفم را بزنم تا اگر نخواست پولم را بدهد لااقل جلوی 5 نفر بگویم این کار شما حرام خوری است. اگر افاقه نکرد بروم پیش مدیر ترمینال. اگر باز هم نتیجه نداشت پیش کی باید می رفتم. شهرداری

 واقعا که گاهی وقت ها خیلی جوگیر می شوم. آن هم با خواندن یک پارگراف. بعید می دانم خود نادرخان ابراهیمی هم وقتی این پارگراف را می نوشت فکر می کرد کسی با خواندنش انقدر تهییج شود.

رفتم ولی از قضا همه ی مشتری ها رفتند و ماند 2 نفر. صندوقدار چاق که حداقل 50 سال داشت رو کرد به من و گقت: خب شما؟

همینطور که سرم پایین بود و به نایلونی که روی پیشخوان گذاشته بودم نگاه می کردم گفتم: این ها رو الان ازتون خریدم. قیمت مصرف کننده ش میشه 2 هزار و پونصد ولی شما 5تومن حساب کردید. نایلون را گرفت و تقریبا پرت کرد گوشه پیشخوان و رو کرد به ان دونفر تا کارشان را راه بیاندازد و بعدش به کار من رسیدگی کند. تقریبا بی ادبانه و حرفه ای بود

 

بعدش قیمت روی جلدها را حساب کرد بدون کلمه ای اعتراض یا عذرخواهی 2500 داد. پولم را برداشتم و به اینکه فکر کردم که جلوی یک بی اخلاقی و ظلم را گرفتم. البته سعی کردم به 600 باری که راننده ها برای یک مسیر تا 3 هزار تومن بیشتر از قیمت عادی ازم گرفته اند فکر نکنم. چون حقیقتش همیشه دلم به راننده ها می سوزد. اما همین الان در حال نوشتن این مطلب بهم برخورد تصمیم گرفتم دلسوزی ام را از راننده ها بردارم و به جیب همسرم معطوف کنم که این پول ها را از سر راه نیاورده.

 

خلاصه که قبول دارم در کنار اخلاق گرا بودن، جوگیر هم هستم

 

بیست و چهارم آبان نود و پنج

 

ابن مشغله

۸ نظر ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۹
سهیلا ملکی

خب من در سال گذشته به این نتیجه رسیدم که یکی از مهم ترین عواملی که زندگی ام را تلخ کرده است به خودم برمی گردد. خود رودرواسی دار من. پس با توصیه دوستان بالاخره تصمیم گرفتم در مواقعی که کاری ناراحتم می کند رودرواسی را کنار بگذارم.
برای خرید بیرون رفته بودم. تو صف دستگاه عابربانک اقای همسایه نوبت را رعایت نکرد و من تو رودرواسی یا رعایت همسایگی چیزی نگفتم. بعد او اقای دیگری هم می خواست نوبتم را بگیرد که من با حرکت فیزیکی سریع خودم را به کیبورد دستگاه رساندم. طبق معمول هم مغزم با خودم شروع به جدل فلسفی و جامعه شناختی و ... کرد که چرا اقای همسایه نوبت من را رعایت نکرد؟ چون فکر میکند همسن پدر من است و همسایه است من باید در معذوریت گیر کنم؟ یا فکر کرد چون زن هستم وقتم ارزش کمتری دارد؟ و چندین تا گمان دیگر
رسیدم به داروخانه که برای فاطمه اسپری بینی بگیرم. خیلی شلوغ بود و فاطمه در بغلم خوابش برده بود. پسر جوانی با دو فشن لیدی وارد شد و تا من دستم را به سمت متصدی داروخانه گرفتم بدون توجه به من دفترچه اش را تحویل داد. به متصدی گفتم نوبت من است اما او بدون کمترین توجهی رفت که داروی خواسته شده را بیاورد. نگذاشتم توی ذهنم جدل تازه شکل بگیرد. حوصله اش را نداشتم. رو به اقا کردم و گفتم: شاید اون خانوم نمی دونه من جلوتر تو صف بودم، شما که می دونید! اقا که جا خورده بود گفت: ببخشید من الان پولم رو پس می گیرم. با ناراحتی ادامه دادم: بخاطر بچه لااقل باید رعایت کنید. در این حین نگاهم به فشن لیدی های همراهش افتاد که به نحو بامزه ای با تمسخر به من نگاه می کردند. متصدی مربوطه امد و کارم را راه انداخت.
رفتیم فروشگاه اکسسوری که چندتا گیره مو برای فاطمه بخرم. در حین ورود ما زن و شوهر جوانی که با فروشنده بر سر قیمت به توافق نرسیده بودند، از فروشگاه خارج شدند. خانم موقع خروج برگشت با حسرت به کیف نگاه کرد و رفت.
فروشنده چاپلوسانه شروع کرد به صحبت که: یه کیف می خواد برا زنش بخره، ببین چه خسیس بازی درمیاره، خون به دلش کرد. دوست نداشتم فکر کند با پشت سر مشتری حرف زدنش مشکلی نداریم. گفتم: خب لابد اقاهه نداره دیگه. وقتی پول نداره باید چی کنه؟ گفت: نه بابا مشکلش پول نیست که گفت خوشش نیومده. گفتم: گفتم خب باید یه چیزی را بهانه کنه یا نه، خوبه خودتون اقا هستید باید متوجه باشید از نداشتن پول خجالت می کشه. طلبکارانه گعت: والا ما که نداشته باشیم می گیم نداریم، خجالت نداره. گفتم: خوش به حالتون که انقدر اعتماد به نفس دارید. همه که مثل شما با اعتماد به نفس نیستن!
بعد خرید موقع برگشت به خانه خواهرم گفت: وای چرا اینجوری حرف زدی؟ چرا اینقدر قاطی؟ گفتم: وا، راست میگم دیگه، چیز بدی هم که نگفتم. گفت: پس خبر نداری، فقط مونده بود یه سیلی بزنی، خیلی با عصبانیت حرف می زدی
امدم خانه دیدم دوستم مطلب اخر کانال را خوانده و پیغام گذاشته: الهی قربون دلت برم، کی دلت رو شکونده؟ گفتم: ولش کن دوست ندارم بهش فکر کنم. پرسید: شوهرت؟ خب من هم از این سوالش حوصله م سر رفت و اینطور صمیمی ترین دوستم را بلاک کردم.
فکر کنم زیادی دارم بی رودرواسی می شوم. خدا رحم کند

سی فروردین نود و پنج

۰ نظر ۲۳ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۵
سهیلا ملکی

دیدن خیر ابراز همدردی ایرانیان باخانواده قربانیان حملات پاریس برای خراب کردن یک هفته ام کفایت می کند.
یک عده شب رخت و لباس تن کرده و رفته اند جلوی در سفارت فرانسه گل و شمع گذاشته اند. چرا این خبر برای من که برای کشتن پشه ها هم ناراحت می شوم اعصاب خوردکن است؟
چون همین چندوقت اخیر مشابه این اتفاق در لبنان افتاد. مدتهاست در سوریه و عراق جریان دارد. کودکان، زن و مرد، پیر و جوان کشته شده اند. میلیون ها نفر اواره شده اند. جان میلیون هم نفر ارزش این را نداشت که جلوی سفارتشان یک دسته گل گذاشته شود؟ کاش انقدر که ادعایشان می شود اریایی بودند و یک بار جلوی سفارت افعانستان گل می گذاشتند. یک بار بخاطر این همه کشت و کشتار و اوارگی افغان ها با خانواده هایشان همدردی می کردند. کاش یک بار می رفتند و با خانواده های شهدای هسته ای همدردی می کردند. اما به فرانسه که می رسد جریان فرق می کند. خب ان ها غربی هستند. در ماجرای شارلی ابدو هم همین بود. رفتند و جلوی در سفارت فرانسه گل گذاشتند که ما را در غم خود شریک بدانید. اگر ادعای انسان دوستی دارند قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را؟ سفارت فرانسه هم پشیزی برایشان ارزش قایل نشد که لااقل در را باز کند یا نماینده ، ابدارچی یا خدمه ای بیاید و گل ها را تحویل یگیرد. تحقیر از این بالاتر؟ اما چرا به این جماعت بر نمی خورد؟ چون ویژگی اساسی شخصیت انسان غرب زده خودحقیرپنداری است. خودحقیرپنداری و بزرگ و شریف پنداری غرب از خصوصیات اصلی این ادم هاست. در زمانه ای که دولتمردان می گویند امریکا می تواند با یک موشک تاسیسات نظامی و دفاعی ایران را از کار بیاندازد و ما به جز تولید ابگوشت و قرمه سبزی در چیزی توانمندی نداریم یاید هم این خودحقیرپنداری و بزرگ پنداری غرب گسترش بیابد. به خودی ها که برسند فریاد بکشند و ناسزا بگویند تمسخر و تحقیر کنند. به غرب که می رسند لبخند بزنند، گل و شمع بدهند. دست بدهند و خودشان را در غم ان ها شریک بدانند. 

۱۲ نظر ۲۴ آبان ۹۴ ، ۱۱:۳۶
سهیلا ملکی

توی هال نشسته بودم و تکیه ام به پشتی بود. مهمان ها تازه رفته بودند. ظرفشویی پر از ظرف، کابینت ها نامرتب، کف خانه کثیف و کتاب های سه طبقه ی اول کتابخانه به لطف بچه ی مهمان که تازه راه افتاده، روزی زمین ولو بودند. فاطمه وسط اتاق داشت دست عروسکش را می جوید. از اول مهر کار و درس ارسلان بیشتر شده است. قبلا از ساعت 8 صبح تا 9 شب خانه نبود اما حالا اولین کلاسش ساعت 5 صبح شروع ی شود. من هم که بخاطر بیدار شدن های مکرر فاطمه در طول شب، همیشه کسری خواب دارم هرچه می کنم نهایتا 5:15 بیدار می شوم. یعنی وقتی که حداقل نیم ساعتی می شود ارسلان رفته است. رفته و به مسجد رسیده و نمازش را خوانده و مشغول درس و بحث است.

به خانه به هم ریخته نگاه می کنم و فکر می کنم با این شرایط جدید که بعضی شب ها تا 11 با فاطمه تنهایم و او 90 درصد از روز را به من چسبیده، می توانم درس بخوانم؟ خداروشکر کنکور کارشناسی ارشد به اردیبهشت موکول شده اما از طرفی فاطمه هرچقدر بزرگتر می شود شلوغ کاری هایش هم بیشتر می شود. رسیدگی به کارهای خانه و فاطمه تمام وقت و انرژی ام را می گیرد اما عشق درس خواندن را چه کنم؟

توی همین فکرها هستم که ارسلان می آید زانو به زانو رو به رویم می نشیند. لبخند می زند، زل می زند تو چشم هایم رو می گوید: خانومم خیلی ناراحتم. می گویم: اگه ناراحتی پس چرا می خندی؟ دست هایش رو می اندازد دور گردنم، سرش را به سرم می چسباند و با چشمان بسته می گوید: الان خوشحالم که پیش توام، ناراحتم که فردا از 4 صبح تا شب نمی بینمت. همه گرمای بدنم می رود سمت قلبم و تپشش را بیشتر می کند. جهت لیطمئن قلبی می پرسم: واقعا؟! می گوید: واقعا. فاطمه که افتان و خیزان و چهاردست و پا خودش را به ما رسانده با مشقت از پاهایمان می گذرد، خودش را بینمان می اندازد و بساط خنده مان به راه می شود.

همه خستگی ها و افکار منفی ام دور شده اند و با خودم فکر می کنم ارشد که چیزی نیست دکتری هم می توانم قبول شوم...

 

 

مترو شریعتی به سمت دروازه دولت

رژ کمرنگی به لبانش زده و موهای مشکی اش کمی از جلوی مقنعه بیرون زده است. به خانم بغل دستی اش می گوید: آره بابا جدیه، الکی نیست. یه بار تو دانشگاه راجع بهش حرف زدیم یه جلسه هم با خانواده ش اومدن خونه مون. ترم یک ارشده. فعلا کارای پاره وقت می کنه اما مدرکش رو که بگیره یه کار ثابت پیدا می کنه. اخلاقش هم خوبه. سر به راهه کلا. خانم بغل دستی که از چهره اش نمی توانم مجرد یا متاهل بودنش را تشخیص بدهم می گوید: ببین تو الان جوونی. زیبا هم هستی. یه کم به خودت برسی زیباتر هم می شی. چرا می خوای انقدر زود خودت رو اسیر کنی؟ شال روی سرش فقط کمی از موهای بلوندش را پوشانده و با این ارایش غلیظ نمی توانم حسن یا سوء نیتش را از چهره اش بفهمم. دستش را روی پای دختر می گذارد و می گوید: تو بیا شرکت ما من سفارشت رو می کنم. چندتا کیس خوب هم داریم. خوش تیپ، پولدار، باکلاس. تو بیا با اونا اشنا شو. یه چند سال کار کن درست رو هم بخون. الان من خودم هر 2 ماه یه سفر کاری می رم ترکیه. بیا ببین دنیا چه خبره. بعد چند سال هم دوست داشتی ازدواج کن. چرا بختت رو با همچین موردایی بسوزونی؟ 

مترو به ایستگاه دروازه دولت می رسد. چهره ی دختر پر از تردید شده و محو ادامه ی صحبت های کنارش اش است که پیاده می شوم

 

 

وقتی کلمات انقدر روی زندگی، تصمیم ها و سرنوشت مان تاثیر می گذارند کاش با کلمات فقط خوشبختی ببخشیم...

 

 

 

 

 

 

۵ نظر ۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۱۰
سهیلا ملکی
 
دیشب که اخبار اعلام کرد 10 نفر از بزرگ  بدهکاران بانکی رو دستگیر کردند یاد خاطره ای افتادم
باید اعتراف کنم پیش دانشگاهی که بودم وام 500 هزارتومانی گرفتم. قسطش ماهی 50 هزار تومن بود. 4 تا قسطش عقب افتاد. اخبار اعلام کرد  قوه قضاییه گفته است قراره شده با بدهکاران بانکی برخورد قانونی صورت بگیرد. خیلی ترسیدم

 

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۳۰
سهیلا ملکی
 

 

زهرا میگوید: شانس اوردیم تاکسی زود رسید وگرنه به کلاس نمی رسیدیم.

به حرفش فکر می کنم و ذهنم رو کلمه ی "شانس" تمرکز می کند. فکر می کنم شانس دقیقا چیست؟ از کجا نشات می گیرد؟ ممکن است کسی خوش شانس باشد و کسی بدشانس؟ از عدالت خدا به دور نیست؟

شانس فقط وقتی معنی می دهد که منشا وقایع پیرامونمان را اتفاق بدانیم و به صورت عمیق تر و ریشه ای تر اگر پی بگیریم  باید به وجود امدن دنیا را بر اساس اتفاق تصور کنیم تا در سطوح پایین تر شانس معنی بدهد. و این همان فلسفه ای است که کاملا با جهان بینی ادیان توحیدی در تضاد است. یادم می آید در دوران دبستان در درس حسنک کجایی کلمه ی ازقضا را اتفاقی ترجمه کرده بودند. کلمه ای که برخاسته از تفکر توحیدی است ترجمه شده بود یه کلمه ای کاملا غیرتوحیدی و به راحتی در ادبیات ما جا گرفته بود. این گونه  بچه های مذهبی هایی که اعتقاد به خدا دارند از کلماتی استفاده می کنید که وجود خدا یا یا حداقل وجود خدای زنده و داری اثر را رد می کند. این کلمه حتی بین ما مذهبی ها هم استفاده می شود. فکر می کنم بهتر باشد بیشتر به حرف زن هایمان دقت کنیم و هروقت فکر کردیم شانس اورده ایم یا نیاورده ایم یادمان بیافتد که باید بگوییم: لطف خدا بود، قضای الهی بر این بوده است

پ ن: بدیهی است این پست درمورد اموری است که خارج از اختیار ماست

پ ن2: بماند که بعضی ها نتیجه اعمال خودشان را هم به بدشانسی ربط می دهند

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۳۰
سهیلا ملکی