قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

قاب زندگی

یک زن هستم در قاب زندگی

به رنگ زندگی

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۲، ۰۸:۳۰ ب.ظ
 
سرم درد می کند. نمی دانم ساعت چند است. پتو را کنار می زنم و به جای ساعت نگاه میکنم. خانه پر است از تاریکی و سکوت. چشم هایم را تنگ میکنم. چیزی نمی بینم.

 

وقتی رسیدم خانه دم غروب بود. الان منطقا باید 8 شب باشد. 

یادم می آید صبح که داشت می رفت گفته بودم: می خوام شام برات کوکو درست کنم.

گفته بود: آخ جون ولی گوشت نداشته باشه

با خنده گفته بودم: چشم و توی دلم ادامه داده بودم: اون که گوشت داره کتلته. می دونم کتلت دوست نداری.

یادم می آید ساعت 7 از خانه بیرون زده و سرماخوردگی اش هم هنوز خوب نشده. وقتی برگردد خانه، خسته است. خیلی خسته است. 

من هم با این خستگی و سردرد، رمق غذا خوردن ندارم چه برسد به غذا پختن. 

یاد امتحان فردا می افتم و درسی که نخوانده ام. خانه هم نامرتب است. سردردم بیشتر می شود. 

کاشکی می شد فقط 1 هفته از خانه بیرون نروم و به زندگی ام برسم.

صدای بغض آلود مریم توی گوشم می پیچد: میگه تو که عرضه نداری هم دانشگاه بری و هم به خونه و زندگی برسی چرا میخوای ارشد بخونی؟ زنای مردم چطور هم سرکار میرن هم بچه داری می کنن هم درس می خونن هم به خونه و زندگی شون می رسن؟

نخواسته بودم دردش را بیشتر کنم و توی دلم گفته بودم: این همون اقای روشنفکری نبود که موقع خواستگاری می گفت: خانم شما برای اینکه بتونید درستون رو بخونید و ادامه تحصیل بدید من حاضرم هرکاری بکنم؟

یاد خودمان می افتم. یاد این که تو جلسه خواستگاری  سرخ و سفید شده بود و با من و من و خجالت ارام گفته بود: مسلما خانم وظیفه ای برای انجام دادن کار های خونه نداره

و من هم بی تفاوت_ ناشی از آن که 1 لحظه هم فکر نمی کردم با او یا با هر طلبه دیگری ازدواج کنم_ گفته بودم: این حرفا فقط برای روی منبره. الان جلسه خواستگاریه. لطفا برای من منبر نرید

پتو را کنار می زنم و می نشینم. خودم هم سرماخوردگی دارم. یاد شلغم هایی می افتم که نخریدم.

موقع برگشت از دانشکده رفته بودم تره بار، شلغم بخرم برای هردویمان که سرما خورده ایم. 

خانمی مسن حین اینکه میوه هایش را برای خرید داخل نایلون می ریخت تند تند سوال می کرد و دستور العمل می داد:

شلغم واسه این فصل خیلی خوبه درسته مزه ش خوب نیست اما خیلی خوبه. خاصیت داره. راستی گفتی متاهلی؟ شوهرت چیکاره س؟ 

گفته بودم: طلبه هستن

چند لحظه سکوت کرد و در ادامه خواص شلغم گفت: مادرجان خیلی به شوهرت برس. این مردا تا یه کم آبشون گرم باشه و چای شون سرد هوایی میشنا. الان هم فقط شلغم نخر. میوه های خوب بخر. مردا نمک نشناسن. باید تو چنگشون داشته باشی. مخصوصا شوهر تو که اخوند هم هست.

نمی دانم با با خودم لج کردم، با خانم مسن یا با شوهر یا اصلا با همه ی مردها. شلغم ها را برگردانم داخل جعبه و راه افتادم.

سرم درد می کند. گلویم به خاطر سرماخوردگی چرک کرده است و من شلغم نخریدم. شام نپختم. خانه نامرتب است. یک شوهر خسته و گرسنه در راه است. فردا امتحان دارم و درس نخواندم.

دارم مصیبت هایم را مرور میکنم که صدای باز شدن در حیاط می آید. تا به خودم بیایم وارد خانه می شود و یکراست سراغ کلید برق می رود و خانه را روشن میکند...

نشاط و سرزندگی اش شبیه آدمی نیست که 13 ساعت بیرون از خانه و مشغول کار بوده است. 

چیزی پشتش قایم کرده است. نشان می دهد. همشهری داستان!

این ماه کربلا بودیم و اصلا یادم نبود. خیلی خوشحال می شوم. نمی دانم خوشحالی ام بخاطر مجله است یا بخاطر این که چیزهایی که دوستشان دارم را فراموش نمی کند. 

به جای تشکر با غصه و بی حالی می گویم: شام درست نکردم

چشمک می زند و شانه بالا می اندازد و لبخند می زند یعنی: مهم نیست...

دست می کند توی جیبش و یه مشت نخود و کشمش بیرون می آورد: تبرکیه. سوغات مشهده. اقای ابراهیمی اورده بود با بچه ها بخوریم. گفتم من بدون خانمم نمی خورم. سهمم رو برداشتم با هم بخوریم

http://upload7.ir/imgs/2014-01/24467978265014026904.jpg

همین ها برای این که من احساس خوشبختی کنم کافی نیست؟! : )

۹۲/۱۰/۱۶

نظرات  (۱)

 سلام
وبلاگ قاب هیاهو هم مال شماست؟
فکر می کنم این مطلب رو اونجا قدیم ترها خونده بودم..
پاسخ:
بله عزیزم
سابق اونجا بودم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی